baoba

BAOBA

August 21, 2004

میهمان

نازنين مسافر من
خسته‌ی راه دور
خوش آمدی به دشت نور
به این خشک دیار تشنه
که همه سبزی و روشنا
از تو برگرفته این روزها

نشسته بودم به انتظار
چه روزهای تار و سیاه
در آرزویِ بارش مهرت
با هزاران گل حسرت
با هزاران جوانه‌ی آرزو
سبز و پر امید

بيامدی و چونان
مه‌ای گنگ باريدی
بر درخت پيچيدی
و من
در تو غرق شدم ناگاه
و هرگز ندانستم این روزها
که درختی است در مه‌
يا مه‌ای در آغوش شاخه‌ها؟

و اينک ای دوست
تن‌ام بوی تو دارد
بوی شور آب دريا
بوی آبی آسمان
بوی قله‌های دست نايافته‌ی مغرور
بوی تک‌گل ِ سرسختِ ميان تخته‌سنگ
بوی قطره آبی از ژرفای درياها
که بر آسمان دست يافت
و به زلال چشمه رسيد

می‌روی و برجای نخواهی ماند
که سر ماندن‌ات نبودست هرگز
و بر تن همه دشت
همه سبزدرختان و رنگین‌گل‌ها
خواهی پيچيد بی‌تاب و بی‌قرار
حتی آن بوته‌ی خرزهره‌
خشکیده و تیره برگ
در تنگنای کوچه‌ی حسادت
بویِ تو می‌گیرد
و به گل خواهد نشست

مه تنِ دشت بوسيد
بر درخت و بوته و گل‌
پيچيد و باريد
دشت در مه
روی پوشاند
دل‌تنگی در مه
آب شد آرام آرام

می‌روی و شوری تن‌ات
به هم‌راهِ اشک‌ها
و اين دل بی‌تاب
بر تن برگ‌ها و گل‌برگ‌ها
چونان شبنم می‌ماند بر جا

و دگربار
درختی شيفته و شيدا
در دشت تنهايی خويش
چشم به راه مه و ميهمان
می‌ماند بارها و بارها
روزها و سال‌ها

5:20 PM | Baoba

سبز انديشه درود

روشناي نگاهت را در افق مهي سنگين با ميهماني آشنا تقسيم نمودي .مه در آغوش تو آرميد و دلتنگي را قطره قطره در دلت آب کرد .
حال جوانه هاي سبز از عمق ژرفاي انديشه ات سر بر آورده اند و دشت تنهاي دلت رنگي سبز تر از هميشه يافته

[ خاكستر ] | [August 21, 2004 11:55 PM ]


مهربان بائوبا ي نمناك ! درود ،

هيچيك سخني نگفتند

نه ميهمان و نه ميزبان و نه ... گلهاي داوودي

( شاعر گمنام ژاپني - برگردان ، بامداد عزيز )

واژه ها يت در زلالي و معصوميت معناهاي ساده شان چقدر صادقانه و پاك عاطفه را به هركه ميزبان ميهماني چونين نازنين ست ، يادآور ميشوند : بي تكلف و بي از قلم انداختن حرفي از حروف م ه ر ب آ ن ي در اين عصر ساعت هاي بي عاطفه ي پرشتاب به دنبال پول !

[ nazli ] | [August 22, 2004 9:19 AM ]


نشسته ام در انتظار اين سوار بي غبار...:(

[ mahya ] | [August 23, 2004 12:30 AM ]


درود دوست عزيزم.
خوشحالم که شما از اين غيبتهاي معروف نرفتي.
آرزو ميکنم که خوش باشي در کنار ميهمان عزيز.
بائوباي عزيز چرا مطلب قبلي قسمت نظر خواهيش رفته بود غيبت؟
حوب بايد بگم مثل هميشه از خواندن گفتنيهايت لذت بردم.
موفق و شاد باشيد.

[ هومن ] | [August 23, 2004 12:39 AM ]


سلام بر دوست!
هميشه چونان حالا شاد و پراميد سازمان!
چنان شده‌ام كه انگار پروانه‌اي سبك‌بال پر مي‌زنم در باغ و هوس ديدار خورشيد مي‌كنم و هراسي از دام عنكبوت ندارم كه او هم مقابل ميل من كم خواهد آورد. نه! او هم ميل مرا تن مي‌دهد و قباي شكار و مرگ كنار مي‌نهد!
راستي، چنان بال در آورده‌ام كه تنها مي‌توانم بگويم: سلام بر خورشيد!

[ شين ] | [August 23, 2004 12:41 AM ]


چه قصه غريب و آشنائي ست اين قصه مه گنگ و درخت انتظار... گوئي که در خواب و بيدار ذهن رخوت گرفته ام تکرار مي شود هر بار... سلام...

[ negar ] | [August 23, 2004 10:35 PM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو