میهمان
نازنين مسافر من
خستهی راه دور
خوش آمدی به دشت نور
به این خشک دیار تشنه
که همه سبزی و روشنا
از تو برگرفته این روزها
نشسته بودم به انتظار
چه روزهای تار و سیاه
در آرزویِ بارش مهرت
با هزاران گل حسرت
با هزاران جوانهی آرزو
سبز و پر امید
بيامدی و چونان
مهای گنگ باريدی
بر درخت پيچيدی
و من
در تو غرق شدم ناگاه
و هرگز ندانستم این روزها
که درختی است در مه
يا مهای در آغوش شاخهها؟
و اينک ای دوست
تنام بوی تو دارد
بوی شور آب دريا
بوی آبی آسمان
بوی قلههای دست نايافتهی مغرور
بوی تکگل ِ سرسختِ ميان تختهسنگ
بوی قطره آبی از ژرفای درياها
که بر آسمان دست يافت
و به زلال چشمه رسيد
میروی و برجای نخواهی ماند
که سر ماندنات نبودست هرگز
و بر تن همه دشت
همه سبزدرختان و رنگینگلها
خواهی پيچيد بیتاب و بیقرار
حتی آن بوتهی خرزهره
خشکیده و تیره برگ
در تنگنای کوچهی حسادت
بویِ تو میگیرد
و به گل خواهد نشست
مه تنِ دشت بوسيد
بر درخت و بوته و گل
پيچيد و باريد
دشت در مه
روی پوشاند
دلتنگی در مه
آب شد آرام آرام
میروی و شوری تنات
به همراهِ اشکها
و اين دل بیتاب
بر تن برگها و گلبرگها
چونان شبنم میماند بر جا
و دگربار
درختی شيفته و شيدا
در دشت تنهايی خويش
چشم به راه مه و ميهمان
میماند بارها و بارها
روزها و سالها
سبز انديشه درود
روشناي نگاهت را در افق مهي سنگين با ميهماني آشنا تقسيم نمودي .مه در آغوش تو آرميد و دلتنگي را قطره قطره در دلت آب کرد .
حال جوانه هاي سبز از عمق ژرفاي انديشه ات سر بر آورده اند و دشت تنهاي دلت رنگي سبز تر از هميشه يافته
خاكستر | August 21, 2004 11:55 PM
مهربان بائوبا ي نمناك ! درود ،
هيچيك سخني نگفتند
نه ميهمان و نه ميزبان و نه ... گلهاي داوودي
( شاعر گمنام ژاپني - برگردان ، بامداد عزيز )
واژه ها يت در زلالي و معصوميت معناهاي ساده شان چقدر صادقانه و پاك عاطفه را به هركه ميزبان ميهماني چونين نازنين ست ، يادآور ميشوند : بي تكلف و بي از قلم انداختن حرفي از حروف م ه ر ب آ ن ي در اين عصر ساعت هاي بي عاطفه ي پرشتاب به دنبال پول !
nazli | August 22, 2004 9:19 AM
نشسته ام در انتظار اين سوار بي غبار...:(
mahya | August 23, 2004 12:30 AM
درود دوست عزيزم.
خوشحالم که شما از اين غيبتهاي معروف نرفتي.
آرزو ميکنم که خوش باشي در کنار ميهمان عزيز.
بائوباي عزيز چرا مطلب قبلي قسمت نظر خواهيش رفته بود غيبت؟
حوب بايد بگم مثل هميشه از خواندن گفتنيهايت لذت بردم.
موفق و شاد باشيد.
هومن | August 23, 2004 12:39 AM
سلام بر دوست!
هميشه چونان حالا شاد و پراميد سازمان!
چنان شدهام كه انگار پروانهاي سبكبال پر ميزنم در باغ و هوس ديدار خورشيد ميكنم و هراسي از دام عنكبوت ندارم كه او هم مقابل ميل من كم خواهد آورد. نه! او هم ميل مرا تن ميدهد و قباي شكار و مرگ كنار مينهد!
راستي، چنان بال در آوردهام كه تنها ميتوانم بگويم: سلام بر خورشيد!
شين | August 23, 2004 12:41 AM
چه قصه غريب و آشنائي ست اين قصه مه گنگ و درخت انتظار... گوئي که در خواب و بيدار ذهن رخوت گرفته ام تکرار مي شود هر بار... سلام...
negar | August 23, 2004 10:35 PM