باغ اندیشه
اشكال در نمايش پيوندها
August 14, 2004

مرد و ماه

شبی مردی مست
بی‌هیچ هراس
از تازيانه‌ به‌‌دستان
با آن سرهای خشکِ چوبين
با آن گونه‌های سياهِ پشمين
...
در پس‌کوچه‌های تنگ و باريک
بلند و سرخوش و شوریده
می‌خواند مستانه و دیوانه
آوازی بس عاشقانه

صدای نرم مستانه‌اش
سرک می‌کشيد از پنجره‌ها
گذر می‌کرد از ديوارها
از ميان باغ‌چه‌ها
و درهم می‌ریخت با لرزشی
سکون حوض آب را

آوازش
مستی می‌باريد بر همه جا
بر ماهی کوچکِ خفته
در آبی حوضکِ سکون
بر گل‌های نرم و نازکِ باغ‌چه
بر بهارنارنج‌های عطرافشانِ باغ
بر تن‌هایِ خيس
بر خفته‌گانِ خاموش
بر مرده‌گانِ بی‌روح

مرد می‌خواند شوریده و مستانه
آوازی بس عاشقانه
از ماهِ خويش وز مه‌تاب
با زبانی سست
با واژه‌گانی نامفهوم
بر مرده‌گانی گنگ

ماه، در آسمان بی‌تاب بود
مرد، تلوخوران در گوشه‌ای
به نيم‌خوابی مستانه درشد
مه‌تاب از آسمان باريد
نقره‌گون بر تنِ مرد لرزيد
تن‌اش در هزاران بوسه پيچيد
باد به‌زمزمه‌ای شيرين خنديد
مرد، ماه را از آسمان دزديد

مه‌تاب، بی‌تاب مستانه شد
زمزمه‌ی مستی‌اش
در همه شهر پيچيد
تک شهابی
نقره‌گون و شيرمست
به شتاب
از آسمان باريد
آرزویی زیر لب
زمزمه شد

هنوز هم گه‌گاه
ماه به خاطر می‌آرد
آن شب و آن مرد را
و از يادی دور
رویِ ماه
از خوشی يا شرم
گل‌گون می‌شود ناگاه

و مردمان
حيران و بی‌خبر
می‌نگرند ماه را
که سرخ‌فام و گل‌گون
در سياهی آسمان
گه شرم‌گينانه
به زير ابری می‌سرد
گه مستانه می‌خندد
گه دل‌برانه
نقره می‌پاشد
عشق می‌بارد

Baoba | 3:00 PM

Comments: مرد و ماه

سلام اگه این شعر ها رو خودت میگی من که بت تبریک میگم

zolbia | August 14, 2004 3:27 PM

مهيار يا مهراز گرامي درود

سپاس.

من از واگويه‌یِ ديگران بی‌زارم و بر اين باورم که واگويه انرژی و توان درون آدمی را ذره ذره می‌کاهد. اين پريشان‌گويی‌ها نيز سرچشمه از سرگشته‌گی شبانه‌ی همين درخت است که گه‌گاه به جوانه و شکوفه نشيند و گاه به برگ‌ريزان خزان گرفتار آيد.

بائوبا | August 14, 2004 3:50 PM

مهربان بائوباي خلوت گزيده ...! ميداني اين شعرت چه آتشي دردرونم به پا کرد ؟!؟!؟! نميدانم چه بگويم ...زبانم ياريم نميدهد و دستهايم نيز ...ماه برايم بزرگ بود و پر خاطره ...انگار که مرا سروده اي ...:)

mahya | August 14, 2004 9:12 PM

محيا جان درود

وای از شب و مه‌تاب و مستی!

کاش مستی پاينده می‌ماند و آن دهان‌های بزرگ بر سرهای کوچک، هم‌چنان در خواب و بسته می‌ماندند.

بائوبا | August 14, 2004 9:29 PM

نمي‌داني چه لذتي داشت ديدن آن علامت نارنجي رنگ كنار اسمت در بلاگ رولينگ وبلاگم كه خبر از آبديت مي‌داد .
مي‌داني بائوباي عزيز اين روزها كه خود را در يك مستي ناشناخته غرق مي‌بينم و تلو تلو خوران از خانه به قصد معيشت بيرون مي‌آيم و عصرگاه خسته بازمي‌گردم كه حديث دوستان مجازي را بخوانم و چند خطي بنگارم هيچ چيز هيچ چيز به اندازه اين شعر زيبايت برايم لذت بخش نبود . حكايت دل من بود و ان مستي ناشناخته و غريب .
كاش به اين قلم نيز مي‌اموختي كه جز استعداد خداداي چگونه مي‌توان اينگونه به سماع قلم و شعر پرداخت . هر چند از كسي كه همنشين بامداد و بامداديان بوده است جز اين هم انتظار نيست . همنشين نيكوئي بوده است و گل وجود شما هم به بوي خوشش آغشته گشته .

خواستم بگويم كه با اين شعرت مستم كردي عزيز ما ...

مسعود برجيان | August 15, 2004 12:43 PM

مسعود جان درود

در برابر اين همه مهر، برای پاسخ جز سپاس، هيچ ندارم.

بائوبا | August 15, 2004 1:12 PM

مرسي از درودت اگه ايم لينک ما رو هم بزاري ممنون ميشم

zolbia | August 16, 2004 2:08 PM

سلام بر دوست! خسته نباشي ...

راستي، مي‌بينم كه دعوت‌نامه هم دريافت مي‌كني. اميدوارم كه باز بر نياشوبي از اين خوب و بد آداب اين شهر مجازي.

شين | August 16, 2004 10:39 PM

روباه سرگشته درود

گويا تا اين پيام‌گير و يا اين دفترچه برنچينم، اين درد و اين نيشترها به پايان نرسند. از برآشفتن که به جايی نرسيدم.

بائوبا | August 16, 2004 11:10 PM

انديشه سبز درود
مردي که پلنگوار زندگي کند مرهم دردهايش نور سيم فام ماه است و در اين خموشيها تنها نور ماه نقره مي پاشد و عشق درو مي کند.

براستي که واژه هايت دردي نابيست که چون آدمي سر مي کشد لاجرم روحش به سماعي زيب بر مي آيد

خاكستر | August 16, 2004 11:24 PM

کرم خودش را توي پيله زنداني ميکند با دهان خودش.
مربوط به پست بعدي است.:)

زهرخند | August 17, 2004 10:06 PM