سکوت
و سکوت پايان سخن نيست
سکوت آغاز نگاه است
چشمی باز به درون
و دلی بسته به غير
دريچهای به خويش
به جمجمهای تاريک
گم شدن پايان يک مرد نيست
خزيدنی است به غار تنهایی
و با چشمانِ نابينا
چو خفاشانِ خسته و گرسنه
گرما را کاويدن
و به دنبال قطره خونِ داغی
زبان بر لب کشيدن
به درون دود خزيدن
در مهای چگال غلتيدن
لب فروبستن
چشم نگشودن
گوش بربستن
پايان يک مرد نيست
آغازی است بر انديشيدن
و واژهیِ نخست
ترانهی سکوت
...
طنينی برای کسی
که ديدار و شنود و درکاش
تنها با پوستی است تراوا
با گویای است نقرهگون
و درخششی آبی
از روشنايی غريب
از ناديدهها و ناشناختهها
گمشدن و سکوت
گامی است بلند
برای مردی که
گنگ زيست و گنگ ماند
در پس پردههای مهآلوده
در ميان توهم زردِ مردمان
بازماند از انديشه
تنها در سکوتي سرد تر از روياهامان مي توانيم زنده بمانيم و زندگي کنيم ...سکوت مردن نيست پايان نيست ، مردن نيست بائوباي مهربان . اما عين مردن است ...!
mahya | August 9, 2004 1:19 AM
مهربان بائوبا ، درود ... تو بارها با پچ پچه هاي برگهايت در گذر باد از دشت ، از سكوت سروده اي و من ، هم بارها برايت همين سطرها را از ماركوت بيگل نوشته ام :
گاه به سخن گفتن از زخمها نيازي نيست
سكوت ملالها از راز ما سخن تواند گفت
و بازهم گر از سكوت بنويسي من ، تنها همين خطوط را دارم . نميدانم بيگل انقدر عميق انديشيده ست يا بامداد عزيزمان انقدر عميق ، اين سروده را برگردانده ست !
nazli | August 9, 2004 9:15 AM
درود بر بائوباي عزيز
اگر در پس آن سكوت همچنان گنگي نباشد اين چند صباح دوري را به جان ميخريم . اما اگر در پس گنگ زيستن گنگ ماندن باشد پس حاصل سكوت چيست . نميگويم كه فرياد را فرجام سكوت ميخواهم اما اگر كار بدين روال قرار است به پيش رود همان سكوت را نيز از ما بگير و دم اهورائيت را بر تن خستمان بپاش اي يار ديروز ....
مسعود برجيان | August 9, 2004 1:07 PM
درود
بائوباي عزيز. مطلب قبلي کمي متفاوت بود و البته مثل هميشه زيبا. ولي پيمانه براي مي نداشت!!!!
خيانت و سپس سکوت البته با کمي غيبت!!! اتفاقاته زيادي افتاده که...
اميدوارم هميشه شاد باشي و موفق.
هومن | August 9, 2004 1:38 PM
مهربان بائوبا دورد
نکند اين شعر به اين معناست که مي خواهي خاموشي پيشه کني ؟ در سرماي کشنده زمستان وبلاگستان اين تارنما را مامن گرم و ايمني يافته ايم ... اينجا را از ما دريغ نکن ...
محمد | August 9, 2004 6:40 PM
از نوشتهات به ياد يك نفر كه تازه سفر كرده در سكوت افتادم.
شين | August 10, 2004 1:16 PM
بائوباي در خود فرو رفته سنگيني سکوتت را نميتوانم تحمل کنم ...عادت کرده ام که در اين صفحه جوابهاي تو را به دوستان بخوانم ...نميدوانم چرا ساکت شده اي :(
mahya | August 10, 2004 11:52 PM
روشن تر از خاموشی چراغی نديدم ,
و سخنی , به از بی سخنی نشنيدم .
ساکن سرای سکوت شدم ,
و صدره صابری در پوشيدم .
مرغی گشتم ;
چشم او از يگانگی ,
پر او , از هميشگی ,
در هوای بی چگونگی , میپريدم .
کاسه ای بياشاميدم که هرگز , تا ابد ,
از تشنگی او سيراب نشدم ...
( بايزيد بسطامی )
سکوت یک واکنش است . سکوت را مي توان گفت که سرشار از ناگفتهها نیست . سکوت سرشار از سکوت است سکوتي تلخ . سکوت یک بازتاب است ٬ سکوت واکنش است . تنها واکنش است .واکنشي به فرياد تمامي نواها .
اما سکوت درخت سبز انديشه روحم را از سماعي که در برابر زمزمه شاخه هايش مي کردم جدا مي کند
خاكستر | August 16, 2004 11:08 PM