شيشهای نازک
گر شيشهای نازک ناگاه
بشکند درمیانِ دستها
زخمهایی بشکفد دردناک
خون چکد از هر زخم
یکی بردارد با منقاش
خردهشيشهها از دست
مرهمی نهد و زخمبندی
به چند روزی کوتاه
درد گم شود از جان
تنها ردی نازک و کمرنگ
یادگار بماند برجای
شيشهی نازکِ دوستی
وان باور ِ لبريز و سرشار
بشکند با دروغی خُرد
بشکند با عتابی سرد
بشکند با یک کنایه، یک زهرخند
تراشههایِ بشکسته اما
بمانند تا ابد بر جان
چرکين و خونچکان
همچنان تيز، هم چنان برّان
دستی درازشد با حسرت
از برایِ نگاهی نرم
خواهانِ مهر و صفا
همدلی، دوستی و وفا
شيشهای بشکست در دست
دلی شکست و سوخت
درد آتش شد و جاری
خونِ باور بر زمين ريخت
رفت تا اعماق، تا ژرفا
هستهی زمين ذوب شد و سوزان
درد آتشفشانی پویا
آتش گدازهای جاری
گدازهها فروزان بر هر جا
خون چکد از هر زخمی بر دل
شيشهی تردِ دوستی
وان تراشههایِ نازک و باريک
هزار پاره، هزار خرده
پراکنده در هرجا
بر در و ديوار
بر دل و بر جان
بر چشمانِ خشک و حیران
درد ناباوری، بیمهری
جویباری سرخ و زرد
در همه شهر جاری
سلام ...هنوز واقعا اسمت رو نمی دونم اما خب می دونی وقتی توی بلاگ استان کسی شعری می نویسی وقتی کامنت خیلی خوب یا قشنگ بود رو براش می زاریم شاید طرف فک کنه شعرش رو نخودیم و کامنت دادیم اما من هم خوندم و هم لذت بردم چون به نوعی عاشق شعر هستم در ضمن من خیلی وقته به شما لینک دادم خوشحال می شم شما هم به ما لینک بدبد ...مرسی از لطف شما دوست بزرگوار..به وبلاگ ما هم حتما سر بزن
زولبیا | August 2, 2004 9:06 AM
مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي.. ز بامي كه برخاست مشكل نشيند...
سايه | August 2, 2004 11:48 AM
Baoba jan... man fekr nemikonam shisheye dusti kheili nazik bashe... in zarfe entetarate mast ke zekhamate uno tayin mikone... dar zemn dasti ham ke yek tarafe be dusti deraz beshe dalili nadare hamvare dasti ro betune begire... c
satgean | August 2, 2004 2:07 PM
مهربان بائوبا ، دوستي تنها رد باران پشت شيشه است ... بزنگاه شكستن ( شيشه ) ، تنها خونايه هاي زخم هاي كهنه را شويد و با چكه ، چكه اش مرهمي سازد براي التيام .
nazli | August 2, 2004 4:30 PM
سبز انديشه درود
مي دانم که در دل چنان آينه ات چيزي شکسته که تا سالها به عمق وجود خنجر مي زند مي دانم چه کشيده اي از پشت خنجر خردن از دست رفيق بسان آن کلوخ است که دوستي بر سر حلاج زد و حلاج فرياد بر آورد .اما در ديار نامردمان گاه دوستان نيز در پشت غبار خشم پنهان مي گردند .از کساني که در زير عباي جاهلان رشد يافته اند نمي توان انتظار جز اين را داشت .آري اينان در هر کجاي دنيا باز هم چيزي در دل خويش کم مي يابند خشمي که هيچگاه ندانستند از چست و به چراست
مي دانم برايت تحمل چنين دردي سخت است اما بدان که سايه اميد ديگراني پس بسان آن برگ اميد که نقاشي بر درخت کشيد شما نيز به پاکي انديشه ات به زلال نگاهت بنويس باشد که مهر در رگهاي اين ديار طاعون زده جاري گردد
خاكستر | August 4, 2004 1:49 AM
دريغا و صد افسوس که:
هرکسی از ظن خود شد يار من
از درون خود نجست اسرار من
بائوبا | August 4, 2004 10:06 AM