مردی در شیشه
در ميانِ حلقههای دود
مردی تنها نشسته
بازتابِ پرتویی طلايی
از درون گيلاسی نيمهپر
بر چهرهاش
رنگِ زردی نشانده
سيگاری که دود میشود
و در ميان ِ خاکسترها
گم میشود بیانجام
جامهايی که خالی میشوند
و مستیای نمیگذارند برجا
و دلی سرشار از اندوه
که شرارهی جام
تنها، نرماش میکند
و چشمانی
که با زلال ِ جام
بر رديفِ شيشههای خالی
تر میشوند آرام آرام
مردی تنها
در ميانِ
دودی زرد و خاکستری
و جامهای خيس و تهی
گم میشود در دوردستها
در ميانِ خاطراتی تلخ
مردی خسته و دلمرده
آب میشود قطره قطره
دود می شود آرام آرام
خاکستری میماند برجا
شيشههایِ خالی
سر تکان میدهند با افسوس
درد در بطری نمانده هرگز
مردی دلتنگ اما
در درونِ بطری
جای میگيرد آرام آرام
اين مردي بود که من عاشقش بودم ؟! پس او هم به اين روز افتاده همچون من ؟! پس او هم دلتنگ من است و بيقرار روزهاي آفتابي بي مه و دودمان ...روزهاي هوشياري و رقص مستانه مان ...؟!:( اوهم درون شيشه خزيد ....:(
mahya | July 31, 2004 11:42 AM
محيا جان درود
مرد تو را نمیشناسم. ولی مردانِ درونِ بطری را که قطرهقطره آب شدند و در آن مايهیِ زلالِ زردرنگ، حل شدند، نيک میشناسم
بائوبا | July 31, 2004 12:12 PM
بائوبا ي عزيز دلتنگ درود ، شايد تنها طوفاني قبل از شروع باران ، توان آن را داشته باشد كه ( بطري ) را در هم شكند و دلتنگي هاي مرد را بشويد و ماهي ي قلب اش را به دريا رساند ... اگر ، تنها اگر پنجره هاي خاطرات تلخ بشكنند و راه به طوفان را سد نكنند .
nazli | July 31, 2004 12:13 PM
نازنين پری باران، روشنای همه کهکشان، درود
مردی که در دود و در ميان قطرههای زرد و زلالِ جام گم شد، بازگشتی نخواهد. که به ترشدن چشمان و نرمشدن دل و کند شدنِ تيغ درد، راضی است. در بيرون اين فضا توانِ ماندن و نفس کشيدناش نيست.
بائوبا | July 31, 2004 12:17 PM
درود
پيامی را پاک کردم. گر کسی از نوشتههای من خوشاش نمیآيد و يا از دوستانِ من دلگیر است، دليلی ندارد که به اينجا سرک بکشد و اظهار فضل نمايد. گر در مورد سبکِ سرودهها نيز پرسشی داريد، من مسئول پاسخگويی به ابهاماتِ شما نيستم. به دانشکده ادبيات مراجعه فرماييد و از يکی از استادانِ سبکشناسی، اشکالات خويش را بپرسيد.
در اين دفتر، تنها پريشانیهای من جای دارد و دربارهی آنها به هيچ بنیبشری پاسخگو نخواهم بود. هزاران وبلاگ بر وب هست. آنچه دوست میداريد و يا درک میکنيد، برگزينيد و سايهی سنگين خويش از سر من کم نماييد تا شايد کمی آفتاب بر تنام بنشيند.
بائوبا | July 31, 2004 5:47 PM
ساقي واژه هاي ناب درود
مرد دلتنگ جام مي مي نوشد تا دلتنگيش از ياد رود اما افسوس كه دلتنگي شراره جام وجود را از زلال جام وجودش خالي مي كند و مرد تنها قطره قطره در جامهاي خالي وان شيشه هاي تنگ جاي مي گيرد.با يادي از بامداد سخن كوتاه مي كنم:
شب تار شب بيدار شب سرشارست و مرد خود شمع است و پروانه
و اينك چشمي بي دريغ كه فانوس اشكش
شوربختي مردي را كه تنها بود و تاريك
لبخند بزند
خاكستر | July 31, 2004 8:11 PM
آتش نهفته در زير خاکستر درود
مرد تاريک و تنها، شوربختی را در ميان زلال جام و حلقههای دود، ساعتی از ياد میبرد و با چشمانی تر و شورآبههايی که بر گونههایَش می نشيند، در ميانِ خاطرهها، نرم نرم پرواز میکند.
بائوبا | July 31, 2004 8:37 PM
Liebe Aleine Mann !...Alles gute zum Geburstag :-x
مهرام | August 1, 2004 10:53 AM
مهرام جان درود و سپاس.
بائوبا | August 1, 2004 11:34 AM
مرد...مرد تنها درون گيلاس٬با شراب ٬با سيگار و با تنهايي..مردي از جنس باران ٬برف٬شيشه و ...
ghazal | August 1, 2004 12:27 PM
درود به تو ای دوست عزیز.
دوست دارم بدونی که چقدر دلم تنگ شده بود.
قسم میخورم . روزی بدون فکر شما نگذشت.
فقط نمیدونم سام عزیز و نازنین کجاست. مثل اینکه در این مدتها اتفاقات زیادی افتاده.
خوشحالم که تونستم دوباره از خواندن نوشته هایت لذت ببرم.
شاد باشی و سر بلند دوست خوبم.
هومن | August 1, 2004 3:00 PM
هومن جان درود
خوش آمدی. چهار ماهی شد که ستارهی سهيل شده بودی.
ياد تو نيز از خاطر دوستانات هرگز نرفته بود.
دوستان نيز، همه خوب و خوشاند. دل بد مدار که تابستان است و همه به تعطيلات.
بائوبا | August 1, 2004 3:41 PM