باغ اندیشه
$مزيدی --»»
$یک پزشک --»»
$بامدادی --»»
$نیک اهنگ --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$عصیان --»»
$توكا --»»
$تا دانه! --»»
$ديده‌بان كوهستان
$پيكوفسكی
$ديده‌بان محيط زيست
$چای داغ
$بائوبا
$جمهور
$ف.م.سخن
$نارنجی
$زنِ روزهای ابری
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$ققنوس
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$گوش‌زد
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

July 28, 2004

اژدهای میدان

ده‌ها سال در ميانه‌یِ ميدان
ايستاده با دهانی باز
با گلويی بی‌فرياد
اژدهايی بی‌آتش و خشک
محکوم به مردن و زجرديدن
مردی از سنگ و آهن
با نيزه‌ای کُند و نابرّا
بر سرش آوار

اژدهایِ بی‌آتش و خاموش
حيران و سرگردان
با دهانی گشوده و باز
با نيزه‌ای در میانِ دهان
در ميانه‌ی ِ ميدان
ايستاده آرام هم‌چنان

مرد ِ سنگی
از پيروزی خويش شادان
نيزه اما
در دستان‌اش خشک و سنگين
نباشد ورا هيچ توان
بر کشتن ِ اژدهایِ خسته و ناتوان
و نه اژدها را هيچ آتشی فروزان
بر سوزاندن ِ گشتاسبِ سرگردان

ما نيز هم‌چو اژدهایِ ميدان
سال‌هایِ سال
خاموش و بی‌جنبش و حيران
با گلويی سنگی و بی‌آوا
با دم‌دمه‌ای از خشم زير ِلب
در دل، نالان و ژکان
با چشمانی گشاده و مات
با نيزه‌ای کُند در گلو و دهان
با چشمانی بسته بر فردایی ناپیدا
هم‌چنان، در چرخه‌یِ رنج سرگردان
چشم‌ به‌راهِ رسيدن ِ پايان

Baoba | 2:30 PM

Comments: اژدهای میدان

wonderful

satgean | July 28, 2004 2:43 PM

با همه بی‌سر و سامانی‌ام باز به دنبال پریشانی‌ام
طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی‌ام

سارا | July 28, 2004 6:03 PM

سارای نکته‌بين درود

شعر بالا يکی از سروده‌هایِ بسيار زيبایِ آقای بهمنی است. چون با روزگار من هم‌آهنگ بود، با اجازه‌ی آن بزرگ‌وار، آن را بر سردر ِ اين دفتر بنهادم.

بائوبا | July 28, 2004 6:19 PM

تنها اين جمله از مولانا ست که دائم در گوشم زنگ ميزند ...چند بگفتم که مده دل به کسي بي گروي ...

mahya | July 28, 2004 8:35 PM

محيا جان درود

گر چيزی هم به گرو می‌ستاندی، به کارت نمی‌آمد. چرا دفتری که بسته شود، دگر بازشدنی نيست و آن‌چه بماند به گرو، اعتمادی است که از دست رفته است و بازنگردد هرگز. و آن سبک‌بالی که گم شد و به سنگينی‌یِ آخرين نفس‌های بيماری رو به مرگ شده است.

بائوبا | July 28, 2004 10:11 PM

واقعا عجب توصيف قشنگي کردي ... در چرخه رنج سرگردان !!! دقيقا همينطوره هممون منتظر پايانيم

shaaparak | July 28, 2004 11:49 PM

آن چشم سپرده بر پايان
آن گلوي هزار شيرين خيال و گنگ اما نالان
آن خشم بي‌مثال شبهاي بي‌پايان
آن چرخه‌ي رنج در هجوم دخترکاني سرگردان
هم‌آواي امروز در حصار فرداها
چگونه مي‌توان شرح داد اين غروب دلگير سکوت عمر را؟!
رفيق بعد از هفته‌ها نفس تازه کردم به دفتر برگريزانت
مرا در آغوش گير ...

مانيا | July 29, 2004 1:50 AM

نازنين مانيای انديشنده درود

خلوت گزيده بودی و عطر گل‌واژه‌های‌َت از من دريغ کرده بودی. بازآمدن‌ات را چشم‌ به راه بودم.

بائوبا | July 29, 2004 9:34 AM

شاپرک رنگين بال درود

اين چرخه‌یِ اندوه و رنج گه‌گاه آن چنان شتاب گيرد که ما حيرت‌زده‌گانِ مات، نيز به سرگيجه افتيم و چند لحظه‌ای دل‌آشوبه، حيرت از سرمان بربايد.‌

بائوبا | July 29, 2004 10:24 AM

بائوباي عزيز درود ، آري ! مردي از سنگ و آهن !

گويي ما به اين چرخيدن تلخ در اين چرخه رنج و انتظار سرد بي رنگ ، مدتهاست خو كرده ايم ...

nazli | July 29, 2004 10:27 AM

نازنين پری باران، زلال ِ همه چشمه‌ساران، درود

از اين دهان، که ديری است بگشوده بمانده است و آن نيزه‌یِ کُند، که هم چنان در نيمه‌راه خشک شده است؛ و آن انتظار، که چه هنگام نيزه تا پايين گلو و سينه را بشکافد و اين سرگردانی و درد به پايان آيد، بس خسته‌ايم، خسته.

بائوبا | July 29, 2004 11:06 AM

ســـــــــــلام

در تــــاريـکي اســت که چشــــــم شــــــروع به ديدن مي کنـــــــد.

chevrik | July 29, 2004 3:56 PM

درود

و در تاريکی چه چيز را بايد ديد؟

بائوبا | July 29, 2004 4:36 PM

انديشه سبز درود
افق نگاهت چه زيبا اژدهايي خاموش را در کف ما به تصوير کشيده. اژدهايي که با چشماني گشاده و مات به اميد امداد غيبي نشسته تا خويش را از چکگ خصم دون برهاند .زنهار از اين چرخه رنج سرگردان که غريو صدامان را در خويش مبحوس نموده

خاكستر | July 30, 2004 9:55 AM

وبلاگت پر شعر هاي جالب هست. اين رو هم گفتم تا لال نمرده باشم. :)

دفتر خط خطی | July 30, 2004 6:10 PM