وزش ِ نسيمی در سپيده
در ميان ِ
هياهویِ مستانهیِ گنجشکها
با خود آورده است قاصدک را
سپيدبال و سبکبار
بر بال ِ باد
رقصان و چرخان
خاموش، اما شادان
نازُک قاصدکِ سپيد
ای پيکِ پر اميد
چه داری بر بال؟
نامهام کو؟
دوستانام گم شدهاند
در گرمایِ مرداد
در آن دوردستها
گويی بخار شدهاند در هوا
دوستانام را نديدی در راه؟
درهمان گوشه و کنارها
در کرانهی ِ آبی ِ درياها
بربلندایِ خنکِ کوهسارها
در رنگارنگِ دشتها
در انبوههیِ شاخسارها
درميان ِ سبزترين جنگلها
بچرخ و برو آوازخوانان
بنشين بر شانهیِ آنان
برگوی پيام مهر را
اما
از دلتنگی مگو هرگز
که دوستانام را
دلتنگ نخواهم هيچگاه
باشند سرخوش و شادان
مهر جاریست در هر جا
دوستی افسانهای است مانا
زندهگی جستن و يافتن ِ شادیها
صدفهایِ رنگين و کوچکِ خنده
در دريایِ بیپايان ِ شورآبه
از اشکها و اندوهها
از ميان ِ کوه ِ درد و رنجهاست
زندهگی تنها
سبز و رنگين ِ بهاران نيست
گرمای تند و سرخ ِتابستان نيست
زندهگی رنگارنگِ پاييز است
آواز ِ خرد شدن ِ برگهاست
سرمایِ سپيدِ زمستان است
زندهگی با سرانگشت
بر برفِ ديوار، نقشی
از آدمکی خندان برکشيدن
از بالای بام برف ريختن
بر سر ِ رهگذری حيران
يا
در زير ِ نور ِ مهتاب
به رقص دانههایِ برف
خيره شدن و در ذهن رقصيدن
لايهیِ نازک يخ را
در بخار ِ سرد ِ صبحگاهی زمستانی
در زير پا خرد کردن
شادمانه بارها برگشتن
و رد ِ پا بر برف ديدن
زندهگی همواره زيباست، زيبا
در ميان ِ درد و اندوه
هزاران غنچهیِِ شادی
ريز و کوچک
چو گلهای ِخُرد ِ يخ
عطرآگين و عطرافشان
پنهان است و ناپيدا
دوستی ماناست و پايا
...
قاصدک برگوی هر جا
زندهگی سرشارست، سرشار
در پس ِ ابرهایِ تيره
آفتاب است همواره
در سياهترين شبها
روشناست در کرانه
زمين ِ داغ و خشک را
باران است در راه
در پس ِ باران هم
رنگينکمانیست پنهان
...
روشنا را بايد جست هر جا
از بهانههایِ کوچک و از چشم دورمانده
شادمانیهایِ ناچيز و گذرا
زندهگی افسانهای است ناخوانده
برگبرگاش لبريزست
از شيرينی ِ مهر و دوستی
اين رمز و راز ِ هستی
زندهگی دوستیست، دوستی
اين سرود ِ شادمانی، برایِ زدودن تلخی ِ بادههایِ پيشين، به تمامی ِ دوستانی که ناخواسته کاماشان با جام ِ اندوهِ خويش، تلخ کردم، پيشکش میشود.
بائوبا ، نازنين !
شايد تنها قاصدكها اين مسافران خسته ي هميشه ي باد ، راز دوستي را راز زندگي را و راز مهرباني را بدانند ...
سايه ميگستري در اين روزهايي كه از هرم آفتاب ، معصومانه ميسوزند و دوباره واژه هايت صادقانه از برگهايت وام ميگيرند و چه سبزي ميشوند! تا تو به نقاشي ي زندگي ، روي بوم روزمرگي ها آيي : آنچنان كه گنجشك قلب فصلها از تماشاي بوم از جست و خيزهايش باز مي ايستد ... و جيك جيك اش را لابلاي شاخه هايت فراموش ميكند.
[
nazli ] | [July 26, 2004 2:25 PM ]
نازنين پری باران، آبی ِ زلالِ چشمهساران، درود
گر سايهای هم هست، از خنکای آبی است که در پایِ ريشهها زلالِ مهر را فرياد میدارد و از روشنایِ دلی به گسترهیِ همه درياها و به آبی ِ آسمان و سپيدیِ برفِ کوهستان قصه میگويد.
[
بائوبا ] | [July 26, 2004 2:42 PM ]
سلام ... خــــــار ار چــــه جــــان بـــــــكاهـــد ؛ گــــــــــــــــل عـــذر آ ن بــــــــــخواهــد . ســـــــــهل اســـت تــلخــــي مـــي ، در جــنب ذوق مســــــتي
[
chevrik ] | [July 26, 2004 6:26 PM ]
سلام. اندوه را نمي توان پنهان داشت هرچند لبخندي گشاد به پهناي صورت آن را پنهان کرده باشد... اين سرود شادماني حکايت از غم دوري مي کند و قاصدک قرار است پيام بر دوستي باشد تا اندوه را از ميان بردارد. قاصدک هميشه پيامبر است و اميد را با خود دارد... اميد دوباره ديدن و شنيدن.../ قاصدک هان / چه خبر آوردي؟/ از اکجا؟/ از چه؟/ وز که خبر آوردي؟/ خوش خبر باشي ولي.../ ابرهاي همه عالم/ در دلم مي گريند... شادکام باشي
[
sherwood ] | [July 26, 2004 10:03 PM ]
قهرمان جنگل سبز درود
میتوان دردهای ريشهدار را در لحظاتی کوتاه از ياد برد و با شادیهایِ کوچک اندکی از دام ِاندوه گريخت. قاصدکها را به ديار دوستیها و سرزمين روشنا فرستادم تا بر شانههایِ عطرآگينِ عزيزترينهایَم بنشينند و پيام مهر بر گوش آنان بازگويند.
[
بائوبا ] | [July 26, 2004 10:14 PM ]
سلام! خواستم حرفي بزنم كه ديدم گفت و گوي تو و شروود را. به هر حال، حديث سفر ورفتن و نبودن مي گويد قاصدكي كه در دل باد ره مي سپرد و بيقرار جايي نميماند. اميدوارم دلتنگي نهانات قرار نربايدت كه رشته از دستات برود. و نهايت اين كه با اين همه، بزرگيات را به خاطر قصدت در شادمان كردن دل همرهانات را سپاس! هزار سپاس!
[
شين ] | [July 27, 2004 8:03 AM ]
روباه سرگشته درود
تلخی ديری است که در رگها و آموندهای اين درخت جريان دارد. اما تابستان و ياد ِ دردهايی به ژرفنای گسترهیِ کهکشان، هماره اين شيرهیِ تلخ را به بيرون میريزد و از آن گريزی نيست.
اما، گهگاه نامهای و پيامی کوتاه از آشنايی نزديکتر از پيرهن، آن چنان شادمانی به جان میريزد که دردها در گوشهی نهانخانهی دل جای میگيرند. برگهای واپسين اين دفتر همه پر شده بود از درد و رنج و بس هوایاش را سنگين کرده بود. بايد سرودِ شادی بر آن مینگاشتم تا سبک گردد.
خود نيز همبال ِ قاصدک بوی دوستانام را از آن سوی شب بلعيدم و در ريزش مهتاب شادمانه رقصيدم. دوستان ِ من هيچگاه دور نبودهاند که همه در سينهام جا خوش کردهاند.
[
بائوبا ] | [July 27, 2004 8:42 AM ]
درود و صد درود كه كاممان را اين بار نه با زهر نااميدي و ياس كه با عسل اميد و بودن و نور را ديدن را شيرين ساختي .
كاش اين كام شيرين دوامي داشته باشد و پاينده بماند.
[
مسعود برجيان ] | [July 27, 2004 12:41 PM ]
مسعود جان درود
باشد که چنين گردد. اما آن چنان در پيرامونامان گرد و خاک برپاست که دور باشد که چشمان را به نور اميد هماره گشوده نگاه داشتن.
[
بائوبا ] | [July 27, 2004 1:41 PM ]
بائوباي مهربان طعم خونمان تلخ است و به هيچ چيزي هم نميرود ...طعم تلخ سيگار و مستي هاي شبانه ...طعم تلخ اشک و درد دوري ...طعم تلخ قرصها و سرگيجه ها...با هيچ چيزي مگر اين تلخي شيرين ميشود ؟؟؟
خوش خبر باشي اما ، گرد بام و در من ، بيخبر مي گردي ....
[
mahya ] | [July 28, 2004 10:19 AM ]
محيا جان درود
گفتمات که درد و اندوه ميهمانی هميشهگی است. اما، چو ماندنی است، بايد گهگاه تنهایَش نهاد و لب به تبسمی گشاد و با بوييدنِ گلی و خواندن ِ نامهای و گرفتن ِ دستان سرشار از مهر ِ دوستی، شادمان شد. بايد اين نقش اندوه را آنچنان ناديده انگاشت که کمرنگ و بیرنگ شود. بايد در زمان جاری شد و به سبز و آبی دل خوش کرد. بايد دفتر يادها را بسته نگاه داشت. بايد برگهای دردنوشته را به زلال ِ آب سپرد تا رنجها را بشويد و با خود ببرد. بايد پنجرهیِ کوچک ِ دل را به روشنا گشود. آری نازنين، بايد خواست. قاصدک را از شانهات بردار و به آواز ِ خاموشاش گوش فرا ده.
[
بائوبا ] | [July 28, 2004 10:32 AM ]
نازنين بائوبا درود
سايه ات چنان چتري در اين گرماي سوزان انديشه خاکستر شده ام را در بر گرفت و نسيمي چنان مست کننده که خواندي مرا در بر گرفت به ناگاه دوباره سخن با مهرباني قلب خسته ام را به تپش کشاند وان نازک قاصدک چه زيبا پيام مهرت را بر جانمان نشاند.
خستگي اين ماه گرم به ناگاه با شعر زيبايت زدوده شد كه چنان قاصدكي پر مهر از برم گذشت
ساقي واژه هاي ديبا كلامت هميشه زيباست و گر گويي كه تلخست بسان شراب تلخيست كه بر دل مي نشيند
[
خاكستر ] | [July 30, 2004 9:55 AM ]
ساقیا پیمانه پر کن
بائوبا ، نازنين !
شايد تنها قاصدكها اين مسافران خسته ي هميشه ي باد ، راز دوستي را راز زندگي را و راز مهرباني را بدانند ...
سايه ميگستري در اين روزهايي كه از هرم آفتاب ، معصومانه ميسوزند و دوباره واژه هايت صادقانه از برگهايت وام ميگيرند و چه سبزي ميشوند! تا تو به نقاشي ي زندگي ، روي بوم روزمرگي ها آيي : آنچنان كه گنجشك قلب فصلها از تماشاي بوم از جست و خيزهايش باز مي ايستد ... و جيك جيك اش را لابلاي شاخه هايت فراموش ميكند.
[ nazli ] | [July 26, 2004 2:25 PM ]نازنين پری باران، آبی ِ زلالِ چشمهساران، درود
گر سايهای هم هست، از خنکای آبی است که در پایِ ريشهها زلالِ مهر را فرياد میدارد و از روشنایِ دلی به گسترهیِ همه درياها و به آبی ِ آسمان و سپيدیِ برفِ کوهستان قصه میگويد.
[ بائوبا ] | [July 26, 2004 2:42 PM ]سلام ... خــــــار ار چــــه جــــان بـــــــكاهـــد ؛ گــــــــــــــــل عـــذر آ ن بــــــــــخواهــد . ســـــــــهل اســـت تــلخــــي مـــي ، در جــنب ذوق مســــــتي
[ chevrik ] | [July 26, 2004 6:26 PM ]سلام. اندوه را نمي توان پنهان داشت هرچند لبخندي گشاد به پهناي صورت آن را پنهان کرده باشد... اين سرود شادماني حکايت از غم دوري مي کند و قاصدک قرار است پيام بر دوستي باشد تا اندوه را از ميان بردارد. قاصدک هميشه پيامبر است و اميد را با خود دارد... اميد دوباره ديدن و شنيدن.../ قاصدک هان / چه خبر آوردي؟/ از اکجا؟/ از چه؟/ وز که خبر آوردي؟/ خوش خبر باشي ولي.../ ابرهاي همه عالم/ در دلم مي گريند... شادکام باشي
[ sherwood ] | [July 26, 2004 10:03 PM ]قهرمان جنگل سبز درود
میتوان دردهای ريشهدار را در لحظاتی کوتاه از ياد برد و با شادیهایِ کوچک اندکی از دام ِاندوه گريخت. قاصدکها را به ديار دوستیها و سرزمين روشنا فرستادم تا بر شانههایِ عطرآگينِ عزيزترينهایَم بنشينند و پيام مهر بر گوش آنان بازگويند.
[ بائوبا ] | [July 26, 2004 10:14 PM ]سلام! خواستم حرفي بزنم كه ديدم گفت و گوي تو و شروود را. به هر حال، حديث سفر ورفتن و نبودن مي گويد قاصدكي كه در دل باد ره مي سپرد و بيقرار جايي نميماند. اميدوارم دلتنگي نهانات قرار نربايدت كه رشته از دستات برود. و نهايت اين كه با اين همه، بزرگيات را به خاطر قصدت در شادمان كردن دل همرهانات را سپاس! هزار سپاس!
[ شين ] | [July 27, 2004 8:03 AM ]روباه سرگشته درود
تلخی ديری است که در رگها و آموندهای اين درخت جريان دارد. اما تابستان و ياد ِ دردهايی به ژرفنای گسترهیِ کهکشان، هماره اين شيرهیِ تلخ را به بيرون میريزد و از آن گريزی نيست.
اما، گهگاه نامهای و پيامی کوتاه از آشنايی نزديکتر از پيرهن، آن چنان شادمانی به جان میريزد که دردها در گوشهی نهانخانهی دل جای میگيرند. برگهای واپسين اين دفتر همه پر شده بود از درد و رنج و بس هوایاش را سنگين کرده بود. بايد سرودِ شادی بر آن مینگاشتم تا سبک گردد.
خود نيز همبال ِ قاصدک بوی دوستانام را از آن سوی شب بلعيدم و در ريزش مهتاب شادمانه رقصيدم. دوستان ِ من هيچگاه دور نبودهاند که همه در سينهام جا خوش کردهاند.
[ بائوبا ] | [July 27, 2004 8:42 AM ]درود و صد درود كه كاممان را اين بار نه با زهر نااميدي و ياس كه با عسل اميد و بودن و نور را ديدن را شيرين ساختي .
[ مسعود برجيان ] | [July 27, 2004 12:41 PM ]كاش اين كام شيرين دوامي داشته باشد و پاينده بماند.
مسعود جان درود
باشد که چنين گردد. اما آن چنان در پيرامونامان گرد و خاک برپاست که دور باشد که چشمان را به نور اميد هماره گشوده نگاه داشتن.
[ بائوبا ] | [July 27, 2004 1:41 PM ]بائوباي مهربان طعم خونمان تلخ است و به هيچ چيزي هم نميرود ...طعم تلخ سيگار و مستي هاي شبانه ...طعم تلخ اشک و درد دوري ...طعم تلخ قرصها و سرگيجه ها...با هيچ چيزي مگر اين تلخي شيرين ميشود ؟؟؟
[ mahya ] | [July 28, 2004 10:19 AM ]خوش خبر باشي اما ، گرد بام و در من ، بيخبر مي گردي ....
محيا جان درود
گفتمات که درد و اندوه ميهمانی هميشهگی است. اما، چو ماندنی است، بايد گهگاه تنهایَش نهاد و لب به تبسمی گشاد و با بوييدنِ گلی و خواندن ِ نامهای و گرفتن ِ دستان سرشار از مهر ِ دوستی، شادمان شد. بايد اين نقش اندوه را آنچنان ناديده انگاشت که کمرنگ و بیرنگ شود. بايد در زمان جاری شد و به سبز و آبی دل خوش کرد. بايد دفتر يادها را بسته نگاه داشت. بايد برگهای دردنوشته را به زلال ِ آب سپرد تا رنجها را بشويد و با خود ببرد. بايد پنجرهیِ کوچک ِ دل را به روشنا گشود. آری نازنين، بايد خواست. قاصدک را از شانهات بردار و به آواز ِ خاموشاش گوش فرا ده.
[ بائوبا ] | [July 28, 2004 10:32 AM ]نازنين بائوبا درود
[ خاكستر ] | [July 30, 2004 9:55 AM ]سايه ات چنان چتري در اين گرماي سوزان انديشه خاکستر شده ام را در بر گرفت و نسيمي چنان مست کننده که خواندي مرا در بر گرفت به ناگاه دوباره سخن با مهرباني قلب خسته ام را به تپش کشاند وان نازک قاصدک چه زيبا پيام مهرت را بر جانمان نشاند.
خستگي اين ماه گرم به ناگاه با شعر زيبايت زدوده شد كه چنان قاصدكي پر مهر از برم گذشت
ساقي واژه هاي ديبا كلامت هميشه زيباست و گر گويي كه تلخست بسان شراب تلخيست كه بر دل مي نشيند
ساقیا پیمانه پر کن