بامداد
روزمرگ بامداد بود. نامی از او نخواهم آورد که خود نامآور است.
يادش میکنم که خردسالیام با سرودههای آهنگين او گذشت و هنوز هم ريزش باران سرودهی او را در گوشام زمزمه میدارد که خورشيد را در گرهیِ مشتِ مردان میديد. و بازیِ عمو زنجيرباف کودکان به يادم میآرد پريایِ جادو را که از قلعهیِ سياهی میآمدند تا با زار زار گريستن، شادمانیِ زنجيرهایِ برگسسته را تباه سازند.
دو سرودهی نابِ وی را، به ياد آزادمردی که دستان ابتذال را شکننده میدانست و آزادی آرماناش بود و سرودههایَش آهنگ زندهگی داشت، در اين برگ میآورم:
وه که چه شبهایِ سحر سوخته
من
در بیپاسخِ هر خاطره را
کز تو در آن
يادگاری به نشان داشتهام،
کوفتهام.
کس نپرسيد ز کوبنده، وليک
با صدایِ تو
که میپيچد
در دهليزِ تنگ و تاريکِ فراموشیِ من
کیست کوبندهیِِ در؟
هيچ دری باز نشد
تا خطوط گم و رويايیِ رخسار ترا
بازجويم من، يک بار دگر.
.....
اي مسيحا اينک
مردهای در دل تابوت
تکان میخورد آرام آرام.
هرچند که سرودهیِ زير کمی بلند است، اما بس خواندنی است:
اکنون مرا به قربانگاه میبرند
گوش کنيد ای شمايان،
در منظری که به تماشا نشستهايد
و در شماره،
حماقتهایِِتان از گناهان ِ نکردهیِِ من
افزونتر است!
با شما، هرگز مرا
پيوندی نبوده است.
بهشتِِ شما
در آرزویِِ به برکشيدنِ من،
در تبِ دوزخییِِ انتظاری بيانجام
خاکستر خواهد شد؛
تا آتشی آنچنان به دوزخِ
خوفانگيزتان ارمغان برم
که از تَفِ آن،
دوزخيانِ مسکين،
آتشِ پيرامونِشان را
چون نوشابهای گوارا بهسرکشند.
چرا که من
از هرچه با شماست،
از هر آنچه پيوندی
با شما داشته است،
نفرت میکنم
از فرزندان و
از پدرم
از آغوشِ بویناکِتان و
از دستهایِتان
که دستِ مرا چه بسيار
که از سرِ خدعه فشرده است.
از قهر و مهربانییِِِتان
و از خويشتنام
که ناخواسته،
از پيکرهایِ شما شباهتی
به ظاهر برده است...
من از دوری و از نزديکی
در وحشتام.
خداوندانِ شما
به سيزيفِ بیدادگر
خواهند بخشيد
من پرومتهیِ نامرادم
که از جگرِ خسته
کلاغانِ بیسرنوشت را
سفرهای گستردهام
غرورِ من
در ابديتِ رنجِ من است
تا به هر سلام و درودِ شما،
منقارِ کرکسی را
بر جگرگاهِ خود
احساس کنم.
نيشِ نيزهای بر پارهی ِ جگرم،
از بوسهیِِ لبانِ شما
مستیبخشتر بود.
چرا که از لبانِ شما
هرگز سخنی
جز بهناراستی نشنيدم.
و خاری در مردمِ ديدهگانام،
از نگاه ِ خريداریِتان، صفابخشتر
بدان خاطر که هيچگاه
نگاهِ شما در من
جز نگاهِ صاحبی به بردهیِ
خود نبود...
از مردانِ شما آدمکشان را
و از زنانِتان به روسپيان مايلترم.
من از خداوندی
که درهایِ بهشتاش را
بر شما خواهد گشود،
به لعنتی ابدی دلخوشترم.
همنشينی با پرهيزکاران
و همبستری با دخترانِ دستناخورده،
در بهشتی آنچنان،
ارزانییِ شما باد!
من پرومتهیِ ِ نامُرادم
که کلاغان ِ بیسرنوشت را
از جگرِ خسته
سفرهای جاودان گستردهام.
گوش کنيد ای شمايان
که در منظر نشستهايد
به تماشایِ قربانییِِِ بيگانهای
که منام
با شما مرا هرگز
پيوندی نبوده است.