baoba

BAOBA

July 24, 2004

بامداد

روزمرگ بامداد بود. نامی از او نخواهم آورد که خود نا‌م‌آور است.

يادش می‌کنم که خردسالی‌ام با سروده‌های آهنگين او گذشت و هنوز هم ريزش باران سروده‌ی او را در گوش‌ام زمزمه می‌دارد که خورشيد را در گره‌یِ مشتِ مردان می‌ديد. و بازیِ عمو زنجيرباف کودکان به يادم می‌آرد پريایِ جادو را که از قلعه‌یِ سياهی می‌آمدند تا با زار زار گريستن، شادمانیِ زنجيرهایِ برگسسته را تباه سازند.

دو سروده‌ی نابِ وی را، به ياد آزادمردی که دستان ابتذال را شکننده می‌دانست و آزادی آرمان‌اش بود و سروده‌های‌َ‌ش آهنگ زنده‌گی داشت، در اين برگ می‌آورم:

وه که چه شب‌هایِ سحر سوخته
من
در بی‌پاسخِ هر خاطره را
کز تو در آن
يادگاری به نشان داشته‌ام،
کوفته‌ام.

کس نپرسيد ز کوبنده، وليک
با صدایِ تو
که می‌پيچد
در دهليزِ تنگ و تاريکِ فراموشیِ من
کی‌ست کوبنده‌یِِ در؟
هيچ دری باز نشد
تا خطوط گم و رويايیِ رخ‌سار ترا
بازجويم من، يک بار دگر.
.....

اي مسيحا اينک
مرده‌ای در دل تابوت
تکان می‌خورد آرام آرام.

هرچند که سروده‌یِ زير کمی بلند است، اما بس خواندنی است:

اکنون مرا به قربان‌گاه می‌‌برند
گوش کنيد ای شمايان،
در منظری که به تماشا نشسته‌ايد
و در شماره،
حماقت‌هایِ‌ِتان از گناهان ِ نکرده‌یِِ من
افزون‌تر است!
با شما، هرگز مرا
پيوندی نبوده است.

بهشتِِ شما
در آرزویِِ به برکشيدنِ من،
در تبِ دوزخی‌یِِ انتظاری بي‌انجام
خاکستر خواهد شد؛
تا آتشی آن‌چنان به دوزخِ
خوف‌انگيزتان ارمغان برم
که از تَفِ آن،
دوزخيانِ مسکين،
آتشِ پيرامون‌ِشان را
چون نوشابه‌ای گوارا به‌سرکشند.

چرا که من
از هرچه با شماست،
از هر آن‌چه پيوندی
با شما داشته است،
نفرت می‌کنم
از فرزندان و
از پدرم
از آغوشِ بوی‌ناک‌ِتان و
از دست‌های‌ِتان
که دستِ مرا چه بسيار
که از سرِ خدعه فشرده است.

از قهر و مهربانی‌یِِ‌ِتان
و از خويشتن‌ام
که ناخواسته،
از پيکرهایِ شما شباهتی
به ظاهر برده است...

من از دوری و از نزديکی
در وحشت‌ام.
خداوندانِ شما
به سي‌زيفِ بی‌دادگر
خواهند بخشيد
من پرومته‌یِ نامرادم
که از جگرِ خسته
کلاغانِ بی‌سرنوشت را
سفره‌ای گسترده‌ام

غرورِ من
در ابديتِ رنجِ من است
تا به هر سلام و درودِ شما،
منقارِ کرکسی را
بر جگرگاهِ خود
احساس کنم.

نيشِ نيزه‌ای بر پاره‌ی ِ جگرم،
از بوسه‌یِِ لبانِ شما
مستی‌بخش‌تر بود.
چرا که از لبانِ شما
هرگز سخنی
جز به‌ناراستی نشنيدم.

و خاری در مردمِ ديده‌گان‌ام،
از نگاه ِ خريدار‌یِ‌تان، صفابخش‌تر
بدان خاطر که هيچ‌گاه
نگاهِ شما در من
جز نگاهِ صاحبی به برده‌یِ
خود نبود...

از مردانِ شما آدم‌کشان را
و از زنان‌ِتان به روسپيان مايل‌ترم.

من از خداوندی
که درهایِ بهشت‌اش را
بر شما خواهد گشود،
به لعنتی ابدی دل‌خوش‌ترم.
هم‌نشينی با پرهيزکاران
و هم‌بستری با دخترانِ دست‌ناخورده،
در بهشتی آن‌چنان،
ارزانی‌یِ شما باد!
من پرومته‌یِ ِ نامُرادم
که کلاغان ِ بی‌سرنوشت را
از جگرِ خسته
سفره‌ای جاودان گسترده‌ام.

گوش کنيد ای شمايان
که در منظر نشسته‌ايد
به تماشایِ قربانی‌یِِِ بيگانه‌ای
که من‌ام
با شما مرا هرگز
پيوندی نبوده است.

1:35 PM | Baoba

.......

[ غزل... ] | [July 24, 2004 8:28 PM ]


ma bi chera zendeganim anan be chera marge khod agahanand.

[ satgean ] | [July 24, 2004 8:46 PM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو