چهار کنج و چهار ديوار
من خانهای دارم با چهار ديوار
و سقفی سرپناهام از آفتاب
چهارديوار برای پنهان گشتن
و اتاقی با چهار کنج
گوشههایی برای پناه جستن
و بامی به بلندای شب
برای در زيرِ آسمان بودن
برای ستاره شمردن
برای به کهکشان پيوستن
برای گريز از همه تن
برای گريز از همه جان
برای به روشنا پيوستن
برای از خود گسستن
و من خانهای دارم
سبکتر از پر
که گذر هر نسيمِ خردی
از مياناش
پارهای از روحام
کند و با خود برد
با ديوارهايی نازکتر از کاه
که وزش نسيم درد
بنياناشان سخت آشفته
کنجِ خونینِ ديوارها
از بغضهای فروخورده
از اشکهای ناريخته
از سرهای به ديوار کوفته
همه آوار است و ريخته
همه فرياد است و مويه
هزاران قابِ رنج و اندوه
با درد از ديوار آويخته
و من خانهای دارم
برای نهان شدن
از ديدهگان بينا و نابينا
برای صورتک برداشتن
برای خود بودن، هيچ بودن
برای شناور شدن در خاطرهها
برای گمکردن زمان
برای شببيداریها
با چشمانی باز و خشک
در روشنایِ روز و خاموشیِ شب
کابوسهای تلخ ديدن
برای رنج فرودادن و درد بلعیدن
برای ناله و فرياد برنکشيدن
برای چنگ بر ديوار کشيدن
برای...
و من چهارديواری دارم
بس ويرانه و مخروبه
با ديوارهايی از پژواکِ درد
بازتابِ مويههای خاموش
هقهقِ بغضهايی سنگين
بر سينه ماسيده و گلو را خراشيده
و سينهای خونمرده
...
سر پناهی سست
که در وزش هر نسيم
فرو میريزد آرام آرام
آوار میشود، آوار
زهرخند جان درود
بسته به آن است که چند صورتک بر چهره داشته باشی؟ گر همچو من، تنها نقش لبخندی باشد که برای دوری از دلسوزی و کنجکاویِ ديگران بر چهره نهادهای، قدمات بر روی چشم.
بائوبا | July 22, 2004 10:16 PM
نميدانم چرا ..اما با همه اينها ياد ترانه سقف فرهاد افتادم روحش شاد ...! :(
mahya | July 23, 2004 12:28 AM
سلام برای اولین بار بود که اینجا می یومدم اما برام خیلی مفید بود ... پاینده باشی
مسافر هتل کالیفرنیا | July 23, 2004 8:24 AM
محيا جان درود
واژهها هر يک برایِ ما بار معنايی از يک ياد را همراه دارند و گهگاه تکواژهای يا تک اشارهای و يا ملودی زمزمهای، گريزگاهی به يک خاطره میشود.
بائوبا | July 23, 2004 11:40 AM
مسافر خسته درود
شگفتا که مفيد چه باشد و در اين سروده چهرا سودمند ديدهای؟!
بائوبا | July 23, 2004 11:43 AM
سلام دوست عزیز
وبلاگ جالبی دارین
اگه به من لینک بدین من هم به شما لینک می دهم
باور نمی کنید امتحان کنید ، می تونید برام کامنت بذارید تا من همون لحظه لینک بارون کنم
اگه طالب هستید یه ندا کافیه
قربان شما ، امیر حسین
امیر حسین | July 23, 2004 5:31 PM
به گمانام برداشتن پيامگير از فرياد کشيدن بسی بهتر باشد که گويا کران و کوران را فرياد برکشيدن هيچ سودی نباشد.
در خانه گر کس است، يک حرف بس است.
در خانه چو هيچکس نيست، مشت بهدر کوفتن بس عبث است.
ايهاالناس! لينک نمیخواهم. وبلاگ جالب هم ندارم و نمیخواهم داشته باشم.
بائوبا | July 23, 2004 6:16 PM
و اين هم تکرار خروشِ پيشين:
)):
ندانم نشان فرياد کجاست؟
تا چه هنگام بايد بر اين هياهوي پوچي گريست؟
بر که بايد خروشيد؟
بر که بايد گفت:
اين برگ بگشوده فراخوان نمیپذيرد؟
هان گوش داريد اي مردمان!
اين واژههای مغشوش
از سری است بس بدشکل
که از اين گونه پيامها
از وبلاگ خوبی داشتن
بیزار است.
بر که بايد خروشيد؟
بر کدامين در بسته
بايد مشت کوبيد بارها و بارها؟
با کدامين سينه ناليد؟
فراخوان پذيرفته نيست!
اين پنجره بسته خواهد ماند
ديوار سفيدي نيست
آگهی بر آن چسباندن
از امروز و هر روز
و برای هميشه تا ابد
ممنوع است، ممنوع
بائوبا | July 23, 2004 6:18 PM
hich nazari nadaram chera ke shayad bari dobare dar in khaneyi ka man aslan azash khosham nayumad.... khaneye goriz az daste jamaat... amma che khub mishod tu in khunat Gol mizashti gahi behesh ab midadi... ya tu in khunat chand barg kaghaz dashti ta be kasayi ke be khatere nadanishun donyaro be sakht migiran harf mineveshti o deleshuno sabok mikardi... ya na... ye ketri dashti va ye ghuri... chayi dam mikardi o mishasti labe panjare ke adam mitarse biofte va tu atre buye chayi gom mishodi...va ... va ... va
satgean | July 23, 2004 8:54 PM
و آدمی برای شادمانه زيستن زاده شد. ما چون چگونگی شاد بودن و شاد ماندن ندانيم، به درد و رنج گراييم و زندهگی را مردهگی کنيم و آن گاه شگفتزده فرياد برآريم که "این چه زندهگی باشد؟ آیا آدمی تنها برای رنج بردن و درد کشیدن آفریده شده است؟". جهان سر به سر پر راز و رمز است و پيچيده؛ آن اندازه که در ذهن خُرد ما نگنجد. پس اين نادانی و ناتوانی را ناديده گرفته و خروش می داريم و ابلهانه حماقت خویش به دنیا نسبت می دهیم. آری، میتوان بر ناآگاهی خویش چشم فروبست و ناتوانی خویشتن در یافتن رمز شادمانه زیستن و درک راز جهان را به حماقت عالم نسبت داد! گفتا ز چه نالیم؟ که از ماست که بر ماست
satgean | July 23, 2004 9:46 PM
ساتگين جان درود
من از چهار کنج و چهار ديواری که پناهگاه من است و خانهاش مینامم، نوشتم. تو هم از اين که ما درد را اصل پنداشته و رمز شادمانی ندانيم. هر کس نگرشی دارد و بسته به آن چه از سر گذرانده است، پيرامون خويش را میبيند و میسنجد.
اميد که شادمانه زيستنات هميشهگی باشد و خانهات پر اميد و آرزو و شادی.
بائوبا | July 23, 2004 10:54 PM
commente akhar male man nabud... ye ruzi to khodet tu weblogam gozashte budish khastam be khodet begam ke ye ruz-hayi to intori budi... age bavar nadari boro be commente 6 Day-mah negah kon.
satgean | July 23, 2004 11:07 PM
ساتگين جان درود
نوشتههای خويش را نيز میشناسم و نيازی به بازگفتن اين که نوشتار من است نبود. يکبار با نامی ديگر برای دوستی پيام نهادم. برایام پيغام فرستاد که واژههای تو آنچنان در روحات آميختهاند که هر نامی پایِ نوشتهات بنهی، باز نام تو را فرياد کند. سبک نوشتاري تو نيز بسيار با من تفاوت دارد.
بائوبا | July 23, 2004 11:24 PM
هيچ ديده اي انگشتي را که به سوي تو نشانه مي رود ٫ در پس ستايش و نکوهش ديگري ؟
kh | July 24, 2004 4:32 AM
دوست ناشناس درود
نه. اما ديدهام دوستی را که رنجيده ولي بیهيچ سخنی، خاموش و آرام در پس تارها نهان شده است.
و ديدهام کسی را که به جای نشانی واژهگان "بهتو چه" را بهکار میگيرد.
راستی، اين پرسش که کردی با "چهارکنج و خانه" چه رابطهای داشت؟
بائوبا | July 24, 2004 8:37 AM
سلام
خرس سفيد | July 24, 2004 1:07 PM
گرامی خرس سفيد درود
پنداشته بودم که قبيله به حالِ خويش رها کردهای و برای هميشه به گوشهیِ غارِ تنهايیِ خويش خزيدهای!
بائوبا | July 24, 2004 1:33 PM
...
....
......
zakhmi tar az hamishe! | July 25, 2004 12:10 PM
مهربان دنج ترين چهار ديواريها ، قصه ي آن دردانه ي باغ ، نوشته هاي خوب دفتر ات را تار كرد و برگ هاي اين دفتر ات را بي آنكه بداني ، نمناك ! و من آنهمه برگهاي كوچك و نو رس شفاف اش را قبل از هجوم كرم ها بار ها و تلخي طعم سم ، در عبور از هر سطر ، چه نمناك لمس كردم .... !
nazli | July 25, 2004 8:16 PM
نازنين پری باران، مهر همه دوران، درود
درد ِ باغ را گر پریِ باران درنيابد؛ بهيقين هيچ کس در نخواهد يافت. شگفت نباشد که از اين همه که آمدند، تنها تو مهِِ چگال اندوه را که بر تکتک برگهای باغ بهجای شبنم، خونابه نشاند، ديدی. گر جز اين بود، انگشت ِ حيرت به دندان میگزيدم.
بائوبا | July 25, 2004 10:06 PM