خرچنگ
در باغ نونهالی بس زيبا
شاخهها همه سبز
نازک و پر جوانه
شاخهها رنگین و پر شکوفه
بهاری يگانه
ميوههايی کال اما درخشان
برگها رقصان
باد شادان
باغ خندان
نونهال حسرت رهگذران
محبوبِ همسايهگان
چلچراغ سبز و رنگينِ باغ
روشنای دلِ باغبانان
بر زمين ريختاش روزی
برگ و گل
وان همه شکوفه
نونهال بيمار شد
از درون کرمها
میمکيدند شيره را
آوندها بیرنگ
برگها سست
شاخهها خشک
درخت بيمار بود
باغبان و همه ياران
مهربان رهگذران
شتافتند برای درمان
ميوههایِ همه درختان
فروخته شد به پشيزی
سمی بايد قوی
سپس شربتی برای شادابی
دوباره رستن و باليدن
کرمها مردند
اما
سم درخت را خشکاند
قامت نونهال تا شد
درد بود از اندازه برون
ريشههایِ نازک
به آهی پوسيد
باغ شد سياه
نسيم شد بلا
باغ از خنده تهی
خاموش شد روشنا
سوخت نودرختی زیبا
جای خالی دردانه
در سبزترين ميانه
خاری بر چشمان باغ
درختان گرچه سبز
اما دلدهاشان از درد سياه
بوی بهارپيچيد در شهر
تابستان به باغ رسيد
اما شکوفهها همه ريخت
در ياد باغ نودرختی خرامان
شيرين و خندان
رنگارنگ و پرشکوفه
رقصان و سبز
در ياد باغ نودرختی تهيده
پوسيده و خميده
خنده بر چهرهاش ماسيده
بیبرگ و بار
بیاميد و رنگپريده
باغبان شد ديوانه
آشنايان همه افسرده
باغ دلخسته، دلمرده
آواز باد تنها زوزه
زندهگی هم چون درختی
کرمخورده
از ميان پوسيده
خشکيده و خميده
گوش دار
نالهی باغ را
در ميان زوزهی باد
میکند شيون و مويه
میکشد از درد فرياد
گوش دار