باغ اندیشه
$مزيدی --»»
$یک پزشک --»»
$بامدادی --»»
$نیک اهنگ --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$عصیان --»»
$توكا --»»
$تا دانه! --»»
$ديده‌بان كوهستان
$پيكوفسكی
$ديده‌بان محيط زيست
$چای داغ
$بائوبا
$جمهور
$ف.م.سخن
$نارنجی
$زنِ روزهای ابری
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$ققنوس
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$گوش‌زد
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

July 17, 2004

بادی سرخ

ريگ‌‌ها داغ و سوزان
کوير برهنه و خشک
زمين شوره‌زاری تف‌کرده
هرم آفتاب، گدازه‌‌ی آتش
شراره‌های داغِ هور
ريزشی از شمشيرهایِ افروخته
پاهای سوخته بر بيابان
آتش بر سر و بر تن
اما
سرما در دل و برجان

چهره از آفتاب ‌سوخته
دست‌ها قاچ‌قاچ و تيره
پوسته پوسته
پاها شکافته و ترک‌خورده
استخوان‌های مذاب
گوشت‌های فروپاشيده
خون در همه رگ‌ها جوشيده
بخاری گرم از گوشتی سوخته
در شوره‌زار پيچيده
بر زبان اما
نه فرياد، نه ناله
و نه حتی يک آه

حسِ درد ديری است مرده
يک‌سان گرما و سرما
اما
بی‌زاری مانا و پاينده
چونان خنجری تيز
هماره برنده

کويرِ نمک سوزان
بيابان خارزاری بی‌رويش
دل‌خشک و بی‌اميد
پيرامون همه افعی
مارهای زنگی
در گوش تنها ناقوسی
نيزه‌ها نفيرکشان
مارهایِ سمی در راه
نيش‌ها آماده و پر زهر

بيابان، رنگ خون
لاشه‌های نيم‌خورده سرگردان
لاش‌خورها نيز مرده
کفتارها نيم‌بريان
بوی زوال در همه‌‌جا پيچيده
مارها از تشنه‌گی بی‌جان

تن سوخته و پاها شکافته
دست‌ها قاچ‌قاچ
بينی و چشم و دهان
همه پر ز گردی داغ
وان خاکِ سرخِ بيابان

ريگ‌ها داغ، شن‌ها سوزان
بادی گرم وزان
آتش فريادکنان، نعره‌کشان
شعله‌ها رقص‌کنان
شعله‌ها سرخ و فروزان
زنده‌گی جهنمی عريان
تن خسته و بی‌جان
جان تشنه‌ی پايان

بيابان داغ و سوزان
گسترده و خشک و بی‌پايان
هزاران خورشيد در آسمان
بيابان در همه‌جا پای‌کشان
خاکی سرخ پراکنده در باد
بادی گرم و سوزان وزان
دل، ديری است مرده
جان، اين واله‌ی سرگردان
اين گيج و منگ و چرخان
در اين مارپيچ بسته
خاموش اما
سخت تشنه‌ی پايان

Baoba | 4:30 PM

Comments: بادی سرخ

تلخ شده اي بائوبا جان ...خيلي تلخ ..:( نکند آفتاب بيرحم تابستاني دل آزرده ات کرده ؟!!!:( آري راست ميگويي ...اما باور کن نازنينم من اون زمستان را مي پرستيدم ...و هنوز هم در همان دي ماه دل انگيز به سر ميبرم...:(

Mahya | July 17, 2004 5:03 PM

محیا جان درود

باشد که هماره نسیم بر تو خنکایِ سبز و آبی و رنگارنگ بهشت را بوزاند. اما این سروده نشان و نمادِ تلخی نیست و تنها دیدگاه من است از دوزخ و برزخ و حیرت و حسرت و ...

بائوبا | July 17, 2004 6:57 PM

سلام برای باره اولی که وبلاگتو می خونم قشنگ مینویسی ولی خب من سعی می کنم بیشتر به عمق شعر فک کنم وبلاگ خوبی هم داری بهت تبریک می گم
در ضمن به شما لینک هم دادم اگه زحمتی نیست یه سر به ما بزنید و نظرتون رو در مورد لینک دادن به ما بگید بای بای

زولبيا | July 17, 2004 7:02 PM

)):

ندانم نشان فرياد کجاست؟
تا چه هنگام بايد بر اين هياهوي پوچي گريست؟
بر که بايد خروشيد؟
بر که بايد گفت:
اين برگ بگشوده فراخوان نمی‌پذيرد؟
هان گوش داريد اي مردمان!
اين واژه‌های مغشوش
از سری است بس بدشکل
که از اين گونه پيام‌ها
از وب‌لاگ خوبی داشتن
بی‌زار است.
بر که بايد خروشيد؟
بر کدامين در بسته
بايد مشت کوبيد بارها و بارها؟
با کدامين سينه ناليد؟
فراخوان پذيرفته نيست!
اين پنجره بسته خواهد ماند
ديوار سفيدي نيست
آگهی بر آن چسباندن
از ام‌روز و هر روز
و برای هميشه تا ابد
ممنوع است، ممنوع

بائوبا | July 17, 2004 8:36 PM

سلام! اهل اميد دادن نيستم كه كل اگر طبيب بودي ...، اما به نظر خيلي خسته مي‌آيي. بد نيست كه به فكر تجديد قوا باشي و نفسي تازه كني.

از اين آگهي‌ها هم مي بينم كه بسيار عصبي و برآشفته شده‌اي. عزيز! اين سرا همين است. مگر خود بارها چنين آگهي هاي بازرگاني‌اي را در صفحه‌ي من نديده‌اي كه انباشته‌اند. بشنو و در گذر. من فكر نكنم كه بشود آرمان‌شهر افلاتون را در اين‌جا بنا كرد و حضراتي را بيرون ريخت. آرام گير عزيز!

شين | July 17, 2004 9:39 PM

donya ro mishe az daricheye dige ham negah kard... kafiye halesho dashte bashim... man ke az yeknavakhti hatta dar puchi ham badam miyad... tarhe degar bayad barangikht

satgean | July 17, 2004 10:04 PM

روباه سرگشته درود

نوميدی‌ای در کار نيست. بسیار آرام هستم و برآشفته‌گی‌ای هم در میان نیست سروده تنها نمادِ جهنم است و بس.

اما پيام‌های بازرگانی را تنها بايد در رسانه‌ها پخش کرد و بر بوم‌های بزرگِ آويخته بر سر چهارراه‌ها و يا بزرگ‌راه‌ها چسباند. اين‌جا دفترچه‌یِ من است و تاب ديدنِ آن‌ها را ندارم. هرچند که به‌هنگامِ پديدار شدن‌‌اشان در دفترچه‌هایِ دوستان هم ناخرسند و بددل می‌گردم.

بائوبا | July 17, 2004 10:55 PM

ساتگين جان درود

دنيا نبود و تنها نگرش من به دوزخ بود. هرچند که گه‌گاه اين دنيا با برزخ و دوزخ درآميزد.

گرما مرا هماره به ياد دوزخ اندازد. و گاه که نفسی برای فريادکشيدن نباشد و درد آن چنان از اندازه فزون گردد که حس‌اش نيز نتوانی کرد، ياد آن موعود دوست ناداشتنی ناگزير است.

بائوبا | July 17, 2004 11:00 PM

مهربان بائوبا درود ، وقتي تو نازنين ، اينچنين عرق ريزان و گرما زده از داغ هزاران آفتاب سوخته ميسرايي ... من ديگر براي اين يگانه درخت آفتاب زده ي دشت سبز آبي ها ، بي نوشته مي مانم و تنها به آرزوي قطره اي زلال به رنگ خوش باران براي برگ ، برگ ات ، ناگزير ميمانم!

nazli | July 19, 2004 7:38 AM

نازنين پری باران، روشنای همه دوران، درود

بی‌پَرِ نازک باران، بی‌بارش بخشنده‌ی ابر، بی‌آبی زلال و بی‌مه‌ای که همه تيره‌گی‌ها در خود بپيچد و همه بوی‌ناکی لاشه‌ها را بزدايد و تنها بوی خاک و بوی باران بپراکند، از اين بيابانِ تف‌کرده و اين دل‌هایِ سوخته گريزی نيست.

مانا ببار و بتاب تا پاکی و روشنا کوير را به دشتی سبز و رنگين دگرگون نمايد.

بائوبا | July 19, 2004 7:59 AM

هميشه سبز سرفراز درود... در ملا عام مينويسم که کوتاهي ام را بر من ببخشا ي...

مهرام | July 19, 2004 12:19 PM

مهرام جان درود

کوتاهی‌ای نبوده است. می‌دانم که سخت گرفتار کاری و زمانی برای آسودن هم نداری.

بائوبا | July 19, 2004 1:05 PM