baoba

BAOBA

July 14, 2004

فراز و نشیب

گذر روزگار رهی پيچاپيچ
وندر او همه فراز و نشيب
يکی سربالايی تند و نفس‌گير
گه به شتاب و دوان‌ دوان
گه خسته و عرق‌ريزان
زيرِلب آوازخوانان
می‌سپری اين راه را
در زير آفتاب
يا در پناه‌ِ شاخه‌ساری
بالا و بالا را
آن اوج ناپيدا را
می‌شتابی، می‌شتابی

اما بر فرازِ تپه
نيست اوجی و آرامی
برای آسودن و آرميدن
نفسی بازکشيدن
نباشد هرگز زمانی
تنها نقطه‌ای کوچک
که برآن نتوان ماندن
اما
می‌توان ديد از بلندا
دامنه‌ی دشت را
سبز و خرم و رنگين
گل‌هایِ رنگارنگ را
که نبوييده و ناديده
نهادی پشتِ سر
پيشِ رو اما
سراشيب برجا

بايد رفت ناگزير
سراشيب می‌خواندت به خويش
بايد رفت افسوس‌کنان
نه به شتاب
که سنگينیِ زمان
دست سياهِ روزگاران
سپيدیِ چشم‌ به‌‌راه
ناتوانی ناگريز و مانا
می‌خوانند ترا به خويش

می‌لغزی و می‌غلتی
تن از تيزی تخته‌سنگ‌ها
از درشتی روزگار
می‌سايد و می‌فرسايد
پوست همه زخمی
تن همه رنجور و خسته
روح فرسوده و ساييده
روح و جان، هر دو خراشيده
لغزش ناگزير، راه ناپيموده


اين سوی تپه، در پايين
دشتی دگررنگ
اما نه توانی‌ در تن
نه مرواريدی در دهان
نه سياهی بر موی
نه آرزويی
و نه رويايی
تنها يادهايی گنگ و مغشوش
تنها دلی تنگ و پرافسوس
تنها خواهشی هميشه‌گی و پای‌دار
از خواستن و نرسيدن
از رسيدن و شادمانی نپاييدن
از بی‌رنگ شدنِ همه آرزوها
از به سراب پيوستن همه رويا‌ها
از به هيچ رسيدن
با هيچ آميختن و هيچ شدن

ره‌گذار عمر رهی پيچاپيچ
فرازی و اوجی و بس نشيب
بايد به شتاب دويد بالا
و ناگزير لغزيد پايين
وندر ميانه تنها
نادانی، حسرت و افسوس
و خاطراتی بی‌رنگ و گنگ
از روزگاری دور
از روشنای لب‌خند
از تيزیِ درد
از تراشه‌هایِ اندوه
از شراره‌هایِ سرخِ آرزو
از بهتی مات و آبی
از هيچ و هيچ و باز هيچ

4:20 PM | Baoba

با تمامِ این سختی ها، و پستی و بلندی ها، زندگی زیباست، زندگی همچون کوه نوردیست، گاهی پر پیچ و خم و گاهی صعب العبور می شود، .. و گاه باید چند قدم به عقب بازگشت، و از راهی دیگر رفت، .. گاه باید استراحت کرد، گاه باید به تمامِ راه، و به کل نظر افکند، و نقشه راه را نگریست، .. بعد از همه این سختی ها، زیباییِ دل فریبِ قله، .. و لذت پیروزی انسان را به اوج می برد.. و غرق لذت می کند.. ... باید رفت، بلی .. ولی ... زندگی از کوه نوردی پیچیده تر است.. متغیرها زیادند.. معادله پیچیده است.. مخصوصاً اگر اهل مبارزه باشی...

[ محمد جواد طواف ] | [July 14, 2004 11:15 PM ]


جواد جان درود

اگر به آن بلندای افسانه‌ای رسی، خواهی ديد که اوجی نبوده است و نقطه‌ای برای آسودن و غنودن نيست. تنها آغازی است برایِ سرازير شدن و درغلتيدن.

شعارهای رنگين و رويافام را بايد به دور ريخت. آفتاب بلندا سخت سوزان است و سپيدی چشم را خواهد آزرد.

[ بائوبا ] | [July 14, 2004 11:37 PM ]


سختي ها و ارامش ها٬بلندي ها و بستي ها همه و همه زندگي را تشکيل مي دهند

[ ghazal ] | [July 15, 2004 10:44 AM ]


بائوبا ي عزيز درود ، سبز برگهاي اين تناور دشت ، دشت بي كرانه ي سبز- آبي ها ، چه بس واقعگرايانه و زيبا به تفسير زندگي به همهمه آمده اند ... چه همهمه ي پر شوري در بادي كه ميگذرد بر دشت دوباره بر پاست :

....

گل هاي رنگا رنگ را


كه نبوييده و ناديده

...

آري نازنين ، افسوس از اين شتاب !

[ nazli ] | [July 15, 2004 11:38 AM ]


نازنين پری باران، زلال تر از خنکای چشمه‌ساران، درود

نيمه‌شب که بوی باران هم‌راه با آهنگ تند و بی‌امان رقص آب بر پنجره می‌کوفت و چکه‌ها از درز شيشه‌ها سر می کشيدند بر تن خشک قالی، به ياد تو بودم که چه خوش به چنين بارشی نشسته‌ای و به زدودن گرد از همه برگ‌ها و گل‌برگ‌ها و تنِ دشت و ميوه‌های زرد و قرمز و رنگارنگ شادمانه پرداخته‌ای.

[ بائوبا ] | [July 15, 2004 12:20 PM ]


درست است ...همه سراب و هيچ ...همه سراب ...اما با همه اينها با اينکه ميدانم اين جام خاطراتي که هر شب مستي را به من مي چشانند شوکراني بيش نيست ...باز هم اين خاطرات را سر ميکشم ...و شيريني و تلخي زهر آلود و دردناکش را به جان ميخرم و از آن آرزوهاي به سراب پيوسته لذت ميبر م ...افسوس که خزان زندگي زود ميرسد ...!:(

[ mahya ] | [July 15, 2004 1:14 PM ]


محيا جان درود

گه‌گاه به شک دچار می‌شوم که اين خزان و زمستان را بهاری هم بوده است؟

[ بائوبا ] | [July 15, 2004 11:23 PM ]


un ghesmate Na Siyahi Bar Muy aali bud. age az she'r begzarim fekr mikonam be hseddat afsorde shodei... amma miduni shayad to niyaz be kasi dari ke harchi ke tu deleta ro berizi birun ba'd asude ba zehneo ghalbe baz rahe tazeyi dar pish begiri... man midunam ke in donya rro ma'ni vojud nadare... amma hatman chiz_hayi peyda mikoni ke azashun khoshet biad... unvaght pardakhtane beheshun behet lezzat mide va in mishe hamun zendegi . hamunchizi ke hame daresh miluland.

[ satgean ] | [July 16, 2004 12:14 AM ]


ساتگين جان درود

ره‌گذار عمري سيری است بر اين شتاب به فراز و آن فرولغزيدنِ ناگزير. نه افسرده‌گی‌ای در کار است و نه فريبی بر شادمانی‌ای مصنوعی.

و اما تجزيه و تحليل روان‌شناسانه؟ گویند که شعر را نيازی به تفسير حالات روحی شاعر نيست.

ويژه‌گی ما ايرانيان اين است که در تمامی زمينه‌های علوم همه‌گی يک کارشناس زبده هستيم و از همين رو پشت هر جمله يا عبارت ويا کنش و واکنش را به‌راحتی می‌بينيم و اظهارنظر می‌کنيم. همه جامعه‌شناس، سياست‌مدار، حقوق‌دادن، روان‌شناس و روان‌کاو، فیلسوف، کارشناس مديريت، خبره‌ی اقتصاد؛ و طراح و هنرمند، منتقد ادبيات، منتقد سينمايی، و تعميرکار خودرو و غيره هستيم. شايد دليل علت‌مانده‌گی فرنگيان همين باشد که تنها در زمينه‌ی تخصص خويش سخن می‌گويند و در دگر موضوعات به سکوت می‌نشينند.

[ بائوبا ] | [July 16, 2004 7:38 AM ]


سلام! از نوشته‌ات به ياد عبارت بلندي‌هاي صفر افتادم. نمي‌دانم فيلمي به اين نام ديده‌اي يا نه، فيلم مزخرفي بود، اما ايده‌ي جالبي در آن بود.
به هر حال، به ياد اتفاق غريب ديگري هم افتادم و آن هم خواب‌هاي مفصل و آشفته‌ي اين دو شب گذشته‌ام هست و از قضا شب قبل كه خواب حسين‌علي فلاح ليالستاني كارگردان بلندي‌هاي صفر را مي‌ديدم با اين كه هيچ آشنايي نزديكي با او ندارم. حالا هم اول صبح تكرار آن انديشه در ذهن‌ام ...

[ شين ] | [July 16, 2004 9:12 AM ]


ta unjayi ke yadam miyad hamamun in ghesmat ro gozashtim baraye shenidan o didane nazarate digaran... va inke ma hamamun karshenasim be in khatere ke karshenas nadarim ya karshenas nadidim az inke azordamet ozr mikhaham... tanha khastam dasi be dusti tekan daham shayad bayad tu in harim pamo nemizashtam.

[ satgean ] | [July 16, 2004 10:27 AM ]


روباه سرگشته درود

فيلم يادشده را نديده‌ام اما به زمان صفر و به ايستايی و ترديد آسمان بين روشنا و سياهی بس دل‌بسته‌ام. به آن مکان صفر که در گستره‌ی نسبيت امتداد می‌يابد و نقطه‌آی است با ابعادی بی‌پايان و ناديدنی نيز سخت باور دارم.

[ بائوبا ] | [July 16, 2004 12:11 PM ]


سلام. آنچه مهم است رفتن است و رفتن. هر قله اي را روزگاري پايان تنها بودنش را به اولين جوينده جسور مي سپارد و پس از آن غير قابل دسترس نيست! ولي رفتن... اين فعل همچنان بي پايان مي نمايد...همچنان بي پايان.
چون رود روان باشي

[ sherwood ] | [July 16, 2004 10:42 PM ]


قهرمان جنگل سبز درود

رفتن گر بنا بر خواهش خويشتن باشد، بس دل‌پذير است. اما رفتنی ناخواسته و یا شتاب داده‌شده از سوی ديگری، گر به سبزترين و روياگونه‌ترين سرزمين هم باشد؛ باز چندان دل‌چسب نخواهد بود. کشيده‌شدن و هل‌داده شدن دردناک‌اند.

[ بائوبا ] | [July 16, 2004 10:53 PM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو