باغ اندیشه
$عصیان --»»
$نیک اهنگ --»»
$یک پزشک --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$بامدادی --»»
$زنِ روزهای ابری --»»
$مزيدی --»»
$پيكوفسكی --»»
$ققنوس --»»
$چای داغ --»»
$جمهور --»»
$ديده‌بان محيط زيست
$ديده‌بان كوهستان
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$گوش‌زد
$ف.م.سخن
$بائوبا
$نارنجی
$توكا
$تا دانه!
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

July 10, 2004

کاسه‌ها و کوزه‌ها

کاسه‌هایی لب بشکسته و گلين
کوزه‌هايی ترک‌خورده و سنگين
در گوشه‌یِ پرتی از حياط
به دقت چيده‌ شده‌اند بی‌هیچ نشاط
کوزه‌ها در زير آفتابی سوزان
ترک برمی‌دارند آرام آرام
کاسه‌ها در گرمای خورشيد
آرميده‌اند لب‌بسته و خاموش
از بشکسته‌گی خويش شرم‌گين

آفتاب با تنبلی نيم‌روزانه
نور می‌پاشد و رنگ می‌بازد
رنگ قالی در گذر روزها
از تابش تندِ پرتویِ خورشيد
پريده است و پرزها ساييده
آفتاب با هم‌دستی زمان
رنگ از قالی و پرده‌ها
سياهی از مویِ مردان
خوشی از دل‌هایِ مردمان
ربوده است سال‌ها

در پس پنجره‌ها
مردمان در پناهِ سايه‌ها
خسته از تکرار روزها
خسته از دویدن‌ها و نرسیدن‌ها
خسته از باید و نبایدها
دور از خورشيد، اما در گرما
در خوابی خيس خفته‌اند

آشنايی بايد بس عزيز
پيکر همه ريش‌ريش
از زخم‌هايی چرکين
از خنجرهايی تيز
از دستِ مهرورزِ دوستانی
همه يک‌رنگ و هم‌دل و هم‌راه
آشنایی بايد برسد از گردِ راه
تا اين همه کوزه را
وين همه کاسه را
بر سرش بشکنند بی‌فرياد

کاسه‌ها و کوزه‌ها
در زير آفتاب تيرماه
خميازه می‌کشند چشم به‌راه
سری بس عزيز بايد
که بشکنند یک یک بر آن
بغضی فروخورده را
بپاشند بر در و ديوار

کوزه‌هایِ پرترک و گلين
کاسه‌هایِ لب‌ بشکسته‌ای رنگين
در انتظار سری افکنده و نازنين
از ياری گرامی، بس عزيز
تا خرد شوند بر آن
پرهياهو و باجنجال
خميازه می‌کشند خسته‌ در آفتاب

Baoba | 1:03 PM

Comments: کاسه‌ها و کوزه‌ها

هيچ ندارم که بگويم ...جز گله اي کوچک ...چرا شعر زيباي قبليت که آتشي را به ميان استخوانهايم گيراند هيچ جاي سخن گفتني نداشت ؟!؟!؟! بائوباي مهربان به راستي که با اشعار دل انگيزت دلم را مي لرزاني و چشمانم را تر و خاطره ام را مشوش ...! نمي گويمت اينچنين ننويس که تو مسئول خاطره هاي مشوش و از ياد نرفتني ام نيستي ...! پس تا هستي بنويس تا منهم به بهانه دوست داشتن شعرهايت خاطره ام را هيچگاه از ياد نبرم ...!

mahya | July 10, 2004 1:08 PM

محيا جان درود

سروده‌ي پيشين، خطاب به دوستی بود بس نازنين که گل‌واژه‌های مهرآميزش دل‌ام شاد نموده بود. چون برایِ کسی بود يگانه، پس پيام‌نهادن بر آن بی‌معنا می‌بود.

استخوان‌های ما خود در ميان گدازه‌های درد، آب می‌شوند و نوشته‌ها در اين ميان هيچ نقشی ندارند. و ما به رنج‌بردن و درخودشکستن، خو کرده‌ايم و بدان سخت پای‌بنديم.

بائوبا | July 10, 2004 1:16 PM

مهربان بائوبا درود ، وينك در زير اين گنبد كبود : آسماني نمناك ، كوزه ها و كاسه هاي لب پريده و پر ترك در آنسوي پرت حياط ، لبريز از باران شده اند تا آيينه اي بي زنگار براي راز ته چشمها باشند ، چشمهايي كه به زبان خوب و سبز تر تو ، از اينهمه بايدها نبايدها خسته اند! ... وينك اگر شكسته شوند بر سر آن نازنين صبور ، او ، طعم باران خواهد گرفت ...

nazli | July 11, 2004 9:21 AM

نازنين پری باران، سبز همه دشت‌های بی‌کران، درود

ابرهای تابستانه گذرايند و دير نپايند. آب درون کوزه‌های ترک‌خورده جای خوش نکند و از کاسه‌های گلين بخار شود و ابرکی به کوچکی دلِ من بسازد.

مرا نيز خوش‌تر آن باشد که کاسه‌کوزه‌ها بر سر خويش بشکنم که تاب ديدن خراشی بر پيکر نازنين دوست را ندارم.

اما در گوشه‌ی حياط‌ها، کوزه‌هايي اکنون خيس و تر، در انتظار شکسته شدن بر سر دوست، خميازه می‌کشند.

بائوبا | July 11, 2004 9:52 AM

خوشا به حال کاسه ها و کوره ها !!! که همنشين آفتابند...

مهرام | July 11, 2004 1:30 PM

مهرام جان درود

حيف اين هواي زيبای ابری و اين رگ‌بار تند نيست که به حسرت آفتاب نشسته‌ای؟

بائوبا | July 11, 2004 1:34 PM

باران را بسيار دوست دارم اما در پس زندگي در هواي هميشه ابري که گاه ماه ها از ديدن آفتاب محروم بوده ام براستي در حسرت آفتاب هستم...

مهرام | July 11, 2004 3:28 PM

مهرام جان درود

نيک می‌دانم که از چه سخن می‌گويی. من خويش با اين که عاشقِ ابر و باران‌ام، روزگار خاکستری ديار باران‌ها را به سختی و تلخی آزموده‌ام.

بائوبا | July 11, 2004 3:51 PM