نامه
گاهی در بیدادِ دلتنگی
خواندن نامهاي کوتاه از دوستی آشنا
جامی است از سرمستی
در ذهن نگنجد هرگز
به بندِ واژه در نيايد هيچگاه
وينهمه دلشادی و سرخوشی
آن هنگام که دل ناشادی
خاموش مانی از بيم
از آزردنِ دوستانی همدل
خاموش در خويش فروريزی
از دوستی بس دور
بس گرامیتر از جان
خطی رسد کوتاه
بشويد دل و جان، از گرد
زنگار بزدايد از آیينه
تازه دارد همه روح و جان
خطی ساده و مهربان چو وی
بازش خوانی بارها و بارها
بر نامهها شمارندهای بايد
تا بدانی که واژهگانِ دوست
چهسان میکشند دل را
به هزاران ناز به خويش
میدانی نامه را از بر
ولی دگربار و دگربار
میگشايی و میبويی
موجی مثبت و پر بار
از واژهگانی مهرآميز
میکشاند ترا با خود
تا کهکشانی از روشنا
سبک گردی و دلشاد
رها، رها، رها
مست و مست و مست
سردی و دلخستهگی
وانهاد روح را به خويش
در رودِ زلال واژهها
ناپديد شد و ناپيدا
خطی از دوستی ناديده؟
خرده میگيرند همهگان
از بیهوسی به ديدارِ دوستان
اما من
شيفتهام به نماهايی در پندار
دوست نمیدارم هرگز
بنشانم چهرهی زيبای آنان
جایگزينِ نقشی از رویا
که برکشيدهام خويشتن
به هزار وسواس، از سرِ مهر
نگفتمات هرگز مگوی هيچ
با دگرمردمانِ ناهمدل
از احساس و جانِ خويش
از ریزش نقره در باغ دل
کسی خواهد آمد از درِ ريشخند
خواهد گفت که بس عقلباختهای
جای خوش کردهای درپسِ هپروت
بيش نيستی مگر جز ديوانهای
ديوانهای افلاطونی و مست
او چه میداند؟
میشناسد مهر را تنها
به تبوتابِ تند و سرخِ تن
مینشاند اين آتشین تب را
بر چهره و پيکرِ يار خويشتن
"تا نگردی آشنا زين پرده رمزی نشنوی"
تبوتابِ تنِ بیقرار را
گر دراز کنی دستی
بر خوانی از مهر چندسخنی
هديه دهی عطرآگين گلِ سرخی
و يا از همه جای مانده
خرج کنی سکهای زرين
فرو خواهی نشاند در يک آن
اما چه خواهی کرد آنگاه
اين جان شيفتهی مست را
وين روح بیتاب را
که میکوبد خويشتن را
به ديوارهای تنگِ تن؟
نامهها را شمارندهای بايد
تا اين همه صندوقچه بگشودن
وين کوتاهنامه را بازخواندن
بشمارد و بشمارد
نازنين دوست، ای گرامی یار
ای بس عزیزتر از جان
نامهات بر چشم کشيدم هزاران بار
تکواژهگانِ مهرت
به جان نشاندم با وسواس
درد و اندوه بگريخت در يک آن
نامهات را بازخواهم خواند
دگربار و هزاران بار
آن موج درخشانِ نقرهای
آن واژهگان سنگين از مهر
سادهتر از برگهای درخت
زلالتر از برفابِ بلندای کوهسارها
بر جان خواهم ريخت بارها
نامهها را شمارندهای بايد


