زمزمهای گنگ
آسمان میغرد و میخروشد
دل من خالیست
زمين خيس و تر از باران
زمين گرم است و گرم
دل من پوچ و توخالیست
قطرههای باران
گرم و داغ و بیقرار
دل من سرد و تهیست
آسمان ابری و بارانی
کوهها تيره، خشک و بیبرف
دل من بس خالیست
چشمانام همه خشک
دل من پوسته پوسته
دل من پر ترک، از هزاران درد
نه
دل من خالیست
درونام حجمی تهی
از يک هيچِ گسترده
هيچای بزرگتر از زندهگانی
هيچای چو خورشيدی مرده
سرد، بینور، خاموش
بزرگ و بزرگ و بزرگ
هيچای به گسترهیِ درد
به سرمایِ لرزانِ اندوه
آسمان میغرد
بارانی گرم میبارد
اشکهایی سوزان
از آسمانی حیران
بر مردمانی سرگردان
خنکایی نیست
دل من خالیست
بخاری گرم بر زمینی داغ
ابرکی کوچک از دردی بزرگ
اندوه و دلمردهگی میکند بیداد
مردمان سرگشته و نالان
حیران و ویلان
سرگردان، سرگردان
دل من خالیست
مردهگی جاریست
آسمان ابریست
دل من پوسته پوسته
از دردی پیوسته
دل من زخمی و ریش ریش
دل من خشک و توخالیست
قطرههای مست باران
از گرمایِ خویش شادان
بر زمین میجهند خندان
مردمان سر در گریبان
از دم کردهگی هوا
سخت شاکی و نالان
آسمان تیره و ابری
ابرها خشمگین و خروشان
گرمایی خیس و سوزان
در فضا هست روان
درد در میان حجمهای تهی
اين مترسکهایِ پرپوشال
صورتکهایِ در ظاهر خوشحال
میکند فرياد، بیجنجال
دلها همه خالیست
پوچی و بیهودهگی تا ابد
مانا و جاریست
مهربان ! ميبيني چگونه اين شبها باران به تسلاي دلتنگي هاي برگ و ابر ميآيد ؟! درخت كه خالي نميشود ! درخت كه هيچگاه خالي نبوده است! درخت پر است از نطفه هاي سبز رنگ برگ و صمغ و هزاران هزار حرف و راز در دل ريشه هاي عميق اش كه در غلغل آب چشمه ها ي دور شنيده ميشود ! درخت كه با اينهمه آشيان لابه لاي شاخه هايش پر از پرنده ها خالي نميشود! ... درخت زير باران ، چقدر سبز تر ميشود !
nazli | July 7, 2004 7:53 AM
نازنين پري باران، روشنای زلال دوران، درود
درختان را نيز گاه حشرهای از درون ذره ذره تهی کند و آن همه شاخه سبز بدل به شاخساری خشک و مرده شود. اما اگر باران خنک و آبی ببارد، شايد آن خورهی درون ساقه نيز به تمنای باران برون شود و اين سبز دلخسته تهی نشود و به يک هيچ بزرگ بدل نشود.
بائوبا | July 7, 2004 8:13 AM
مهربان غمناک ، وقتی شادمانی سراب شود و وقتی آدمی گمگشته و سر گشته از بودن نالان باشد و دلش پوک و توخالی ...حتی باران هم برایش همانند شوکران خواهد بود ...نه هیچ چیز مرا از حجمو خالی اطراف نمی رهاند ...هیچ چیز ...سبز باشی همیشه ..و دلت بهاری باد ...
mahya | July 7, 2004 11:16 AM
محيا جان درود
گر باران تند و بیامان ببارد؛ گر زلال آبی خنکي در رگهای خشکيده روان گردد؛ گر خاکستری به آبی و سبز و سبزآبی يدل گردد؛ اين حجم خالی و تهی نيز پر جوانه و شکوفه گردد. تنها اگر ببارد و ببارد و بشويد و اندوه و زنگار و غبار همه بر خاک ريزد. تنها اگر ببارد.
بائوبا | July 7, 2004 3:16 PM
از آن هيچ که ميگويي داستانها بايد گفت ...
ليک ديگر مرد داستانگوي شبها خاموش است ...
از آن حجم سياه و تيرهمنظر نپرسيدهاي هيچگاه؟
که ابتدايت را در انتهايت چگونه بايد تصوير کرد!
از آن خورشيد مرده بايد پرسيد که در آسمان سينهي آدمي در انحصار زمان ميميرد
آري آسمان ابري و بارانيست اما آنکه در خيابانهاي شهر در پي شکستههاي خويش حيران است ديگر باران را از ياد بردهست ... آري ديگر دير است
خيزشي نو بايد ما را رفيق دست بر پاي دار ... آن موي سپيد از ياد مبر!
بدرود عزيزتر از جان!
مانیـا | July 7, 2004 10:37 PM
نازنين مانيای پرسنده و جوينده، درود
سفيدها يکايک میرسند و خاکستری شکل میگيرد. از سپيدها بيمینيست. ولي اين حجم تهی، وين آتشِ بهخاکستر نشسته و آن خورشيد سرد و مرده را سخت دردمندانه بيمناکام. گدازههای سرد اندوه، همچون آن باران داغ و سوزانِ تابستان سخت میسوزانند و بسيار تاولها بر اين پوستهی پر ترک مینشانند. بگو گدازهها را چه بايد کرد که باران در انتهای فصلی دگر خفته است و اميدی به بارشی خنک و زلال را نيز با خويش برده است.
بائوبا | July 7, 2004 11:27 PM
نازنين بائوبا ، تا پاييز - تا دوباره ي چكابه هاي باران بر برگها و باران برگها بر چالابهاي كوچه ها و زمزمه ي سروده ي ( حباب ) تو ، چيزي نمانده است و آنكس كه چون تو ، يا من و يا هركس ديگر سخت به باران دل سپرده است : هماره روي شيشه ها ضربآهنگ باران را گوش ميدارد و بويش را در مشام ، خوشآمد ميگويد حتي در تابستانهايي چنين داغ كه از پس هم چنين تنگا تنگ گذر ميكنند !
nazli | July 8, 2004 11:45 AM
نازنين پری باران، روشنای تمامیِ کهکشان، درود
گر بال جامهی آبی تو از کناره بگذرد، دگر خنکای زلال و آبی باران چندان دور نخواهد بود. بویِ خوشِ خاک، خيس و سرمست از باران در فضا جاری گردد و درختِ مرده و خاکستری نيز دگرباره زنده گردد و به جوانه و شکوفهای ناهنگام نشيند. گوش دار که بویِ تو گنجشکان را به آوازخواندن باز آورد و نگاهی انداز که برگها به رقص آمدند.
مانا بتاب و ببار که بارشِ گلواژههایِ آبی و زلالات آرزوست.
بائوبا | July 8, 2004 12:20 PM
سلام! خواستم براي نامه ات كلمهاي بنويسم كه ديدم نميخواهي از آن كس ديگري حرفي بزند. بي خيال! فقط گفتم سلامي بگويم و بروم. شايد هم ... . اصلا باز هم بگذريم. عزت زياد!
شين | July 9, 2004 12:15 PM