baoba

BAOBA

July 3, 2004

ناپیدا

کسی از درد بر خود می‌پيچد
بر زمين افتان و نالان است
مردمان گوش‌هاشان ناشنوا
چشم‌هاشان همه نابینا
کر و کور جز به آهنگ و برق زر
دست‌هاشان همه شل
يکی از درد افتاده است
بر خود می‌لرزد
از درد می‌پيچد

آشنايی می‌رسد از ره
بلندش می‌کند از جا
ورا با مهربانی می‌کند برپا
دنيا زيباست، زيبا
دوستی پيداست، پيدا

آشنایی دگر می‌رسد از ره
با نشان مهر می‌کند غوغا
گرد می‌تکاند از جامه
می‌دود زود در جاده
خندان است، خندان

افتاده‌ی نالان می‌نمايد خنده
چه مهربان دوستانی!
چه نيک مردمانی!
درد برجاست، برجا
اما
دوستی پيداست، پيدا

زخم را مرهم بايد
مرهم را زر بايد
دست در جيب جامه
جيب‌ها تهی‌است و خالی
زر تکاندند با خاک از جامه
يکی دستی بگرفت از مهر
يکی پاک‌تر از زلال آب
يکی بس پاک ‌انديشه
دلی چون برف، چون باران
پاک و جوشان چون چشمه

چه سود اما اعتماد کردن
که وان دگر زر را برد با خنده
جامه سخت سنگين بود از زر
بر زمين می‌فکند مردان را
برق زر می‌شويد دوستی را
می‌برد هم‌ره دل و ايمان را
برون دارد از پس صورتک‌ها
چهره‌یِ مردمانِ سست ‌پيمان را
دنيا تيره است و مات
دوستی ناپيداست، ناپيدا

دوستی را بردند به قربان‌گاه‌
به مسلخ از برای برق طلا
دست‌های کمک با پوشش مهر
همه تنها درهوس تن است و ريا
همه از برای طلاست، طلا
گل‌واژه‌های شيرين و ناب
خنده‌های مهرآميز و بی‌تاب
چو نیک بنگری بی‌رویا
با چشمانی گشوده و بینا
دندان‌هایِ کريه و زردِ زر
از پس‌اش پيداست، پيدا
تنها ازپیِ سودست و ريا

نيرنگ و نامردمی
در همه‌ جا جاری
دل و جان و تن سپردن
بر مردمان اعتماد کردن
حماقت باشد و کم‌خردی
اما
ابلهان را سزاست و روا
آدمی افسانه است و کم‌پيدا
نامردمی پراکنده در همه‌جا
روزگار تيره است و سياه
دوستی ناپيداست، ناپيدا

8:00 PM | Baoba

هيچکس نيست که فرياد پراز مهر تو را نيک پاسخ گويد!
نيست يکتن که در اين راه غم‌آلوده عمر
لحظه‌اي راه محبت پويد...

[ Atefe ] | [July 3, 2004 8:43 PM ]


در قربان‌گاهِ سود و ريا !!
فکر کنم در قربانگاه مهر و صفا ...یا چیزی شبیه به این جمله درست باشه ...چون ریا که در قربانگاه نیست و کاش باشد...

[ م.ویس آبادی ] | [July 3, 2004 10:48 PM ]


زهرخند جان درود

در قربان‌گاه، از برایِ سود و ريا

[ بائوبا ] | [July 3, 2004 11:01 PM ]


اري ٬دوست ناب ناياب است.ولي نه کمياب است نه ناياب !!! غزل...

[ غزل... ] | [July 4, 2004 1:49 PM ]


دوست ناب......ناياب نيست اما بسيار کمياب شده....

[ غزل... ] | [July 4, 2004 1:51 PM ]


پس تو هم دانستي بائوباي هميشه با اميد ؟! دانستي که سياهي اجازه ديدن هيچ چيز ديگر را نمي دهد ..حتي اگر ما سياه نباشيم ...! تو هم دانستي دوستي ناپيداست ؟!؟! دوستها سلاخاني بيش نيستن ...!!! و من هنوز از درد سلاخي شدن به خود مي نالم و مي پيچم و دندان ميگزم ...

[ mahya ] | [July 4, 2004 9:32 PM ]


محيا جان درود

سخن از نوميدی و يأس نيست؛ چرا که اميد روشنای زنده‌گانی است و بی آن در ديار سياهی‌ها گم گرديم. اين داستانی کهنه است از زخمی سر نبسته و چرکين. بايد دستی را که به دوستی پيش می‌آيد نيک کاويد، تا تيغِ برهنه و زهرآلوده‌ای در آن نهان نباشد. بايد از ورای صورتک‌های زيبا و چشم‌نواز و سخنان خوش‌آوا و گوش‌تواز و دل‌فريب، سرکی کشيد تا کفتاری در پس آن نهان نباشد که در انتظار بر زمين افتادن‌ات و با گوشت و خونِ گرمِ تو شکمی سير و گلويی تازه‌کردن باشد. بايد بویِ تند هوسِ تن و آرزویِ زر را از لابه‌لای واژه‌گانِ مهرآميز بوييد تا به ژرفای فريب سقوط نکرد. بايد پيش از هر دوستی و دل‌دادن و تن و جان سپردن، کمی انديشيد.

[ بائوبا ] | [July 5, 2004 9:50 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو