ناپیدا
کسی از درد بر خود میپيچد
بر زمين افتان و نالان است
مردمان گوشهاشان ناشنوا
چشمهاشان همه نابینا
کر و کور جز به آهنگ و برق زر
دستهاشان همه شل
يکی از درد افتاده است
بر خود میلرزد
از درد میپيچد
آشنايی میرسد از ره
بلندش میکند از جا
ورا با مهربانی میکند برپا
دنيا زيباست، زيبا
دوستی پيداست، پيدا
آشنایی دگر میرسد از ره
با نشان مهر میکند غوغا
گرد میتکاند از جامه
میدود زود در جاده
خندان است، خندان
افتادهی نالان مینمايد خنده
چه مهربان دوستانی!
چه نيک مردمانی!
درد برجاست، برجا
اما
دوستی پيداست، پيدا
زخم را مرهم بايد
مرهم را زر بايد
دست در جيب جامه
جيبها تهیاست و خالی
زر تکاندند با خاک از جامه
يکی دستی بگرفت از مهر
يکی پاکتر از زلال آب
يکی بس پاک انديشه
دلی چون برف، چون باران
پاک و جوشان چون چشمه
چه سود اما اعتماد کردن
که وان دگر زر را برد با خنده
جامه سخت سنگين بود از زر
بر زمين میفکند مردان را
برق زر میشويد دوستی را
میبرد همره دل و ايمان را
برون دارد از پس صورتکها
چهرهیِ مردمانِ سست پيمان را
دنيا تيره است و مات
دوستی ناپيداست، ناپيدا
دوستی را بردند به قربانگاه
به مسلخ از برای برق طلا
دستهای کمک با پوشش مهر
همه تنها درهوس تن است و ريا
همه از برای طلاست، طلا
گلواژههای شيرين و ناب
خندههای مهرآميز و بیتاب
چو نیک بنگری بیرویا
با چشمانی گشوده و بینا
دندانهایِ کريه و زردِ زر
از پساش پيداست، پيدا
تنها ازپیِ سودست و ريا
نيرنگ و نامردمی
در همه جا جاری
دل و جان و تن سپردن
بر مردمان اعتماد کردن
حماقت باشد و کمخردی
اما
ابلهان را سزاست و روا
آدمی افسانه است و کمپيدا
نامردمی پراکنده در همهجا
روزگار تيره است و سياه
دوستی ناپيداست، ناپيدا
هيچکس نيست که فرياد پراز مهر تو را نيک پاسخ گويد!
نيست يکتن که در اين راه غمآلوده عمر
لحظهاي راه محبت پويد...
Atefe | July 3, 2004 8:43 PM
در قربانگاهِ سود و ريا !!
فکر کنم در قربانگاه مهر و صفا ...یا چیزی شبیه به این جمله درست باشه ...چون ریا که در قربانگاه نیست و کاش باشد...
م.ویس آبادی | July 3, 2004 10:48 PM
اري ٬دوست ناب ناياب است.ولي نه کمياب است نه ناياب !!! غزل...
غزل... | July 4, 2004 1:49 PM
دوست ناب......ناياب نيست اما بسيار کمياب شده....
غزل... | July 4, 2004 1:51 PM
پس تو هم دانستي بائوباي هميشه با اميد ؟! دانستي که سياهي اجازه ديدن هيچ چيز ديگر را نمي دهد ..حتي اگر ما سياه نباشيم ...! تو هم دانستي دوستي ناپيداست ؟!؟! دوستها سلاخاني بيش نيستن ...!!! و من هنوز از درد سلاخي شدن به خود مي نالم و مي پيچم و دندان ميگزم ...
mahya | July 4, 2004 9:32 PM
محيا جان درود
سخن از نوميدی و يأس نيست؛ چرا که اميد روشنای زندهگانی است و بی آن در ديار سياهیها گم گرديم. اين داستانی کهنه است از زخمی سر نبسته و چرکين. بايد دستی را که به دوستی پيش میآيد نيک کاويد، تا تيغِ برهنه و زهرآلودهای در آن نهان نباشد. بايد از ورای صورتکهای زيبا و چشمنواز و سخنان خوشآوا و گوشتواز و دلفريب، سرکی کشيد تا کفتاری در پس آن نهان نباشد که در انتظار بر زمين افتادنات و با گوشت و خونِ گرمِ تو شکمی سير و گلويی تازهکردن باشد. بايد بویِ تند هوسِ تن و آرزویِ زر را از لابهلای واژهگانِ مهرآميز بوييد تا به ژرفای فريب سقوط نکرد. بايد پيش از هر دوستی و دلدادن و تن و جان سپردن، کمی انديشيد.
بائوبا | July 5, 2004 9:50 AM