دو واژه
ميان دو تکواژهی آشنا
ميان درود و بدرود
در لايههای گنگ مه
در تاريکروشنی پایدار
تکان دستی بهآشنايی
لبخندی و گاه سخنی
گفتاری از مهر و دوستی
لرزش دلی از عشق
چينی بر پيشانی از اندوه
لرزش دستي از سر خشم
جنباندن سری از افسوس
افشاندن اشکی از حسرت
چشمانی گشاده از حيرت
ناباوری، ناباوری، ناباوری
ناباوري از همان داستان ديرين
از خنکای تيز خنجری
يا گرمای تبآلودهی دستی
از شوری اشک
از گرمای تلخِ خون
وز سرمای لختهخون
ناباوری و حسرتی ابدی
از نهادن نقطهی پايان
ميان درود و بدرود
افسانهای بس تازه و ناديده
اما بسيار بسيار خوانده و بشنيده
نقطهی پايان میرسد خسته
سرود دوستی، همرهی، آشنايی
خاموش گردد بر لبهایِ بسته
راهییِ سرزمين درد
ای هميشه کولهبار بربسته
ای دل ز هياهوی آشنايیها
سخت رنجور و بشکسته
راهی شو دگربار
برخوان سرود آشنایی
فرياد دار آن بزرگواژهگان
درود و صد درود
اما خواهد رسيد روزی
زمان تلخِ بدرود
آن فرجامِ پنهان
وان نقطهیِ بیرنگِ پايان
كاش آن كه بايد بشنود و محل بگذارد، بشنود و محل هم بگذارد! دعايت مستجاب باد درخت قدمگاه! چشم انتظار رنگام نارنجي نارنجي بر زمينه، چندان كه خاطرهي نارنجهاي شيراز وراي بهارهاي خوشبويش بشود خود خود واقعيت!
راستي، سلام!
و چه دلام كه تنگ است ...
شين | June 22, 2004 12:08 AM
سبز انديشه درود
مباد كه ترا در زير لايه هاي گنگ مه خموش ببينم كه سماع واژگانت دوستاني را به شور هنوز در اين جنگل سبز خاموشيها نگاه داشته.دلم از خواندن واژگانت لرزيد كه مباد آنكه قلمش اسباب سماع دلهاي ما بود از بدرود بخواند كه ميان اين دو واژه دريايي از اشك حايل است.
رها | June 22, 2004 12:18 AM
مهربان پر برگ درود ، واژه ها را رها كن ريشه هايت مدتهاست كه به آب رسيده اند به سبزي ي تابستاني ي برگهايت نگاه كن ! هر برگ ات درودي تازه را به رنگ سبز بر تن فصل نوشته است از همان نقطه ي بي رنگي كه پاييز ، پارسال بر شاخه ، شاخه ات گذاشته است!
nazli | June 22, 2004 10:56 AM
مهربان
همه را نمي داني!سخت ميگيرد.سخت !نميبيند فشار ذهني را که در انفجارست و طبعا پر نياز ! اما ديگر نيستم.درس بزرگي بود ! شايد شعر جديدم گويا باشد.
پايدار باشيد.
mehr | June 22, 2004 11:37 AM
سلام بائوبا
راهییِ سرزمين درد
ای هميشه کولهبار بربسته
ای دل ز هياهوی آشنايیها
سخت رنجور و بشکسته
راهی شو دگربار
سرزمين درد ؛ درد ؛ درد
مي گويند درد را از هر طرف که بنويسيم باز همان درد است.
hakha | June 22, 2004 7:18 PM
از ما نرنجيده باشي که اگر اينطور باشد ديگر دستم به پست هيچ متني نمي رود.:)
م. ویس آبادی | June 22, 2004 9:55 PM
... و چه سخت است بدرود براي مسافران زمان !!! درودي با صد اميد و بدرودي با هزاران زخم...
مهرام | June 23, 2004 11:12 AM
درود افسون گر و بدرود دردناک و شايد بر عکس...
ghazal | June 23, 2004 12:53 PM
راهییِ سرزمين درد
ای هميشه کولهبار بربسته
ای دل ز هياهوی آشنايیها
سخت رنجور و بشکسته
راهی شو دگربار
... نمي تونم ديگه اگه دلم بره پاهام توان رفتن ندارند.. بدجور خسته ام... همش دارم خودمو از خودم قايم ميکنم نقاب خوشي زدم به صورتم که ديگران چهره غمگين منو نبينند ولي شبا که نقاب رو برميدارم مي بينم که روزي ۳ روز پيرتر شدم... مي دونم که بايد با اين وضع کنار بيام ... ولي نمي دونم چطوري؟
shirin | June 27, 2004 11:06 AM
...روزگار غريبي است حال که من کوله بار زمين گذاشته ام تو بر بسته اي !!!... امان از دلتنگي...
مهرام | June 27, 2004 8:13 PM
پايان / هيچ وقت به رنگ پايان فکر نکرده بودم ..... نارنجي ... شايد هم آبي ... ولي بيرنگ نيست ....با سلام دوست نازنين...
مریم | June 28, 2004 5:00 AM
مهربان بائوبا درود ، گويي در اين قحطي ي باران ، جز با سكوت سبز رنگ برگهاي مهربانت ، دلتنگي هارا براي حتي نمي از باران ، تسلايي نيست!
nazli | June 29, 2004 8:20 AM
درخت صمیمی من چه زیبا سرودی از میان درود و بدرود و افسانه ها ی میانیش ...! و چه دلتنگ نمودی مرا ...باز هم ...
mahya | June 29, 2004 3:47 PM