باغ اندیشه
اشكال در نمايش پيوندها
June 17, 2004

زمان

و من در تپش ثانيه‌ها
گم شده‌ام سال‌ها
و من در گذر هزاره‌‌ها
هيچ شده‌ام بارها
و زمان در من
جاری است بی‌آوا

من جاری شدن صخره‌ها
و کوه‌های بلند را
ازجویِ زمان ديده‌ام
و من
به تماشا نشسته‌ام
امواج درهم‌ريخته‌ی آب را
آن‌گاه که قطره‌ای
آوازخوانان و خروشان
از شيری خراب
چکه‌کنان
بر آن می‌پيوندد

چشمان خسته‌ی من
دگر به شگفتی ننگرد
زايش جرمی سترگ را
از هيچی سياه
و تراکم جهان را
زايش ستاره‌ای فروزان
يا انفجار هزاران نور
در خاموشی کهکشان‌ را

و من زمزمه‌ی زمان را
که می‌تپد مدام و بی‌پروا
در ريز ريز ثانيه‌ها و روزها
در هزاران هزار سال
می‌ شنوم هر دم
با زنگی در گوش‌ها
آن يادگار نرفتنی دور
از دری که باز نشد
از روحی که در بند تن
دردمند و خسته و سوخته
اسير بماند و گرفتار

و زمان تپنده و آرام
می‌گذرد خسته‌ی ايام
و من، در تپش ثانيه‌ها
ذوب می‌شوم و روان
و من
درپس آسمانی شتابان
در ميان برگ‌های زمان
فصل‌هايی رنگ‌رنگ و گذرا
روزهايی کسالت‌بار و بی‌پايان
گم می‌شوم نرم نرم
آب می‌شوم آرام آرام

Baoba | 4:30 PM

Comments: زمان

سلام بر کهنه درخت تناور. بگذار من هم به رسم اين تارنما يک بار هم که شده بگويم اول شدم!! سايه ات را بر سرم احساس نمي کنم؟ گويا سوداي قيل و قال و جنگ دعواهاي آن خانه را نداري و چه خوب خود را از اين قال و مقال بيهوده دور کرده اي. آمدم که بگويم ترا مي فهمم و حق مي دهم. سر بلند و سر سبز باشي.

sherwood | June 17, 2004 8:09 PM

سلام بر هميشه سبز سر افراز : زمان رفتن دسترسي به نت نداشتم لذا بي خبر رفتم هر چند که از قبل ميدانستي الان هم تازه رسيدم و از راه ديگري نتوانستم خبر دهم ۲-۳ روز نيستم به محض بازگشت اطلاع ميدهم...هميشه مانا باشي و ...

مهرام | June 17, 2004 11:45 PM

بائوبا قهري؟سری به من نمی زنی?

man ghazal | June 19, 2004 6:39 PM

سلام! چه مي‌شود گفت نسبت به اين تمام شدن‌هاي تدريجي كه تماميتي در پي ندارد، بماند، همه‌اش آه و دريغ و ...

شين | June 20, 2004 12:15 AM

مهربان بائوبا ، تنها در شكوه پاييز ست كه درخت : برگ برگ آب ميشود مثل قطره قطره هاي شمع ، وينك تابستانست و وقت برگ ، برگ سبز شدن ! چه با صلابت گذر كردي از فصلهاي پي آ پي شكوفه ، شكوفه شدن با هر تگرگ و شاخه شاخه آب شدن در آفتاب پس هر برف و حالا ... دوباره و دوباره برگ ، برگ سبز ميشوي تا تابستان دشت را سبز تر كني ، سبز تر !

nazli | June 20, 2004 2:21 PM

مهربان
اميد دارم هميشه جاري باشي و سبز .گم نشوي نرم نرم.آب نشوي آرام آرام.

mehr | June 20, 2004 7:15 PM

بائوباي مهربانم ...چه خوب که پيدايم کردي و برايم نگاشتي ..دلم برايت تنگ شده بود ...من باز هم مي نويسم که نوشتن را نميتوانم کنار بگذارم ...شايد بي دليل اين بار ...شايد هم اين خود دليلي بر نوشتنم باشد نميدانم ... ديگر هيچ مرغ پير يا کوري در چنين عرياني انبوهم آيا لانه خواهد ساخت ؟! چون درختي در زمستانم ...

mahya | June 21, 2004 8:38 PM

سلام درخت آرام. گهگاه زمزمه جويبار زير پايت مرا از زنده بودنم آگاه مي کرد...چند گاهي خش خشه ي وزش باد در برگ هايت مرا از ميهمان بودن در خانه ات خشنود مي کرد و هماره سايه هميشه گسترده ات بر روي سرم مرا به بودن و پر تلاش بودن تشويق مي کرد... حال تو را چه شده که از آن همه محبت و دوستي فقط سايه گستر لاجرم ات مانده؟ افسدگي ات رانبينم هرگز!

sherwood | June 21, 2004 10:49 PM

سبز انديشه درود
و من در تپش ثانيه ها به خواب رفته ام چنان شده ام كه ديگر تفاوت ماهوي ميان خواب و بيداري نمي يابم.گويا در بيداري خواب مي بينم و در خواب بيدارم.آه كه دل گاه مجمر غم مي شود .آخر غم چه باز هم جوابي نمي يابم . در اين روزهاي كسالت بار خاموشي تپش ثانيه هاي معنايي برايم نمي يابد .مي خواهم سكوت را فريادي كنم اما گويا بختكي بر دلم نشسته و به ناگاه مرا از فرياد باز مي دارد.زمان در من خفته و من در زمان .يادم است هميشه با فرهاد همنوا مي شدم و مي خواندم كه گرم و زنده بر شنهاي تابستان زندگي را بدرود خواهم گفت و حال مي بينم كه چه يخ زده ترك زندگي گفته ام.از روزي كه نمي نويسم سرما در وجودم خانه كرده سكوتي به سان شوكراني تلخ

رها | June 22, 2004 12:18 AM