همين گوشه کنارها
در جايی نهچندان دور
در گوشهکناری نزديک
من دوستی دارم بس عزيز
يکی نزديکتر از پيرهن
چو تپش خون در رگها
مهر او در جانِ من
جاری است، جاری
هر روز میگويم با خود
يادم باشد حتماْ امشب
پس از دغدغهی روز
در آرامش و خلوت شب
حالاش بپرسم
دلام سخت در هوای او
بیتاب است و بیقرار و تنگ
آن صدای آشنا و خوشآهنگ
آن زنگ خندههای بیپايان
آن گفتار شاد و شيرين
آن مهر پایدار
من دوستی دارم بس عزيز
در همين گوشهکنار
نه چندان دور
در ته کوچهی آشنايی
بر گلبرگهای عطرآگين
بر بال نسيم شب
در بارش زلال دوستی
که دلام به بودن او
روشن است و شادمان
میدانم که هست او
میدانم که مرا دارد در ياد
میداند که هستام
میداند که دلخوشام
با ياد او و روزگار باهم بودن
يادم باشد که امشب
زنگی بزنم، حالی بپرسم
آهنگ گفتارش ببويم
يادم باشد حتماْ
نامهای امروز رسيد
نامهای از سرای دوست
که یک جمله بیش نیست
يک خط سياه و ناآشنا
جوهری از شيونی خاموش
از حسرت و افسوس
"دوست پرکشيد و رفت"
رفت! رفت!
و من دوستی داشتم نزديک
نزديکتر از دغدغههایِ هر روز
نزديکتر ازتپش خون در رگها
در همين گوشه کنارها
که در غوغای روزگار
در هياهوی روزمرهگیها
يادش در دل بود
و ناماش بر زبان
يادم بود هميشه
که حالی بپرسم از او
دوستی که در همين نزديکی
در پس چند خيابان و شهر و جاده
در ته آن کوچهی بیخبری
در ميان گرفتاریهایِ بیارزش
در اين حجم خالی
همه روزمرهگی و دلخستهگی
گم شد ناگاه به غفلت
که دگر هرگز نتوانام
بشنوم آن دلنشين آوایَش
و با پژواکِ خندههایِ زنگدارش
از خود بیخود، بخندم
و من دوستی داشتم
در همين گوشه کنارها
سلام...
لينک من عوض شده
ممنون مي شم لينکمو عوض کني :)
مارمولک | June 15, 2004 1:49 PM
سلام
خوشحال ميشم کامنتتون رو تو وبم ببينم.
Mokh e Rayane | June 15, 2004 2:26 PM
انديشمند مردمانِ بسيار فرهيخته، درود
من به کدامين زبان و کدامين خروش بايد فرياد کنم که بر اين پيامگير، پيامهای بازرگانی و فراخوان ننهيد؟
بائوبا | June 15, 2004 2:51 PM
مهربان پر سوگ ، حتما خوانده اي از فروغ - ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد : هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق ميافتد ! و به قول امين پور : ناگهان چه زود ، دير ميشود ! آري نازنين گويي در زندگي ، چه زود تيله هامان را گم ميكنيم شايد حتي پيش از آنكه به تمامي از آن بازي ي شيرين سير شده باشيم!
nazli | June 15, 2004 6:26 PM
جوهری از شيونی خاموش
از حسرت و افسوس
"دوست پرکشيد و رفت"
اين جمله ات ...امان از اين جمله ات...امان.
م. ویس آبادی | June 15, 2004 11:39 PM
در خطي دارمات به داشتم بدل گرديد ...
اينگونه چراست اين خاک غريب؟!
آن مهر شکيبا که از آن ياد نمودي بيمحابا رفت و غروبش باقي ماند
اين سرا چه دارد از بهر شادماني جز آن که ميداني؟!
افکار گرديدم و بر زميني سرد مشق حسرت ميکنم!
بدرود رفيق ...
مانیـا | June 16, 2004 3:46 AM
سلام
خيلي بد. خيلي کشنده است. خيلي عذاب آور است. وجدان را ميگويم. هر وقت که ميام٬ در سوگ عزيزي نوشته اي. خودت خوب ميداني که دوستت دارم. خودت خوب ميداني که چقدر عذاب دارم که کم به کم بهت سر ميزنم و خودت خوب ميداني که هميشه شرمنده ام ميکني.
اميدوارم که براي من يک چنين اتفاقي نيفتد که روزي نامه اي به دستم رسد که ... ميداني؟ اونوقت است که شايد من هم بيايم.
حاجاقا | June 16, 2004 11:14 AM
مهربان بائوبا درود
کمتر می شود که در میا ن وبگردی هایم ، سر زدن به تارنمای تو را از قلم بیندازم . یک حس عجیب مثل یک آهنربا مرا به این سو می کشاند . اما نمی دانم چرا هنگامی که جام شراب را به دست می گیرم و قصد نوشیدنش را دارم به یک باره دستم می لرزد و جام می شکند . شاید از بی تجربگی ام است و شاید ...
سعی می کنم از این به بعد جام از دستم نیفتد و بتوانم بر نوشته هایت اثری از خود باقی بگذارم . / از این ملولم که چرا در باغ اندیشه ات حتی یک شاخه خشک هم سهم من نشده است ؟
محمد | June 16, 2004 11:21 AM
سلام بائوبا
اين پيامها بازرگاني بلاي جان کامنت ها شده است
دوست بسيار گرامي آرزوي سرخ بودن لحظات را براي شما دارم
hakha | June 16, 2004 10:17 PM
سبز انديشه درود
كاش تمامي دوستي ها شاخ و برگي چون آوايت داشت .خوشا به حال دوستي كه سايه ساري از مهر را هميشه همراه خويش بيند
رها | June 17, 2004 4:43 PM