تيلههايی شاد و رنگين
گویهايی بسيار درخشان
افسون رنگ و رنگ
میتراود از درون پيرهن
جيبهای برآمدهی کوچک
سرشار از آواز تيلههای غلتان
کودکی شادمان و شتابان
میدود در کوچههای تنگ
نهان در جيب دهها رنگ
شادمانی میتراود از سنگ
درخشش شيشه در نور
سبکباری و دلی پرشور
بازی با تيلهها بر خاک
دستانی ماهر و بیباک
وای! تيلهها را برد باد
رنگهای روشن رفت از ياد
شادمانی گريخت از سينه
کودکی را برد همسايه
بر دل همه زنگار ماند و پيرايه
جيبهای پراندوه، تهی از تيله
بر دل، تنها رنگ زرد کينه
درخشش شيشهها
در نور کمرنگِ پگاه
خاموش شد ناگاه
آسمان خشمگين و خروشان غريد
گمشد نالان و آرام خورشيد
ابرهای سوگوار همه سياه
شادمانی و کودکی شد تباه
دل آسمان تيره و بگرفته
از رنگهای روشن و براق تهی
دستهایَم گردبگرفته و خاکی
از درخشش رنگین تيلهها خالی
تيلههای رنگارنگام کو؟
آواز شاد تيلههایَم کو؟
سلام!
اين جا هم انگار بوی نوستالژی ايام كودكی به مشام میرسد. نمی دانم كه تجربهی كودكی را كش دادن شدنینيست كه چنين تلخ میشويم و سرگردان _ اگر فقط ماجرا همين است؟ شايد هم حكايات، روايات و احاديث ديگری در ميان است و ما بیخبرانايم اندر خم نه كوچه كه پسكوچهاي گرفتار! شايد هم ...
با همهي اين حرفها، ...
بهتر است ديگر سكوت كنم كه مبادا كسی لحنام را بر نتابد و عجولانه به قضاوت نشيند ماقال را. آری، سكوت به موقع بهترين كار است.
[
sheen ] | [June 12, 2004 7:57 PM ]
سبز انديشه درود
نوشتارت مرا به لحضات شاد كودكي برد زماني كه اين همه سياهي و تباهي از در وديوار بر سر آدمي نمي ريخت و هر چه از سن آدمي مي گذرد مي بيند كه روياهايش به كابوسي سخت مبدل مي گردند و
آنچه زيبا ديده مي شده نقشي از سراب بر جزيره اي پر از سرگرداني و اندوه بوده است
[ رها ] | [June 13, 2004 12:26 AM ]
سلام بر سبزينه اساطيري
منظور يحتمل اين است که پسر نوح با بدان بنشست...
[
persona ] | [June 13, 2004 1:26 AM ]
دوستان درود
گر من ياد تيلههای درخشان و غلتان کودکیام میکنم يا دلام برای خندهها و شگفتزدهگیهای آن دوران تنگ میگردد، جای شگفتی نيست. من در عجبام از آنان که به اين روزهای خاکستری و اين دلهای تيره، خو کردهاند و ياد کودکی نمیکنند.
نازنين پرسونای بس آشنا، من پيش از آشنايی با تو نيز، خاندان نبوت گم کرده بودم و به دلتنگی براي روزهای رفته و روشنِ سبکباری و روشنا آلوده بودم. سرودهی "کودکیام کو" در دفترچهی نوامبر، گواه اين گفته است:
http://www.baoba.org/archives/individual/2003/11/000026.html
[
بائوبا ] | [June 13, 2004 9:49 AM ]
مهربان سبزآبي رنگ ! شايد تنها نشان تيله هاي رنگ رنگمان را در ني ني چشمان كودكمان يا كودك فردا ، بتوانيم بيابيم و ديگر هيچ ! و آواز شاد تيله هايمان را در لحن او ، در خنده هايش ، وقتي به نياز دست پيش ميآرد و ما ، دستش را ميگيريم و شادتر آنكه : دست پيش ميبريم و دستش را ميگيريم! مهم نيست در رگهايش خون كيست؟! آواز شاد تيله ها هميشه در لحن اوست وقتي كه سير و شاد باشد !
[
nazli ] | [June 13, 2004 10:04 AM ]
نازنين پری باران، روشنای همه کهکشان، درود
خوشا طفلی که بارش نوازش آبی پری باران را هر شب بر دل و جاناش حس کند و خوشا آن روشنای درخشان چشمانی که برقاشان آبی و زلال تو را رنگ بخشد.
هرچه تلاش مینمايم که تنها به بوييدن گلبرگهای عطرآگينی که تو و دگر همدلان بر اين پيامگير میباريد، بسنده کنم و خود روزهی سکوت گيرم؛ هنگامی که بال حرير جامهی اثيری و آبی تو از آن میگذرد، از ياد میرود. چه کنم که شيفتهی اين گلواژههای زلال و خنک و بارانیام. من دلتنگ بارش تند و بیامان بارانام که همه شکوفههای درخت را از جای برکند و به رقص درآرد. وانگاه خسته و خيس بر خاک ريزد تا خاک شکوفهسار گردد و بوی بهارنارنج گيرد.
[
بائوبا ] | [June 13, 2004 11:09 AM ]
تيله ها رفتند؟!کودک زيبا ي ديروز بگرد !تيله ها خيلي دور نشدند.کودک تلاش کن رنگ ها هنوز هم هستند خاطره ها را تدائي کن تيله ها٬رنگ ها ٬درخشش ها در درونت خاکي شدند .گرد ها را باک کن....
[
ghazal ] | [June 13, 2004 3:35 PM ]
سري به من نمي زني؟!
[
ghazal ] | [June 13, 2004 3:39 PM ]
سلام اي درخت گرامي. در نظر قبلي ام شايد کمي تند رفته باشم و اگر رنجيده اي از من ببخش مرا بر جواني ام. و اما بعد اين بار آنچه مرا به اين سراي کشاند نه سخن گفتن در باب شعر جديدت که ماجرايي ديگر است از دوست گرامي هردومان مانيا. فکر نمي کني اگر نويسنده اي مگسک توپخانه اش را به سمتي نشان رود و با شدت و غلظت شروع به پرخاش نمايد بي انصافي باشد که راه بر جواب همه ببندد و چون بلند گو فقط فريادهايش را بپراکند؟ دوست خوب ما فکر ميکنم اگر نمي خواهد در مجادلات پرخاش و دشنام وارد شود نبايد خود نيز به اين بازي آغاز کند. والسلام.
[
sherwood ] | [June 14, 2004 10:11 PM ]
قهرمان جنگل سبز، درود
ندانم که اين سخن و گلهگزاری تو چرا در پيامگير من آمده است! بههرروی، هرچند که مانيا برای اين درخت بسيار عزير است، اما من هرگز بهجای او يا ديگری پاسخگو نخواهمبود . درست است که پيامگير خويش برداشتهاست، اما نشانی ایميلاش را بر سردر دفترچه نگاشته است. گر با وی سخنی داری، به همان نشانی نامهای بفرست.
درضمن، من هرگز بر نوشتهها، گفتار و يا رفتار ديگران به داوری ننشينم، چرا که هنوز در پلههای ميانهی شناخت خويشتن اسيرم. گر مرا همتی باشد، خود بشناسم و اين همه گرد از روح و جان خويش بزدايم. گاه، سخنی يا رفتاری را دوست نمیدارم، اما نيک میدانم که اين دوست نداشتن دليل بر نادرست بودن آن رفتار يا گفتار نيست و تنها از ناهمگون بودن دو ديدگاه و دو پسند نشان دارد.
[
بائوبا ] | [June 15, 2004 8:17 AM ]
very nice site
[
Giełda Samochodowa ] | [July 1, 2004 7:51 AM ]
ساقیا پیمانه پر کن
سلام!
اين جا هم انگار بوی نوستالژی ايام كودكی به مشام میرسد. نمی دانم كه تجربهی كودكی را كش دادن شدنینيست كه چنين تلخ میشويم و سرگردان _ اگر فقط ماجرا همين است؟ شايد هم حكايات، روايات و احاديث ديگری در ميان است و ما بیخبرانايم اندر خم نه كوچه كه پسكوچهاي گرفتار! شايد هم ...
با همهي اين حرفها، ...
بهتر است ديگر سكوت كنم كه مبادا كسی لحنام را بر نتابد و عجولانه به قضاوت نشيند ماقال را. آری، سكوت به موقع بهترين كار است.
[ sheen ] | [June 12, 2004 7:57 PM ]سبز انديشه درود
[ رها ] | [June 13, 2004 12:26 AM ]نوشتارت مرا به لحضات شاد كودكي برد زماني كه اين همه سياهي و تباهي از در وديوار بر سر آدمي نمي ريخت و هر چه از سن آدمي مي گذرد مي بيند كه روياهايش به كابوسي سخت مبدل مي گردند و
آنچه زيبا ديده مي شده نقشي از سراب بر جزيره اي پر از سرگرداني و اندوه بوده است
سلام بر سبزينه اساطيري
[ persona ] | [June 13, 2004 1:26 AM ]منظور يحتمل اين است که پسر نوح با بدان بنشست...
دوستان درود
گر من ياد تيلههای درخشان و غلتان کودکیام میکنم يا دلام برای خندهها و شگفتزدهگیهای آن دوران تنگ میگردد، جای شگفتی نيست. من در عجبام از آنان که به اين روزهای خاکستری و اين دلهای تيره، خو کردهاند و ياد کودکی نمیکنند.
نازنين پرسونای بس آشنا، من پيش از آشنايی با تو نيز، خاندان نبوت گم کرده بودم و به دلتنگی براي روزهای رفته و روشنِ سبکباری و روشنا آلوده بودم. سرودهی "کودکیام کو" در دفترچهی نوامبر، گواه اين گفته است:
[ بائوبا ] | [June 13, 2004 9:49 AM ]http://www.baoba.org/archives/individual/2003/11/000026.html
مهربان سبزآبي رنگ ! شايد تنها نشان تيله هاي رنگ رنگمان را در ني ني چشمان كودكمان يا كودك فردا ، بتوانيم بيابيم و ديگر هيچ ! و آواز شاد تيله هايمان را در لحن او ، در خنده هايش ، وقتي به نياز دست پيش ميآرد و ما ، دستش را ميگيريم و شادتر آنكه : دست پيش ميبريم و دستش را ميگيريم! مهم نيست در رگهايش خون كيست؟! آواز شاد تيله ها هميشه در لحن اوست وقتي كه سير و شاد باشد !
[ nazli ] | [June 13, 2004 10:04 AM ]نازنين پری باران، روشنای همه کهکشان، درود
خوشا طفلی که بارش نوازش آبی پری باران را هر شب بر دل و جاناش حس کند و خوشا آن روشنای درخشان چشمانی که برقاشان آبی و زلال تو را رنگ بخشد.
هرچه تلاش مینمايم که تنها به بوييدن گلبرگهای عطرآگينی که تو و دگر همدلان بر اين پيامگير میباريد، بسنده کنم و خود روزهی سکوت گيرم؛ هنگامی که بال حرير جامهی اثيری و آبی تو از آن میگذرد، از ياد میرود. چه کنم که شيفتهی اين گلواژههای زلال و خنک و بارانیام. من دلتنگ بارش تند و بیامان بارانام که همه شکوفههای درخت را از جای برکند و به رقص درآرد. وانگاه خسته و خيس بر خاک ريزد تا خاک شکوفهسار گردد و بوی بهارنارنج گيرد.
[ بائوبا ] | [June 13, 2004 11:09 AM ]تيله ها رفتند؟!کودک زيبا ي ديروز بگرد !تيله ها خيلي دور نشدند.کودک تلاش کن رنگ ها هنوز هم هستند خاطره ها را تدائي کن تيله ها٬رنگ ها ٬درخشش ها در درونت خاکي شدند .گرد ها را باک کن....
[ ghazal ] | [June 13, 2004 3:35 PM ]سري به من نمي زني؟!
[ ghazal ] | [June 13, 2004 3:39 PM ]سلام اي درخت گرامي. در نظر قبلي ام شايد کمي تند رفته باشم و اگر رنجيده اي از من ببخش مرا بر جواني ام. و اما بعد اين بار آنچه مرا به اين سراي کشاند نه سخن گفتن در باب شعر جديدت که ماجرايي ديگر است از دوست گرامي هردومان مانيا. فکر نمي کني اگر نويسنده اي مگسک توپخانه اش را به سمتي نشان رود و با شدت و غلظت شروع به پرخاش نمايد بي انصافي باشد که راه بر جواب همه ببندد و چون بلند گو فقط فريادهايش را بپراکند؟ دوست خوب ما فکر ميکنم اگر نمي خواهد در مجادلات پرخاش و دشنام وارد شود نبايد خود نيز به اين بازي آغاز کند. والسلام.
[ sherwood ] | [June 14, 2004 10:11 PM ]قهرمان جنگل سبز، درود
ندانم که اين سخن و گلهگزاری تو چرا در پيامگير من آمده است! بههرروی، هرچند که مانيا برای اين درخت بسيار عزير است، اما من هرگز بهجای او يا ديگری پاسخگو نخواهمبود . درست است که پيامگير خويش برداشتهاست، اما نشانی ایميلاش را بر سردر دفترچه نگاشته است. گر با وی سخنی داری، به همان نشانی نامهای بفرست.
درضمن، من هرگز بر نوشتهها، گفتار و يا رفتار ديگران به داوری ننشينم، چرا که هنوز در پلههای ميانهی شناخت خويشتن اسيرم. گر مرا همتی باشد، خود بشناسم و اين همه گرد از روح و جان خويش بزدايم. گاه، سخنی يا رفتاری را دوست نمیدارم، اما نيک میدانم که اين دوست نداشتن دليل بر نادرست بودن آن رفتار يا گفتار نيست و تنها از ناهمگون بودن دو ديدگاه و دو پسند نشان دارد.
[ بائوبا ] | [June 15, 2004 8:17 AM ]very nice site
[ Giełda Samochodowa ] | [July 1, 2004 7:51 AM ]ساقیا پیمانه پر کن