baoba

BAOBA

June 12, 2004

تيله‌ها

تيله‌هايی شاد و رنگين
گوی‌هايی بسيار درخشان
افسون رنگ و رنگ
می‌تراود از درون پيرهن
جيب‌های برآمده‌ی کوچک
سرشار از آواز تيله‌های غلتان
کودکی شادمان و شتابان
می‌دود در کوچه‌های تنگ
نهان در جيب ده‌ها ‌رنگ
شادمانی می‌تراود از سنگ
درخشش شيشه‌ در نور
سبک‌باری و ‌دلی پرشور

بازی با تيله‌ها بر خاک
دستانی ماهر و بی‌باک
وای! تيله‌ها را برد باد
رنگ‌های روشن رفت از ياد
شادمانی گريخت از سينه
کودکی را برد هم‌سايه
بر دل همه زنگار ماند و پيرايه
جيب‌های پراندوه، تهی از تيله
بر دل، تنها رنگ زرد کينه
درخشش شيشه‌ها
در نور کم‌رنگِ پگاه
خاموش شد ناگاه

آسمان خشم‌گين و خروشان غريد
گم‌شد نالان و آرام خورشيد
ابرهای سوگ‌وار همه سياه
شادمانی و کودکی شد تباه
دل آسمان تيره و بگرفته
از رنگ‌های روشن و براق تهی
دست‌هایَ‌م گردبگرفته و خاکی
از درخشش رنگین تيله‌ها خالی
تيله‌های رنگارنگ‌ام کو؟
آواز شاد تيله‌هایَ‌م کو؟

7:55 PM | Baoba

سلام!
اين جا هم انگار بوی نوستالژی ايام كودكی به مشام می‌رسد. نمی دانم كه تجربه‌ی كودكی را كش دادن شدنی‌نيست كه چنين تلخ می‌شويم و سرگردان _ اگر فقط ماجرا همين است؟ شايد هم حكايات، روايات و احاديث ديگری در ميان است و ما بی‌خبران‌ايم اندر خم نه كوچه كه پس‌كوچه‌اي گرفتار! شايد هم ...

با همه‌ي اين حرف‌ها، ...

به‌تر است ديگر سكوت كنم كه مبادا كسی لحن‌ام را بر نتابد و عجولانه به قضاوت نشيند ماقال را. آری، سكوت به موقع به‌ترين كار است.

[ sheen ] | [June 12, 2004 7:57 PM ]


سبز انديشه درود
نوشتارت مرا به لحضات شاد كودكي برد زماني كه اين همه سياهي و تباهي از در وديوار بر سر آدمي نمي ريخت و هر چه از سن آدمي مي گذرد مي بيند كه روياهايش به كابوسي سخت مبدل مي گردند و
آنچه زيبا ديده مي شده نقشي از سراب بر جزيره اي پر از سرگرداني و اندوه بوده است

[ رها ] | [June 13, 2004 12:26 AM ]


سلام بر سبزينه اساطيري
منظور يحتمل اين است که پسر نوح با بدان بنشست...

[ persona ] | [June 13, 2004 1:26 AM ]


دوستان درود

گر من ياد تيله‌های درخشان و غلتان کودکی‌ام می‌کنم يا دل‌ام برای خنده‌ها و شگفت‌زده‌گی‌های آن دوران تنگ می‌گردد، جای شگفتی نيست. من در عجب‌ام از آنان که به اين روزهای خاکستری و اين دل‌های تيره، خو کرده‌اند و ياد کودکی نمی‌کنند.

نازنين پرسونای بس آشنا، من پيش از آشنايی با تو نيز، خاندان نبوت گم کرده بودم و به دل‌تنگی براي روزهای رفته‌ و روشنِ سبک‌باری و روشنا آلوده بودم. سروده‌ی "کودکی‌ام کو" در دفترچه‌ی نوامبر، گواه اين گفته است:
http://www.baoba.org/archives/individual/2003/11/000026.html

[ بائوبا ] | [June 13, 2004 9:49 AM ]


مهربان سبزآبي رنگ ! شايد تنها نشان تيله هاي رنگ رنگمان را در ني ني چشمان كودكمان يا كودك فردا ، بتوانيم بيابيم و ديگر هيچ ! و آواز شاد تيله هايمان را در لحن او ، در خنده هايش ، وقتي به نياز دست پيش ميآرد و ما ، دستش را ميگيريم و شادتر آنكه : دست پيش ميبريم و دستش را ميگيريم! مهم نيست در رگهايش خون كيست؟! آواز شاد تيله ها هميشه در لحن اوست وقتي كه سير و شاد باشد !

[ nazli ] | [June 13, 2004 10:04 AM ]


نازنين پری باران، روشنای همه کهکشان، درود

خوشا طفلی که بارش نوازش آبی پری باران را هر شب بر دل و جان‌اش حس کند و خوشا آن روشنای درخشان چشمانی که برق‌اشان آبی و زلال تو را رنگ بخشد.

هرچه تلاش می‌نمايم که تنها به بوييدن گل‌برگ‌های عطرآگينی که تو و دگر هم‌دلان بر اين پيام‌گير می‌باريد، بسنده کنم و خود روزه‌ی سکوت گيرم؛ هنگامی که بال حرير جامه‌ی اثيری و آبی تو از آن می‌گذرد، از ياد می‌رود. چه کنم که شيفته‌ی اين گل‌واژه‌های زلال و خنک و بارانی‌ام. من دل‌تنگ بارش تند و بی‌امان باران‌ام که همه شکوفه‌های درخت را از جای برکند و به رقص درآرد. وان‌گاه خسته و خيس بر خاک ريزد تا خاک شکوفه‌سار گردد و بوی بهارنارنج گيرد.

[ بائوبا ] | [June 13, 2004 11:09 AM ]


تيله ها رفتند؟!کودک زيبا ي ديروز بگرد !تيله ها خيلي دور نشدند.کودک تلاش کن رنگ ها هنوز هم هستند خاطره ها را تدائي کن تيله ها٬رنگ ها ٬درخشش ها در درونت خاکي شدند .گرد ها را باک کن....

[ ghazal ] | [June 13, 2004 3:35 PM ]


سري به من نمي زني؟!

[ ghazal ] | [June 13, 2004 3:39 PM ]


سلام اي درخت گرامي. در نظر قبلي ام شايد کمي تند رفته باشم و اگر رنجيده اي از من ببخش مرا بر جواني ام. و اما بعد اين بار آنچه مرا به اين سراي کشاند نه سخن گفتن در باب شعر جديدت که ماجرايي ديگر است از دوست گرامي هردومان مانيا. فکر نمي کني اگر نويسنده اي مگسک توپخانه اش را به سمتي نشان رود و با شدت و غلظت شروع به پرخاش نمايد بي انصافي باشد که راه بر جواب همه ببندد و چون بلند گو فقط فريادهايش را بپراکند؟ دوست خوب ما فکر ميکنم اگر نمي خواهد در مجادلات پرخاش و دشنام وارد شود نبايد خود نيز به اين بازي آغاز کند. والسلام.

[ sherwood ] | [June 14, 2004 10:11 PM ]


قهرمان جنگل سبز، درود

ندانم که اين سخن و گله‌گزاری تو چرا در پيام‌گير من آمده است! به‌هرروی، هرچند که مانيا برای اين درخت بسيار عزير است، اما من هرگز به‌جای او يا ديگری پاسخ‌گو نخواهم‌بود . درست است که پيام‌گير خويش برداشته‌است، اما نشانی ای‌ميل‌اش را بر سردر دفترچه‌ نگاشته است. گر با وی سخنی‌ داری، به همان نشانی نامه‌‌ای بفرست.

درضمن، من هرگز بر نوشته‌ها، گفتار و يا رفتار ديگران به داوری ننشينم، چرا که هنوز در پله‌های ميانه‌ی شناخت خويشتن اسيرم. گر مرا همتی باشد، خود بشناسم و اين همه گرد از روح و جان خويش بزدايم. گاه، سخنی يا رفتاری را دوست نمی‌دارم، اما نيک می‌دانم که اين دوست نداشتن دليل بر نادرست بودن آن رفتار يا گفتار نيست و تنها از ناهم‌گون بودن دو ديدگاه و دو پسند نشان دارد.

[ بائوبا ] | [June 15, 2004 8:17 AM ]


very nice site

[ Giełda Samochodowa ] | [July 1, 2004 7:51 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو