باغ اندیشه
اشكال در نمايش پيوندها
June 8, 2004

کسی از تبار کوه

و من
کسی را می‌شناسم از تبار کوه
از جنس صخره‌های سخت
با دلی به لطافت گل‌برگ‌های ياس
با روحی به عطر رازقی‌های مست
با تنی سخت هم‌چو نارگيل
ريشه ريشه و آشفته‌موی
در درون همه شيری سپيد
دلی نرم و شيری‌رنگ

کسی که در شبِ سکوت خفته‌گان
پژواکِ چکاچکِ شمشيرهای گران
آن هياهویِ آهنين مردان
پتک می‌کوبند بس گران
بر گوش‌های شنوایَ‌ش

و من کسی را می‌شناسم
که به شب دل‌بسته است
جام گل‌گونی در دست
رود خروشانی در دل
مستانه می‌رقصد تا سپيده
تن سياهِ شب همه خيس
از اشک‌هایِ مردی بيدار
مست، اما سخت هوش‌يار
که بر حجم خالی مردمان
اين آدمکان کوکی‌یِ بی‌مقدار
خونين‌گريه می‌پاشد تا سپیده‌دمان

آوای ناله‌اش می‌پيچد در همه شب
اما آشفته نگردد خواب مردمان
اين خوش‌خفته‌گان مرده
اين رنگ‌هاي مات و ماسيده
اين پرده‌ی روی‌ورنگ ‌باخته
به نيرنگ و ريا و زنگ آلوده

و من کسی را می‌شناسم
که با دميدن سپيده
خسته و رنجور و تن‌فرسوده
می‌ريزد بر ديوار همه دل‌آشوبه
بر ديوارهای چرکين و زرد
خونابه بالا ‌آورد به‌گاهِ پگاه

چرکابه‌‌ای از ديده و شنيده
از رنجِ ‌‌برده و دردِ آشاميده
از همه تن‌های به نیرنگ آلوده
از همه گفتار پوچ و دل‌آسوده
از مردمانی که دردشان تن
پندارهاشان همه پوسيده
دست‌هاشان همه دامی سیاه‌
برق نگاه‌اشان همه تار
چشمان‌اشان همه تور
دل‌هاشان کرم‌های گور
اين دام‌های پوسیده و فرسوده
به تب‌وتاب تن همه آلوده

و من کسی را می‌شناسم
که سحرگاه با تنی خسته
روحی نالان و فرسوده
گرد آرد خرده‌های روح
پاره‌های رنج و اندوه
بازگردد به ميان نامردمان
با لب‌خندی بر چهره
زهرخندی دردآلوده
گم شود در هياهوی روز
تا شب از ره درآید دگرباره

شبِ سیاهِ درد و اندوه
شبِ سر به سياهی کوفتن
شبِ مستانه‌یِ درد شستن
شبِ بی‌زاری بالاآوردن
شبِ تنهای سیاه‌مستان
شبِ بيداریِ هوش‌ياران
شبِ آواز چکاچک شمشيرهایِ مردان
در سکوتِ رويای خوش خفته‌گان مرده
در گورستانِ خاموش آدمکان
اين زنده‌گانِ آدم‌خوار
اين خسبیده‌گانِ جاويد
کسی سرگشته و شوریده و نالان
می‌خروشد، می خروشد
و من
کسی را می‌شناسم از تبار کوه
...

برای کسی که مثل هيچ‌کس نيست. او که بس دردآشناست و خونين‌دل.

Baoba | 7:45 PM

Comments: کسی از تبار کوه

سلام! :)
خوشا آن كسي كه مثل هيچ كس نيست و لايق اين سروده است.

شين | June 8, 2004 8:55 PM

سلام .. تا ديداري دوباره خدانگهدار

hamid | June 8, 2004 11:25 PM

و من کسی را میشناسم که میداند : راز استواری کوه و شکوه دریا را !...او میداند: راز باران و رویش جنگل را !...او میداند: راز گل یخ و سرمای زمستان را !...او میداند : راز فریاد در سکوت کوهستان را !...او میداند : راز طوفان و سرخی شقایق را !...او میداند راز صبر و سنگ خارا را !... او میداند: راز شبنم بر چهره معصوم یاس را !...او میداند : راز رفتن و ماندن گریه و غربت را !...او که از جنس آسمان است و نسیم !...همو که ترجمان ریزش اشک و باران است !... میداند راز مردی را !...که از تبارغریبان در بند است ! ...و مامنی جز سایه سدره طوبای او نمیداند !...او میداند...

مهرام | June 9, 2004 10:23 AM

زهرخند


پر کن پياله را...

زهرخند | June 9, 2004 5:20 PM

سبز انديشه درود
كسي كه سروده اي در رهيافت انديشه ام انديشه اي سبز است بر بلنداي كوه كه با آمدن چكاچك قطرات باران سماع سر مي گيرد و شب را جرعه جرعه تا سپيده به سر مي كند .افسون كلامش خفتگان را به بيداري سوق مي دهد و تيغ نگاهش چمشمهاي موشهاي كور را مي آزارد

حسين | June 9, 2004 9:25 PM

سلام بر درخت کهنسال!...نظري دارم که شايد تو را خوش نيايد و مدتهاست آن را در دهانم مزه مزه مي کنم... بگذار بي تکلف بگويمت که در آستانه تکراري و چند گامي بيش نمانده که به ورطه يکنواختي در غلتي. مرا ببخش که چنين بي محابا و بدون ملاحظه ترا عتاب مي کنم ولي نمي دانم به وزنه اي که خود در اين جمع از خود ساخته اي نگاهي داري؟ اين مسئله مسئوليتت را بيشتر کرده بي که بخواهي. حال مي ماند خودت و نظرت که تکرار شوي يا همچنان درخت سايه ساز مسافران بيابان تارنما باشي
پايدار و استوار باشي

sherwood | June 9, 2004 10:04 PM

قهرمان جنگل سبز درود. ما درختان تنها بر چرخه‌ی تکرار ايستاده‌ايم. از برهنه‌گی تا سبز و رنگ، از زرد و قهوه‌ای تا برهنه و سپيد. در رويای آبی آب يا نقره‌گون مه‌تاب و در تحسين مردان کوه‌تبار و پرند‌ه‌گان گذرای عاشق و خسته‌بال.

بائوبا | June 9, 2004 11:50 PM