چه حاصل فریاد برکشیدن؟
در پس پردههای اشک
چه داری ای دردمند؟
در ميان دندانهای کليد شده
در ورای بغضی بهپس رانده
در ميان خارهای سمی
همه در گلو خفته
چهها نهان کردهای
ای شوريدهسر؟
در ميان سينهای يخبسته
در تپشهای تند و بیقرار دل
در آههای سرد و سنگين
در سرمای زمهريری پنهان
در رگهايی پر چرکابهی اندوه
در استخوانهايی پوک و پوسيده
در ميان عضلاتی بههم پيچيده
درد دارم، درد
در مغزی به رنگ خاکستری
که همه حسگرهاش درهم تنيده
تنها احساس برجایمانده
اندوهیست بيش از توان
دردی سخت درهم پيچاننده
رنجی که بس ماند ناگفته و بنهفته
همه جان در هم بشکسته
روزن آرزو بربسته
گياه اميد از بيخ و بن برکنده
آرزو دانه دانه، تک به تک
در آتش روزگار درد
سوخته و خاکستر گشته
خاکسترش با آهی سرد
در دشت سينه پراکنده
در ميان موج خشمگين کين
در همهمهی بدخواهی
در ريزش سنگهای سهمگين
از آسمان دلهای تباه
به زير آوار دردی سياه
اميد و آرزو زندهبهگور
فريادهاشان تا ابد خاموش
در امواج سياه کژفهمی
در اين رود گنگ
خوشدلی و نيکبينی
روشنای سپيد و آبی
عطر همه گلهای زندهگی
زلال شادمانی و خیال نيکزیستی
همه به يکباره بر آب ريخت
مستی از هستی رخت بربست
پستی بماند بر دست
دستان سيه و چرکآلوده
دلهايی زرد و گنهآلوده
بدخواهی و کين تا دوردست
شاخ و برگ بگسترده
هان! چه داری پنهان؟
در پس پردههای اشک
چه کردی نهان؟
در ميان سينهی زخمی
در اين بغض فروخورده
اندوه را چیست نشان؟
وه چه حاصل فریاد برکشیدن؟
نالیدن و خروشیدن؟
بر گوشهای بسته
بر چشمان فروبسته
رویا دیدن و بازگفتن؟
بر دلهای تاريک
از نور و روشنا گفتن
برسرخمکردهگان بر زمين
از سرفرازی کوه، قصهها خواندن
بر کور و کران و خفتهگان خودخواسته
آواز مستانه خواندن
بر کاهلان دست و پای کرخ
در پس گرمای کرسی نهان
از شور رقص در باران
افسانهها گفتن و سراييدن
چه حاصل بر شوره زار
بر شنهای داغ و تفکرده
در ميان خاک پر نمک و نابارور
بر دلهای سياه پر ترديد و ناباور
بذر کاشتن و آب پاشيدن
همه خون دل باریدن
همه رازهای دل گفتن
آنگاه، جز رویش خارهای کین
هیچ ندیدن
بر موشهای کور پنهان در اعماق
بر اين عاشقان سوراخهای سرد
از عطر و بوی باغ گفتن
از ريزش مهتاب
از شهاب باران آسمان
يا عطر ياسهای عاشق
قصه و فسانه بازخواندن
خواب ايشان جاودانی
چنين رمز و راز بازگفتن
بیهوده و ژاژخايی
اينک، لب از گفتار فروبسته
اين يگانه روزن بربسته
گوشها بر هياهو بگرفته
از زمين و زمان بگسسته
دل از ناآدميان برکنده
به گوشهای تاريک
در کنج غاری خلوت
سر در گريبان اندوه بنشسته
از خود نيز بگسسته
در خود فروبشکسته
سخت بشکسته، بشکسته
هميشه سبز سرفراز درود...در اين زمانه حاصل فرياد کشيدن حنجره اي خسته و زخمي و نگاه هايي پرسان که اين فرياد کش را چه ميشود ؟ از چه ميگويد ؟ زبانش چيست؟ آيا مجنون است؟ و...
مهرام | June 5, 2004 1:58 PM
baoba jan salam.faryad bar avar va az kas natars
ghazal | June 5, 2004 7:48 PM
:)
...
شين | June 5, 2004 10:16 PM
دمي خالي شدن... همين...
سايه | June 5, 2004 10:59 PM
وه چه حاصل فریاد برکشیدن؟
نالیدن و خروشیدن؟
بر گوشهای بسته
بر چشمان فروبسته
رویا دیدن و بازگفتن؟
اين فراز رو خيلي قبول دارم ها...ولي عملا !!!
زهرخند | June 5, 2004 11:56 PM
.... دلتنگي هاي ادمي را باد ترانه ميخواند، و روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده ميگيرد ، و هر دانه ي برفي به اشكي نريخته ميماند !
... بسيار وقتها
با يكديگر از غم و شادي ي خويش سخن ساز ميكنيم
اما در همه چيز رازي نيست
گاه به سخن گفتن از زخمها نيازي نيست
سكوت ملالها
از راز ما
سخن تواند گفت .
( مارگوت بيگل )
آري مهربان بائوبا ، گاه به سخن گفتن از زخما نيازي نيست!
nazli | June 6, 2004 11:56 AM
سلام بر بائوباي عزيز . خروشيده بودي بر اين قلم و به خطايم پنداشته بودي . اين حكايت دلي بود كه ديرزماني همان رايحه را نيز تجربه كرده بود و ان حس غريب را . اما اكنون حكايت همان است كه گفته ام .
اما اكنون كه هذيانهاي ذهن آشفته ام را بر صفحه وبلاگ ريختم و امدم كه چون روزهاي پيش سري به دوستي چون شما بزنم از اين همه هم انديشي در عجب ماندن كه حكايت فروشكستن را گفته بودم و شما نيز هم .
ماندم حيران از اين همه نااميدي و درد .
حكايتت به دلم نشست كه خود را در اين روزها بيش از هر كس مصداق آن مي يابم .
پيروز باشيد عزيز
پيام ايرانيان | June 6, 2004 1:03 PM
موشهای کور پنهان در اعماق
بر اين عاشقان سوراخهای سرد
از عطر و بوی باغ گفتن
از ريزش مهتاب
از شهاب باران آسمان
يا عطر ياسهای عاشق
قصه و فسانه بازخواندن
خواب ايشان جاودانی
چنين رمز و راز بازگفتن
بیهوده و ژاژخايی
شهاب باران آسمان ترسناک بود .
شادي بخش
hakha | June 6, 2004 1:08 PM
آتش فروزان درود
در شبهايی که هنگام بارشهای شهابی است، همه شيفتهگان آسمان و دوستداران اخترفيزيک به کوير روند و اين نمايش بیهمتا و پرشور را به تماشا نشينند. چه جای ترس از اين همه زيبايی و ريزش هزاران شهاب بر گسترهی سياه آسمان که هيچ نورافشانی مصنوعی و آتشبازی، اين چنين افسونگر نباشد.
بائوبا | June 6, 2004 2:15 PM
آتش است اين بانگ و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
روشناي واژه هاي سبز درود
هماره واژه هايت آتشيست كه در اعماق به پا مي خيزد و جان را به شيدايي مي كشاند .مدتهاست كه درد را در دل پنهان نموده ام دردي در سويداي جان دردي كه سخن از مرگ حقيقت در كهن ديار تاريخ دارد كه حقيقت مدتهاست بر زنجير است اما بر گفته نهرو ايمان داشتم كه :وقتى دروغ كار خود را به پايان رساند، مى پوسد و حقيقت با عظمت خود پيروز خواهد شد.اما گويا به جاي دروغ اين مردم ديار مايند كه در فقر پوسيده اند و گوش بر بسته اند و خفتگاني كه در هيبت زندگان مي زيند .روزهاييست كه از فغان نگفته ها انبوه شده و واژه هايت مرا از غار سياه تنهايي به در آورد تا آتش درون را فرياد كنم
حسين | June 7, 2004 1:40 AM
ديدي؟! ... ديدي آخر ز دستم چاره شد؟!
ديدي؟! ... ديدي عاقبت بند ز دستان غم پاره شد؟!
شرمندهام حمايت من بينتيجه ماند ... دستم شکست و بند ز دست تو وا نشد ...
ديدي آن سالها که نهالي بودم در باد و در روياي خوشبختي به خواب ميرفتم همه سراب شد در کف آب؟!
ديدي که من هم قرباني شدم و سرنوشت خنديد؟!
ديدي مادرم در آنسوي روياها مرا در آغوش کشيد؟!
ديدي شبهايم همه در آرزوي سحرگاهان مردند!
سينه يخ بسته، دل خسته، جاني در هم بشکسته
رنجي ناگفته، بنهفته و گه خفته
گياه اميد برکنده، سوخته و خاک گشته
کينه هويدا، آدمکاني بيپروا، مهر ناپيدا
دستاني سياه و چرکآلود، سوخته از حرير انديشه در اين حماقت تار و پود
مستي رخت بسته از هستي، بر دستها جامانده پستي، شايد امشب سفر کنم تا دوردستي
موشهاي کور، چشمها همه تور، دستها از عرق نامردمي نمور
و من و تو سر در گريبان مهر ذات خويش
بيتاب شدي و پرخروش ... فرياد برکشيدن آموختي
چو ناشنيده ماند اين فرياد ... خاموش ماندن آموختي
به يادت هست اين قطعهي سرد رفيق؟! ... که مرا نابود کرد در شبي ...
آه از اين دردهاي خاموشت ... آه!
آه از اين همه مرگ در يک پيکر ... آه!
فراموش کردم خويش را و زخمهاي خونابزايم را ...
آه! ... بدرود!
مانیـا | June 7, 2004 1:52 AM
دوستان همدل درود
در وسوسهی بستن اين دفتر بودم. اما اين رود پر گلبرگهای عطرآگين احساس که به مهر و نوشتار لطيف و آبی چندتن از نازنينترين همدلان، در اين پيامگير جاری است و زلالاش بر آتش درون من، خنکای برفآبی است که از بلندای دستناخوردهی سربلندترين کوه، به دره آمده است، را هرگز دلکندن نتوانام، نتوانام.
مرا ببخشاييد که برای گفتن هيچ ندارم جز سپاس و چشمان تری.
بائوبا | June 7, 2004 9:33 AM
بائوباي نازنين سلام ... آه گرمي در شعرت نهان است ... زيبا بود ... سبز باشيد و موفق
مریم | June 8, 2004 12:16 PM
من نيز دوستي دارم ! که هميشه با من است...در هر کجا و هر زمان! بر فراز کوهها يا در وسعت دشتها ! شب يا روز فرقي نميکند چون جايگاهش در قلب من است و من او را هميشه با خود دارم...
مهرام | June 8, 2004 3:43 PM