بالشی خیس
در خنکای بامدادی روشن
در هياهوی گنجشکان مست
در افقی گلگون و شرمسار
از بهبر گرفتن آتشینجام زر
بالشی خيس و درهمپيچيده
ولی نرم و گرم و چروکیده
خبر دهد از غوغای بیتابی
از اشکهايی سرد و شور
بر بستری تبآلود و مهتابی
در هياهوی شب حسرت و کمخوابی
گرما نشان داغ تب
بر دستان بیقرار شب
اشک نشان جاری حسرت
از گذر رويايی مواج و آبی
آسمان شب همه نقرهفام
مهتاب میخرامد بر فراز بام
از دوردست آسمان
نرم نرمک میگذری آرام
بر بالينام میباری همه شب
بالشام خيس و شور و تر
اما نباشد هیچ از پر
همه گلبرگهای ياس
همه زببقهای دشت
همه آواز شبگردان مست
بالشام بوی تو دارد
عطر باغ در آن جاری است
بستر همه رويايی است
بالشی خيس و سيمين
از ريزش نقرهی مهتاب
از دستان داغ تبآلوده
از تنی یخکرده ولی بیتاب
رويا مینشيند بر خواب
ماه شناور چو قویی سپید در برکه
بيد با باد میرقصد شوریده و مستانه
نقش ماه میخرامد در آب خاموش
درخت در آب میگشاید آغوش
شب گیج و منگ و مست
رويا میخرامد نرم در دشت
نسيم میپراکند عطر و بوی شب
بالشی خيس و شور در سپيده
يادآور رويايی دور و رنگپريده
بوی تو در بستر پيچيده
تن سرد و دستان پر آتش
دل سوزان و بستر چروکيده
دلی مست و خراب شب
چشمانی غزلخوان تب
بالشام باز خيس خيس
دلام دگرباره ريش ريش
نازنين ای رويای مهتاب
بر من درآی هرشب بهجای خواب
دل در هوای نوازشات سخت بیتاب
ای همه مستی و سکر ناب
ای همه جامهای سرخ شراب
ای ربوده ز دیدهام هرشب خواب
ای همه روشنای آبی و زلال آب
شب تا سحر بر من بتاب
عشق و مستی بر من ببار
بالشام خيس و شور از تبوتاب
از بارش رويای آبی تو در خواب
زندهگی و بودن بیتو همه سراب
خوشا بارش ابر نوازشی نقرهگون
خوشا دستان تبآلودهای آتشگون
خوشا رويای مست تو
خوشا سودای دست تو
خوشا شبان مستی بس دراز
بر بال نقرهفام خيال تو در پرواز
خوشا بالشی شور و خيس خيس
خوشا رويايی سیمگون از پرديس
دستاني خيس از رطوبت حسرت ...
چشماني مبهوت و نيمهباز از حيرتي سخت ...
دلي بيمنزل و آواره و ترسا ...
مجالي تنگ و حضوري بيسود ...
خفقاني سخت که گلو را بيرحمانه ميفشارد ...
لشگري از وحوش غمآلود که بر تني سرد و کرخت و گرم ميتازد ...
شبي که رنگ صبح دارد و صبحي که طعم شب ...
آهي سرد که در حنجري زخمي ميدود بيمحابا ...
و حسرتي بر آنچه که گر آسمان را چنگ زني و زمين را دندان ديگر نيست و نخواهد آمد ...
من اينگونه ديدمت رفيق در اين خطوطي چند
گمانم وجودم مالامال از دردي تازه شده ليک شبيست که در گيجي خمار پيمانه مسحورم و مخمور ...
اما عجب نيشتر زدي که مخمور را نيز سوختني ديگر ميهمان کردي ...
شاد باشي و هميشه در اوج ... بدرود!
مانیـا | June 1, 2004 12:19 AM
سبز انديشه درود
افق از دل خونين خونين دلان رنگين است و باران نيز اشك اوست بر ما .بر انسان كه به جرم ناكرده اسير سرابي بي فرجام است .كوير زندگي بي انتهاست و جزيره سرگرداني پر از سراب. كو ساربان سرگردان كه دستي گيرد و راه نشان دهد.براي نگاشتن پيام ابتدا تفعلي به خواجه شيراز زدم كه چنين آمد:
دارم اميد برين اشك چو باران كه دگر
برق دولت كه برفت از نظرم باز آيد
آنكه تاج سر من خاك كف پايش بود
از خدا مي طلبم تا بسرم باز آيد
آينده | June 1, 2004 12:35 AM
سلام!
آبي بود و گرم رؤيايت! چنين شبي دراز دراز بيانهتا باد!
راستي، در چند و چون فني نوشتهات برايام سؤالها در ذهنام وول ميخورند كه اگر اين هم وعدهاي نشود چون بسياري ديگر عمل ناكرده، ميپرسمات به زودي.
شين | June 1, 2004 8:54 AM
ميداني هر بالش خيسي پر از رؤيا نيست...
سايه | June 1, 2004 1:19 PM
آخر شعر بسیار زیبا تمام شد.
خوشا سودای دست تو
راز و نیاز عاشقانه و بسیار با احساسی بود.
کاپیتان نمو | June 1, 2004 6:37 PM
پر از شاخ و برگهاي مهرباني رنگ!
شايد تنها در اين شبهاي ستاره اي رنگ و گرم ، بالشي اينچنين خيس يادواره اي آبي ي آبي از بوي خواستني ي تن نرم و نمناك باران باشد ! ... چقدر دوستداشتني ست اينچنين بالشي خيس ، وقتي ميدانم جز به گلبرگهاي وحشي ي ياسها و زنبق ها و بهارنارنجهايي تر ، انباشته نيست ! وقتي در گرگ و ميش پر ترديد آسمان هنوز به قد آغوش تنهايي ست و خيس از رطوبت لكه هايي شور! وقتي تنهايي ناباورانه از چنين رويايي شفاف ، ملحفه هاي سرد و خالي را دست ميكشد و همچنانكه از تب ميسوزد ، لرز ميكند!
nazli | June 2, 2004 9:46 AM
بائوبا مثل هميشه دلنشين..ديگه به من سر ني زنيد؟
ghazal | June 2, 2004 9:37 PM
سلام!
حسابي كـــــــــــــــــــ...
بدجوري بُــــــــــــــــــــ...
بگذريم ...
شين | June 3, 2004 3:40 AM
روباه سرگشته درود
من زبان روبهان ندانم.
واضح و آشکار بگوي که درخت نيز بفهمد منظورت از اين جملههاي نيمه چيست؟
بائوبا | June 3, 2004 7:51 AM
درود بي پايان برهميشه سبز سر فراز...دلتنگي امانم را بريده بود دقايقي بيش نيست که رسيده ام و دارم عاشقانه زيبايت را ميخوانم...بي شک چون گذشته اين شعر نيز مرا بارها و بارها به اينجا خواهد کشاند...تا وقتي ديگر...
مهرام | June 3, 2004 9:04 AM
سلام بائوبا
من در اين فضاي سايبر سکوت را پيشه کرده ام
و در خارج از اين محيط به فرياد رو آورده ام
کبودي زير چشم راستم دليل اين مدعاست
hakha | June 3, 2004 6:26 PM
بالش من...
پر آواز پر چلچله هاست...
persona | June 4, 2004 6:57 PM
... بائوباي سر سبز ميهن برهوت شده ي مني عزيزم. کي رفته اي ز دل که تمنا کنم تو را. هرگز. مگه ميشه تو را دوست نداشت؟. تو که اينقدر خوبي و خوش آواز. مگه ميشه در سايه سار تو به خواب خوش روياها نرفت؟. تو خود مهري عزيزم. تو واقعيت زندگي هستي. زلال و گوارا. کدامين انسان فهيم و ژرفنگر مي تونه باور کنه که > از آواز خواني مهر خاموش شود؟. نه ! هرگز!. ميبيني که همچون سروش اسطوره اي شبها گرداگرد جهان مي گردم تا ناله ها و فريادهاي تنهائي انسانها را بشنوم. من بازمي گردم اي خوب من؛ زيرا در زايشي ديگر هستم اي نازنين بائوباي خودم. من از دهانه ي آتشفشاني ديگر به زودي افشانده خواهم شد. از ياد مبر که هر چشمه ي تازه در آغاز جوشيدن خود ،همواره گل و لاي و خس خاشاک بيرون مي دهد. آريا به يه خانه تکاني نياز مبرم داشت نازنين بائوبا. باز زائي من، ديگر سان است؛ اما هماني هستم که گوهرم بود. نازنين بائوباي مني. بوووووووووووووووووووووووووووووووس. ///
آريا | June 4, 2004 8:40 PM