baoba

BAOBA

May 28, 2004

گذرگاه

زاده شدم از تاريکی
بی خواهش
ناتوان و سست و نازک
باليدم در آغوش مهر و روشنی
نازنين دردانه بودن آموختم

پرسيدم و آموختم با شادمانی
باليدم و باليدم
ساده بودن را زنده‌گی کردم
زيستن آموختم
پرسيدم و پرسيدم
دانستن آموختم
جست و جو و پرسيدن آموختم
مهر ورزيدن آموختم
خيال را بال و پر بخشيدن آموختم
ديدن و شنيدن آموختم
ناديده ماندن آموختم

نفرت را به رايگان به من ارزانی داشتند
کين ورزيدن آموختم

آموختم با سختی، با رنج، با درد
سنگ‌ها و صخره‌ها
چاله‌ها و چاه‌ها
دندان‌ها و چنگال‌ها
دشنه‌ها و دست‌ها
که همه ردی از من بر خود دارند
آموزگار من بودند
و من
اندوه در دل نهان کردن آموختم
درد کشيدن آموختم
سوزانده شدم به دست فريب
فريب خوردن آموختم
شعله‌ور زيستن آموختم
سوختن آموختم
خاکستر شدن آموختم

روزها در پی خواهش روان شدم
خواستن آموختم
دست نيافتن آموختم
دل شکسته شدن آموختم
دل شکستن آموختم
ناخواستن آموختم
بی خواهش ماندن آموختم

پرسيدم و پرسيدم
جستم و جستم
نادانستن آموختم
پاسخ نيافتن آموختم
نجوييدن آموختم

دويدم بسی شتابان
به مقصد نرسيدن آموختم
نشستن آموختم
از پای افتادن آموختم
هيچ نيافتن آموختم
درخود شکستن آموختم
پاسخ ندادن آموختم

پرسيدند و پاسخ گفتم
نادانسته گفتن آموختم
بازتاب انديشه‌ی ديگران بودن آموختم
خود هيچ بودن آموختم

بی تاب شدم و پرخروش
فرياد بر کشيدن آموختم
چون ناشنيده ماند اين فرياد
خاموش ماندن آموختم
با سنگ شکستندم
و من
با سنگ شکستن آموختم
از خود گسستن آموختم
دشنه برکشيدن آموختم

دل دادم و دل باختم
مستی و شور آموختم
بی‌دل شدن آموختم
رنج کشيدن آموختم
از خود گذشتن آموختم

رنگ شناختن آموختم
نيرنگ ديدن آموختم
نيرنگ زدن آموختم
رنجور شدن آموختم
آزردن آموختم
جز خويش نديدن آموختم

روزها به شتاب گذشتند
و من
عمر به پايان بردن آموختم
بر هيچ رسيدن آموختم
سست شدن آموختم
دل برکندن آموختم
رفتن آموختم
افسوس نخوردن آموختم
دفتر ببستن آموختم
راهی شدن آموختم
از تن گسستن آموختم
نياموخته بودن آموختم
بر بال باد رفتن آموختم
بی آرزو شدن آموختم
بازرفتن آموختم.
راهی شدن آموختم
برجای نماندن آموختم
هيچ شدن آموختم
نادانسته گسستن و رفتن آموختم
رفتن آموختم.

به ياد روزگاری که دوستی بس‌گرامی، بر اين سروده نگاهی و سخنی مهربانانه نشاند که مهربانان هرچند خاموش و دور باشند، اما روشنای وجودشان هماره دل تاريک شب را چو فانوس سيمين آسمان، روشن می‌دارد.

11:53 PM | Baoba

سلام . مثل هميشه شعرت را خوب تمام مي کني ...حق نگهدارت. قربانت.حميد

[ hamid ] | [May 29, 2004 12:18 AM ]


سبز انديشه درود
نجواي نسيم ميان شاخ و برگت آموزگار مهر در دل خستگان است و روشناي انديشه ات شعله اي فروزان در ديار خاموشان.شعرت با آوايي زيبا زندگي را سروده اي از خواستن و نرسيدنها نمود زيرا كه گذر از هر نقطه سرابيست در منظر نظر .دويدن و نرسيدن فرجام خستگي در اين دنياست گويا زندگي چنان است كه آدمي را در پي سرابها روانه مي دارد تا دل به بي آرزويي سپارد اما بي آرزويي نيز خود آرزويي بزرگ است

[ آينده ] | [May 29, 2004 12:32 AM ]


دوست من انگار که داستان زندگی خودم رو می خونم. این شعر رو باید بارها و بارها خواند. عالی بود.

[ کاپیتان نمو ] | [May 29, 2004 1:06 AM ]


سلام! خوشا از سفر آمدن و آموختن را روايت كردن! اما خودمانيم اين جوري همه چيز را آموختن هم كمي مساله دارد! بعضي كاره و امور حوزه‌ي نياموختن‌اند و ...

[ شين ] | [May 29, 2004 1:13 AM ]


با گريز از هرچه مجاز مستأسل و لحاظ منفعل از تو نتوانم گريخت ...
چراکه در عمق جانم نشان از کهنه‌زخمي‌ست که هنوز بيدار است ...
خواستم بگريزم از اين بي‌مجال مکان ليک گذر ميسر نبود از اين نزهت پاک ...
خواستم در قبور علم‌کرده‌ي خويش فروروم بي‌سئوال٬ از ميکده‌ات نگاهم ببريدم ليک نرفته دل بازگشت ...
و خواستم فراموش کنم هرآنچه تا به حال انديشيده بودم و نابود کنم آنچه نگاشته که تو را در دورسوها ديدم و افسونم تازه شد ...
جام در دست به خوابي رفتم که هذيانهايش نام بهشتت بود ... ماندم اما براي خود ...
و زين پس ننگارم جز براي وحشت سرد وجودم و نگويم جز از آنچه در حلول ذات خويش مدهوشم مي‌کند ... ليک با توام هنوز سر و سري هست که مي‌خوانم غرور سبزت را و اين بي‌آلايشي نفيست که چه آرام رنگ مهر مي‌پاشد به وسعت بي‌زنگار قلب مرده‌ام ...
من هنوز زنده‌ام و زندگي را در هر نفس تجربه مي‌کنم آري در هر نفس ... گرچه زخمهايم چرکين است و کهنه ...

بدرود مرد بزرگ!

[ مانیـا ] | [May 29, 2004 6:47 AM ]


نفرين بر اين نوشتار سردت که هر آنچه من دفن مي‌کنم تو از خاک بيرون مي‌کشي ...
يکبار گفتمت اينگونه با شکسته‌هاي من بازي نکن ... باز هم مي‌شکني! ...
اشکهايم را دوست مي‌داري رفيق ... نسوزان اينگونه نسوزان ...
نفرين بر اين خطوط مرگبارت ...
حلقه‌ي بغض را به ارمغان مي‌آوري بر حنجر مجروحم؟ مگر از سنگ آمده‌اي؟ ...

بی تاب شدم و پرخروش
فرياد بر کشيدن آموختم
چون ناشنيده ماند اين فرياد
خاموش ماندن آموختم

آه! ...

[ مانیـا ] | [May 29, 2004 7:05 AM ]


گرفتار دل تشنگي خوره مانندي شدم که دردم را فزوني ساخت ... دردم را فزوني ساختي بائوباي بزرگ

[ mahya ] | [May 29, 2004 10:18 AM ]


مانيای دردآشنا درود

بر آن بودم که دگر در اين پيام‌گير من خاموش مانم و تنها گل‌برگ‌های عطرآگين دوستان در آن ببويد. اما چه کنم که آن چه تو نگاشته‌ای، نه تنها از سروده‌ی من بس فراتر است، بلکه خود خروش اشک‌ريز دردی است ديرين که هماره خون‌چکان و چرکين می‌ماند.

پيام‌گير خود بربستی که اشک‌های مرا بر پای نوشته‌ات ناديده گيری. پس از چه‌رو اين‌جا، چنين نيشتر بر زخم‌های کهنه و بوی‌ناک دل‌ام می‌نشانی؟ نفرين‌ات نکنم که هم‌زادی آشنايی و نفرين بر خويش نمودن به جايی نرسد.

کبودی گونه‌های سردت با شکسته‌گی استخوان‌های زودباوری ساده‌دلانه‌ام هم‌ارز است. اندکی بيش تاب آر و اين زانوان خسته و کمر بشکسته را، گرچه در زير اين اندوه سنگين خرد است، هم‌چنان راست نگاه‌دار. نشکن که شکستن‌ات مرا هم بر زمين می‌زند. هرچند که خود ديری است بشکسته‌ام.

[ بائوبا ] | [May 29, 2004 4:59 PM ]


آمده ام فقط برای خدانگهداری کوتاه گفتن و رفتن ...

[ mahya ] | [May 29, 2004 5:58 PM ]


آمده ام فقط برای خدانگهداری کوتاه گفتن و رفتن ...

[ mahya ] | [May 29, 2004 5:58 PM ]


محيا جان درود

گفت‌ام که نه وقت سفرت بود چنين زود
گفتا که مگر مصلحت وقت درين بود
....
گفت‌ام که خطا کردی و تدبير نه‌‌اين بود
گفتا چه توان کرد چو تقدير چنين بود.

ندانم که چرا گاه اين چنين شادمانه به پيش‌واز رنج و اندوه می‌شتابيم يا چنين آگاهانه به چاه اندر می‌شويم و تا صدای خردشدن تمامی استخوان‌ها بر بند بند وجودمان درد ننشاند، از سقوط لذت می‌بريم!

[ بائوبا ] | [May 29, 2004 6:13 PM ]


مهربان دل انگيز چنين آگاهانه به چاه به در شدم چرا که خود مي خواستمش ...! راهي که خود برگزيده بودم ...اما راست گفتي که حالا صداي خرد شدن استخوانهايم و درد اينگونه فنا شدن است که مرا وادار به رفتن ميکند ...چه توانم کرد واقعا وقتي تقدير چنين است ؟! باور کن ديگر مانده ام که بايد چه کنم !!! اين خوره اي که دردهايم را فزوني ساخته مرا رها نميکند ...احساس بديست ...که تا حالا اينچنين تجربه اش نکرده بودم و حالا چون کوري در ميان تاريکي بيهوده به دنبال راه نجاتي ميگردم .واگر بيراهه اي سر راهم قرار نگيرد شانس آورده ام مهربان . برايم تنها دعا کن .

[ mahya ] | [May 29, 2004 9:19 PM ]


دوست من
امشب به اتفاق تمامی بچه های مستقر در این ساختمان که همه دردهای مشترکی داریم نشستیم و این شعر را چند بار خواندیم. حرف دل تک تک ما را داشت.
پایدار باشی دوست من.

[ کاپیتان نمو ] | [May 30, 2004 1:27 AM ]


مهربان بيکرانه ي سبز - آبي ها درود ، يكبار همهمه ي برگهايت را بر حكايتي از پرنده و درخت در نوشته هاي ( كاپيتان نمو ) خواندم : از بايسته ي رفتن شدن نوشته بودي و چرا ي پريدن آن پرنده ي زيبا را از شاخه اي كه روزگاري مامن اش بود !

نازنين بائوبا ، پيام گير را بستن تنها شايد به اين خاطر است كه بي دغدغه تر خود را بنويسيم چرا كه از زبان شاعر ( فرناندو پسوآ ) : قلم و دواتي ، بيش نيستيم در اين دنيا ...

..... و مهر باني ، هيچگاه ناديده و فراموش نميشود !

[ nazli ] | [May 30, 2004 10:10 AM ]


نازنين پري باران، آبی همه آب و آسمان، درود

چه پيامی بنهی و چه ننهی، بوی بودن‌ات و عطر عبورت بر همه دشت می‌پيچد. هر بام‌داد که قطره‌های شب‌نم با طراوتی بی‌کران از شبان‌گه خفتن‌ات در ميان آغوش گسترده‌ی شاخه‌سار خبر می‌دهند و آن گاه که آسمان آبی به آمدن در پس پرده‌ی ابر نهان می‌شود تا بال لباس حريرت بر دشت کشيده شود و سبز و آبی نقش کند؛ روح آبی و زلال تو، نه در ميان واژه‌ها بلکه در هوای زيستن و خنکای نسيم و رويش نوگل‌های رنگارنگ و نازک ساقه‌ی صحرا جاری‌ست. نيازی به واژه و گفتار نيست.

يادت باشد که چو نقش قفس بهر آن پرنده‌ی رنگين‌‌پر کشيدی، بر آن سقف مگذار که بر گستره‌ی آسمان نيز اسير باشد و گر به ميان قفس می‌نشيند، تنها به بوی نقاش است و نه به هوای ميله‌های زرين. تا سقفی نباشد، به‌يقين شادمانه آواز خواهد خواند که اين دربند شدن خود گزيده است.

[ بائوبا ] | [May 30, 2004 11:11 AM ]


سلام اميد که هميشه شاخسارت سبز و پايدار
ريشه هايت عميق و گسترده
تاجت بلندتر و بلند تر
تنه ات سترگ تر
تا براي هميشه پناهگاه پرندگان مهاجر باشي و سايه بان مسافران خسته از گزند شلاق باد و باران و نيزه رعد ديو آسمان

[ خرس سفيد ] | [May 31, 2004 8:33 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو