نرم نرمک
شب تاريک و پنجره بربسته
فانوس آسمان خاموش
آرامش شب را نشکند هيچ
جز سکوت
و من در کوچهای دور
در آن سوی مکان
در گسترهی زمان
چشم به پنجرهات دوختهام
برخود ناسزا میباری و بر من
باکیم نيست ببار
نيازی نيست ديگر
به بازگشودن پنجرهها
به سخن گفتنی بیپروا
نيازی به هجای واژهها
آن واژههای سرگردان
گيج و سردرگم و بیمعنا
و من ترا از ورای ديوارها
از اين فاصلهی هزارها
از عمق شب سياه
میبينم در باریکهای از روشنا
و من از ميان تن
رها میشوم نرم نرم
از روزن بام
از ميان ديوارها
میگذرم آرام و بیآوا
میخزم آرام و نرم
به زير پوستی سپيد
برهنه در خنکای شب
تنات بوی باغ دارد
مرا از خود مران
نخواهم رفت هرگز
می تپم در زير پوستات
اين لالايی مستانه را
میخوانم نرم نرمک
هان! بارانی
ای شوريدهی سرمست و دیوانه
گهواره دارم، گهواره
آرام گير، آرام
مستانه میخواب، مستانه
بارها و بارها پنجره بربستی
دفترچه کنجی بنهادی
روزن گفتوگو را
با سيهجامه پوشاندی
ندانستی اما هرگز
گفتوگوی من و تو
از پس پنجره و روزن واژه
نیست هرگز
روح بودنام در توست جاری
که میخزم نرم و آرام
خواسته، اما ناخوانده
ترا در ورای پوست
که تو رمز زيستنی
که تو بوی ماندنی
که تو باور مهر در منی
که تو، تويی
همان ياور روزگار زخمها
زخمهای چرکين و زرد
که بوی رفتن داشت
دستهای گشودهات را
دوست میدارم
آغوش بگشادهات
بوی باران دارد
عطر ياس رازقی
بوی گلهای وحشی
بوی يخ، بوی مستی
گفته بودم بارها
من در زمان جاریام
من به زير مخمل پوستات
زندهام، میتپم، میتپم
من مستی را از تو مینوشم
ای شراب کهنهی پر دُرد
نشايد دُرد را ناسزا
هفت خط جام را سرکش
مستانه زی با من
مستانه و ديوانه زی با من
شوريده و ديوانه
سرگشته و مستانه
بارها گفته بودم که من اکنونم و در اين زمان بايد باشم و خواهم روزي در زماني که ديگر متعلق به من نيست و روزي در جايي بوده ام که اکنون ديگر مرا بدان راه ندهند
hajinapelon | May 22, 2004 3:00 PM
مستانه به زندگي ادامه بده به ان چه مي خواهي خواهي رسيد
ghazal | May 22, 2004 4:56 PM
سلام ... راستش توي اين دنيا نميشه هوشيارانه زندگي کرد ... اگه بخواي طاقت بياري حتما بايد مست کني
shaaparak | May 22, 2004 5:00 PM
به کوي ميکده يارب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقي و شمع و مشعله بود
مباحثي که در آن مجلس جنون مي رفت
وراي مدرسه و قيل و قال مسئله بود...
persona | May 22, 2004 5:05 PM
نازنين شاپرک رنگين بال درود
دست آخر برگشتی؟ ماندن يا رفتن؟ پرسش اين است؟
بالهای نازکات را در ميان باغچهی آشنای کودکی تاب بده و بيانديش. جايی که دستی برای نوازش به هنگام تب و بيماری هست و هوا سرشار از واژههای مهرآميز است که عطر خوش آشنايی میپراکنند.
بائوبا | May 22, 2004 5:42 PM
سلام! جكايت غزيبيست اين عاشقي كه تو مي گويي. هم ميطلبي هم امر مي كني. هم مي خواهي كه از كف ندهي هم عتاب مي كني. ... نميدانم! هر چند از تو درس خواستم، اما روحيهي عاشقي كردنام با تو فرق ميكند. منفعل نيستم، فاعل بودن را ميدانم، اما نه اين چنين! كمي بوي تحميل ميآيد! مثلا آنجا كه مي گويي:
روح بودنام در توست جاری
که میخزم نرم و آرام
خواسته يا ناخوانده
ترا در ورای پوست
و ... . گذشته از اين كمي هم دچار تناقض معنايي شدم! شايد بهتر است بگويي كه اينجا حوزهي تعقل و تدبير نيست. اينجا بايد دل به توفان داد! چرخيد و چرخيد در تندباد چرخان! اما من دچار اين بيماريام كه در توفان هم به فكر رقص همپاي آن آم و مهار كردناش.
يادش به خير! آن فصل دعواي گلمحمد و اسب مارال را در كليدر ...
شين | May 22, 2004 6:16 PM
دستهای گشودهات را
دوست میدارم...
دست...دوست.
به نظرم از يه ريشه ميان.همينجوري يهو فکر کردم.
:)
زهرخند | May 22, 2004 9:53 PM
روباه سرگشته درود
بر ان نبودم که از شهود و هالهها سخن گويم. اما چو اين چنين به بیراهه رفتی، دريافتم که گنگی سخن بسيار است.
امری نيست و تنها تمنای خزش است که مستی به بار آرد و سرخوشی.
...
شرح آورده، پاک کردم که نباید بر قلم می آمد.
...
از حسی را به بند واژهها کشاندن و يا تلاش در تفسیرش نمودن، چندان لذتی نمیبرم که جز خراب کردن آن حس بهرهی دگری ندارد.
ره پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر
بائوبا | May 22, 2004 10:45 PM
زهرخند جان درود
فلسفهی دست دادن را میدانم که نشان نداشتن سلاح و دوستی بوده است. شايد زبانشناسان دربارهی داشتن ريشهی همسان اين دو واژه بدانند. اما شرمنده که من بيش از اين ندانم.
بائوبا | May 22, 2004 10:53 PM
دوست من ، باز هم سپاسگزارم از مهري که به من داري. باور کن که خواندن شعرهايت و الطافت در صفحه خاطراتم ، برايم بسيار گرانبهاست.
کاپیتان نمو | May 23, 2004 12:59 AM
سلام به بائوباي بزرگوار
فراز و نشيب واژههايت را نتوان ناديده گرفت ...
از حضوري سخن ميگويي فراي مناسبات و آنسوي زمان و مکان
نميدانم چگونه تعريفش کنم
اما نميدانم چرا از اين همه در گير يک عبارتت شدم
آن هم : « بوي يخ »
بيشتر برايم بگو ... اما بماند در ذهن که آشنايم با آنچه ميگويي ... بي زنگار و صيقلگونه
شاد باشي و هميشه در اوج ... بدرود!
مانیـا | May 23, 2004 1:58 AM
سلام! من فكر نكنم به بيراهه رفته بودم يكم! چون كه بيحاشيه رفتن زدهام به دل ماجرا. من به شخصه معتقدم كه چنين حرف از ارتباط روحاني و معنوي پيچان و تابان پيش كشيدن و چنين توجيه كردن، تصوير كردن در واقع يه نوع ماجراي افلاطوني و هپروتي و انحرافيه! خيلي عذر ميخوام كه چنين راحت حرف ميزنم عزيز بزرگوار! و اين بحثي كه مطرح ميكني هيچ ربطي به بي تجربهگي من نداره كه بيترديد مي گم در خواسته ناخواسته پيروي كردن از حضرت افلاطون بي رقيب بودهام (چنين در ميداني مجازي حرف از تجربه راندن من همانقدر خندهدار است كه سخن تو از محك مستي و واله بودن من).
و اما دوم كه از آن در ميگذرم! پرداختن به نگاهمان به آن رابطه و تصاوير در كليدر هيچ نيست جز دور شدن از اصل موضوع، كه در مثل مناقشه نيست! همين طور كه من بخواهم باز مثالي بياورم و به آن بپردازم. فقط اشارهاي ميكنم كه خوشام آمده هميشه از صداقت آن فرشتهاي كه در آسمان برلين به زمين هبوط كرد و زره فرشتهگياش را بفروخت بيادعا. دربارهاش ديگر هيچ حرفي نميزنم كه مجالش اينجا نيست.
آخر اين كه بائوباي تنآور! بدان كه برايام بسيار بسيار محترمي كه چنين بي بهبه و چهچه كردن در اين كارت كه دستپاچهگي و تناقض ديدم، به راحتي، به صراحت و حتا به تندي بساط نقد چيدم.
سربلند و زميني و واقعي باشي!
يه روباه كوچولوي راستگو!
شين | May 23, 2004 2:16 AM
روباه سرگشته درود
گفتمات که توجيه و تفسير حسی ناشناخته، بس بیهوده است. تو افلاطونی و هپروتیاش خوان و من نامی بر آن ننهم که نامنهادن در بند کردن است.
بائوبا | May 23, 2004 8:12 AM
مانيای نکتهبين درود
بوی يخ بسيار بر مشامام نشسته است، هرگاه که جای تهی دلی که زمانی گرم میتپيد، به درد نشسته است و هرگاه که بر يک سرسره بلند از اوج آسمان به عمق بودن برگشتهام. بویای که به يقين، تو خود نيک به جان آزمودهای. بوی يخ، سرما و تلخی گسستنی ناخواسته است که بر روح و جان میپيچد و درد میآفريند.
بائوبا | May 23, 2004 8:18 AM
مهربان سرشار از شاخ و برگهاي آبچكان سبز درود ، از معجزه ي رخنه ي بوي باران مينويسي ... وقتي حتي پنجره اي باز نيست و دستي بر روي تمام آينه ها ، رنگ باران پاشيده ست و تني اما هنوز بوي باغي خيس پر از ميوه هاي نوبر را ميدهد !
nazli | May 23, 2004 9:22 AM
نازنين پری باران، روشنای همه کهکشان، درود
دیشب تا سپيده بر اين شهر تيره و دودآلود باريدی و شستی تا زنگار بزدايی. اما چه سود که پنجرهی دلهاشان را به چوب و تخته و الوار و نرده، از بيم دزدان پوشاندهاند و نه حسی از نور دارند و نه مشامی برای بوييدن باران يا آکنده شدن از عطر سبزينه و برگ و گلهای صحرا. يادباد آن روزگاران که هر شکفتن معجزتی بود که همهگان به تماشایَش مینشستند و هر رويش سرود باليدن داشت و هر به بار نشستن افسانهی زندهگی زمزمه میکرد. روزگاری که مردمان باران را به هزار نيايش، تمنا میکردند و بارش مقدس بود.
بائوبا | May 23, 2004 9:43 AM
گر من به مهر تو نسپارم دل
دل را چه کنم، بهر چه میدارم دل
رضا | May 23, 2004 1:49 PM
درود...کاش فرصتي داشتم تا اين نوشته را مي خواندم اما دقيقه اي بيشتر فرصت ندارم و متاسفانه مسنجر هم باز نشد تا برايت بفرستم بماند براي هفته آينده...تا ديداري ديگر شاد باشي و مانا
مهرام | May 23, 2004 2:38 PM
بائوباي مهربان اين چيست يا شايد کيست که اين چنين خواهانش شدي؟به هر حال اميدوارم هر چه مي خواهي ان شود....
غزل... | May 23, 2004 4:35 PM
عزيز بزرگوار!
آن چه من گفتم نام نهادن بر چيزي نبود. مشاهدهي عيني درون يك نوشته بود بي هيچ قضاوت و در يند كردني واژهها را. كاري هم ندارم كه چه كسي آن را نوشته و اصلا اهميتي ندارد. من به خود اثر به عنوان يك موجود مستقل مي نگرم.
همين و بس! اگر هم تمايلي به ادامهي بحثي انتقادي نداري من هم اصراري ندارم.
دنيايي سپاس به خاطر بودنات! :)
شين | May 23, 2004 6:12 PM
مهربان بائوبا درود
نمي دانم چگونه حرفي زنم که همه چيز را در اين آوا سروده اي و چه زيبا از سخن با آنکه دستهاي گشوده اش هميشه بوي باران و عطر ياس و رازقي دارد ، سروده اي.آوايت اثيريست ازميان مه و ابرها اين آوا به گوش مي رسد
آينده | May 23, 2004 6:24 PM
سلام اي بالا بلند ريشه در خاک. چون تو درختي تنومند و ريشه دار را آرزوي پرواز و رهيدن نشايد که برگ برگ تو مامن چلچله ها قمريان خسته است! خش خشه برگهايت اموزشگاه آواز جوجگان پرندگان عاشق است در بهاران و گستره دستانت در مفابل باد مشق پرواز کبوتران تازه بال. ترا نشايد که اين همه را از ميهمانانت بستاني و آرزوي رقصيدن در باد را داشته باشي. همان کهن درخت اين بيابان بمان!
سربلند باشي
sherwood | May 25, 2004 8:40 PM