نشانی
مرا از نسیم بجوی
هنگامی که عرق از چهرهات میزداید
مرا از آسمان بجوی
هنگامی که بر گامهایَت نور میباشد
مرا صبحگاهان از موهای خیسات بجوی
هنگامی که تمام شب قطره قطره نوازش بر آن میبارد
مرا از عطرخنک سپيدهی باغ بجوی
هنگامی که برای بوییدن گلی سر خم میداری
مرا از نینی چشمان خیسات بجوی
هنگامی اشک از آن میزدایی
مرا از خط اشکی بجوی
که از چشمان ترت تا شوری لبها امتداد میيابد
مرا از ریزش باران بجوی
هنگامی که تب از دستانات میشوید
مرا از لرزش برگ ها بجوی
آن هنگام که چشمانات بر سپیدار خیره میشود
مرا از تپش آشفتهی قلبات بجوی
هنگامی که به ياد من تند میتپد
مرا از ميان دل بارانی خویش بجوی
آن گاه که مهرم همه را میگیرد
و دل تنگ می شوی، دل تنگ
وانگاه مهر از دلات سرريز میکند
که نبض من تا ابد در ياد تو میتپد
که تو تمامی منی و نشان اين است
بیهيچ ترديد
گمگشتهی آشفتهی دلتنگ
جز این نشانی نیست دیگر
مرا در خویش میجوی
در خويش بنگر، نیک بنگر
اين سروده پاسخ به چشمان خيس به راه دوختهای است.
سلام بائوبا
امروز خيلي خسته شده بودم
نشاني همانند آب بود براي تن تشنه
hakha | May 19, 2004 9:18 PM
سرخفام شعلهور درود
کمپيدايی و ناپيدا.
شاداب و بانشاط زی که آتش را جز فروزش نشايد.
بائوبا | May 19, 2004 9:54 PM
دستمال که اشک را نمي زدايد ..واژه که تسکين نمي دهد ...ازت متشکرم بائوباي هميشه مهربان و روشن ...چهل روز اشک ريختم و در خويش نگريستم و حالا وعده داده اند که مقصود را قبل از چهلمين روز در خواهم يافت . اين نبض انتظار و غربت تا ابد در ياد من مي تپد دوست من ..تا ابد
mahya | May 19, 2004 10:54 PM
محيای چشم به راه و خونيندل، درود
در همه آنچه گفتم، بجوی تا بدانی که هماره در تو و در کنارت بوده است، نزديکتر از نفس و آرام از از تپش قلبات.
و من گمکردهی لبفروبستهی خويش اينگونه میجويم و بیهيچ آوايی و سخنی و واژهآی تنها به پنجرهای چشم میدوزم و دلام تا زير پوستاش مرا با خود میبرد.
و او میداند که به پنجرهاش چشم دوختهام و بر بال نسيم پوستاش را بو میکشم و عطر بودناش را چو شرابی کهنه بر جان میريزم و مست چشمان پرغرور و يگانهاش میگردم.
بائوبا | May 19, 2004 11:06 PM
آنچنان در اوج يافتمت که نميتوانم بنگارم
در فرصتي ديگر خواهم گفت
رفيق کمتر جام را پر کن از پايان کار مي هراسم
پيمانه ام شکست ... بدرود!
مانیـا | May 20, 2004 2:43 AM
سلام دوست من ، ...........بي شک شبي مرغي آمد و پر بر پيشاني خانه ي ما ريخت و رفت..........و صبح ، هزار و يک گل سرخ بر پيشاني خانه ي ما روئيد...............
bijan safsari | May 20, 2004 3:41 AM
کسی باشد که خواهان ، تا نشانی...
زهرخند | May 20, 2004 7:49 AM
مانيای بيدار در ميان اين خيل مردهگان شب، درود
اين جام جان ديری است که ترک ترک است و نيمبشکسته. شراب درد از همه درز بيرون میتراود و تمامی مستی درون از ورای آن پيداست.
من ديری است کهاين شراب تلخ را قطره قطره با زيان از برون جام مینوشم که طمع خاک و تلخی با هم آميزد.
بائوبا | May 20, 2004 10:07 AM
دوست من درود
خانهات است چندی است که در ميان اين گلهای وحشی گم شده است. گويا مرغک عشق هر شب بر پنجرهات بذر گل میپاشد. بوی گلها از همه در و ديوار و بام خانهها میرود دزدانه و دشت گردد آکنده.
بائوبا | May 20, 2004 10:11 AM
زهرخند نهان در پس ديوارهای نامردمان، درود
بر بیراهه رفتی که اين نشان اوست نه من و خواهان منام.
بائوبا | May 20, 2004 10:20 AM
درخت استوار
مرا در سردي زمهرير بجوي
آنگاه که ديوارهاي يخي اخاطهام ميکنند!
مرا در آتش سالهاي حسرت بجوي
وقتي که حتي لحظه بيداد مي کند!!!
دوست عزيز خوبم .اميدوارم و در زمهرير تلاش ميکنم تا آتش بيابم ودر آتش به دنبال تکه يخي هستم تا فقط زنده بمانم.زنده تا مغزم کمي کار کند.
mehr | May 20, 2004 1:04 PM
مهربان بائوبا ، نشاني ي او ( از زبان سبز فام برگهايت) مرا برد تا نشاني ي آن دوست ! كه سهراب نشاني اش را داد :
خانه ي دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
...نرسيده به درخت
كوچه باغي ست
.....
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي
دوقدم مانده به گل
در صميميت سيال فضا خش خشي ميشنوي
...
كودكي ميبيني
رفته از كاح بلندي بالا ، جوجه بردارد از لانه ي نور
و از او ميپرسي
خانه ي دوست كجاست ؟!
nazli | May 20, 2004 1:06 PM
نازنين پری باران، مهر همه دوران درود
نشان دوست بر بالای کاج بلند نيست. تنها در تپشهای اين دل بیتاب و آن رد اشک بر گونه تا لبهای شور و آن لبخندی که در رويای دوست در خوابی عطرآگينتر از نسيم گليخ، بر لب مینشيند.
بائوبا | May 20, 2004 1:11 PM
نازنين پری باران، درودی دگر بار
"خانهی دوست کجاست" سهراب مرا به ياد سالهای دور انداخت که در دبستان در همان نخستين سال بر سر صف رفتم و اين شعر با آب و تاب بخواندم و همه کودکان صفبسته در حياط که در انتظار شعری کودکانه بودند، با چشمانی باز و گرد بر من بنگريستند و بخنديدند.
و ياد آن روزگاران چه شيرين است
بائوبا | May 20, 2004 1:19 PM
نازنين مهر سرشار، درود
هرچه زودتر راهی ازين دوراهی برگزين و خويشتن ازين برزخ ترديد برهان که در برزخ ماندن، همه توش و توان از تو خواهد گرفت و دگر پايی و نايی برای گام در راه نهادن نخواهی داشت.
شادمانیات آرزوست.
بائوبا | May 20, 2004 1:22 PM
و مرا دردي ست در دل از سرانجام تلخ آن عشق ممنوعه... که هراسانم مي کند از آن چه که فرداهاي نزديک در پيش دارد براي آن ترد نهالکي که هيچش طاقت شکستن نيست... و مرا دردي ست در جان...
persona | May 20, 2004 1:22 PM
نازنين پرسونای بس آشنا، گريزان از صورتکهای بس دلربا، درود
عشق ممنوعه نيست که ميهمانی است خوانده و به صد تمنا و خواهش بر اوج بلندای احساس برنشانده. گر خواهان درد نباشی، هرگز درپی مهر ورزيدن و دلدادن نروی که اين جای دل گمشده و در زيرپايی ناديده گرفتهشده، هماره خونچکان و تهی خواهد ماند. اين جایخالی تا رسيدن فراموشی، دردی گنگ بر جان خواهد نشاند و از آن گزيری و گريزی نيست که آدمی بیمهر ورزيدن، با سنگی سياه و بیارزش برابر باشد.
بائوبا | May 20, 2004 1:44 PM
هيچ ندارم براي گفتن!
از ديشب تا به امروز ميشمارم زيبائيهاي اين دست نوشته را ...
بائوباي بزرگوار از اين ميان اين جمله مرا نابود کرد:
مرا صبحگاهان از موهای خیسات بجوی
هنگامی که تمام شب قطره قطره نوازش بر آن میبارد
رفيق با دل من اينگونه بازي نکن ... از اين شکسته ها بگذر ...
شاد باشي و تا ابد در اوج ... بدرود!
مانیـا | May 20, 2004 3:41 PM
مانيای نکته بين و موشکاف، درود
شگفتا که تو بر اين آتش سوزان هيزم میفکنی هردم!
در ميان اين چند بند، انگشت نهادی بر آن تک بند که آمد و چند بند ديگر تنها برای همراهیاش آمدند.
بازیای با شکستهها درميان نيست که زبان همسان دردمندان و پريشانیهاشان به دل يکدگر مینشيند.
من چند روز است که اين دو نوشتهی واپسين تو آتش بر دل و جانام میزند هر دم. ندانم که چند بار دفترت بگشودهام و با خستهگی و دردت چشم تر کردهام و گلو خستهام.
بائوبا | May 20, 2004 4:21 PM
آن سوي گستره ي دريا ها
آنجا که آفتاب
در آغوش آب
به خواب رفته است
آنجا که پرندگان سپيد
آبي آسمان را
منتشر مي کنند و باز مي گردند
هلهله کنان
درست در جزيره اي دور
که در حرير گياه شنا مي کند ...
خانه ام آنجاست ......
sinohe | May 20, 2004 9:31 PM
نازنين بهارک سبز درود
خانهی دريايیات در زلال آبها مبارک بادت. حرير انديشهات روشن و دلات شکوفا باد.
چندی است که من پيامگير تو باز نتوانم کرد. از بالای ساعت به روبهروی آن جابهجایَش کن تا اين گره نيز گشوده گردد.
بائوبا | May 20, 2004 9:51 PM
بائوباي هميشه سبز درود
ترا در خنکاي باران از فراز جنگل دلتنگي از نسيم جوييدم و خود مرا به پيشت آورد .در خنکاي سپيده هميشه به يادت هستم و در زير باران گويا همراهت هستم .
مهربان با واژه هايت چه زيبا آدرسي از خويش را نگاشته اي و من ترا با اين آدرس مدتهاست كه يافته ام
آينده | May 20, 2004 10:24 PM
آينده مهربان درود
اين نشان اوست که من خواهشاش بر دل دارم و نشان من نيست.
سپاس از تو که مرا اين چنين زيبا پنداشتهای. افسوس که خردتر از آنام که چنين باشم.
بائوبا | May 20, 2004 10:46 PM
هميشه سبز سرفراز درود...فقط ۲ روز هستم و دوباره...اما اين سروده : با کلمات نميتوان درباره اش گفت که از وصف بي نياز است بي شک هميشه همراهش خواهم داشت و ... در ضمن دوباره خواهم فرستاد ...هميشه شاد باشي و مانا
مهرام | May 21, 2004 10:15 AM
کولهبار بر دوش، راهی هميشهگی راههای دور و سرزمينهای ناشناخته، درود
اين چه راز باشد که پيش از اين که چشم به آمدنات روشن گردد، دگربار کوله بر میداری و تنها افسوس برجای مینهی.
بائوبا | May 21, 2004 11:01 AM
سلام!
بعضي اوقات دست و دلام ميلرزد از اين كه وارد صفحهات شوم. آخر آن قدر نوشتههات اوج گرفتهاند كه بخواهم سر بلند كنم و ارتفاعشان را ببينم گردنام گره ميخورد و تاب نميآورد.
عزيز! به چه زباني بهتر از اين مي توان براي كسي كه دلتنگي ميكند، ندا داد. زبانات همه بازگوي تجربهي عشقي قديميست و عميق! مرا به كارآموزي لايق ميداني؟
باز هم دست و دلام لرزيد ...
باز هم ...
راستي، دل من هم اگر بداني چهقدر تنگ است!
آااااااااااااه ...
...
...
شين | May 21, 2004 11:27 AM
روباه سرگشته و دلشده، درود
اوج نباشد که من در ژرفای گودالی خيس درپی خويشتن خويش سردرگمام. گر بدين گودال اندر شوی، برونشدنی درپی نخواهد بود. مگر آن که گيسوان بلند تابدار سر خم دارند و درد بالاکشيدن ترا بهجان خويش بخرند که اين پايين تاريک است و ماه بر فراز آسمان. تنها باريکهای از مهتاب به درون گودال میتابد و من چو روحی سرگردان در روشنای فانوس رويا و خيال، با عطر يار، خود میجويم به تکرار.
بائوبا | May 21, 2004 3:19 PM
دلم ميخواهد برايت حرف بزنم اما حرفها از روي لبانم فرار ميکنند و باز ناخن به ديواره دلم ميکشند ... چه خوب گفتي که عشق ممنوعه نيست و ميهمانيست خوانده ...چه خوب دلتنگي دل چشم به راه خسته را فهميده اي ...چه خوب که تو هستي ...چه خوب که بماني
mahya | May 21, 2004 8:47 PM