بادام تلخ
میخراميد با نسيمی نرم
چونان ميوهای نوبرانه
با پوستی نرم و مخملگون
رنگين و دلبرانه
خواهش نشست بر جان
چشمان، روح و روان
آکنده گشت حیران و نالان
از تمنای دست برکشیدن
چيدن، بوييدن، چشيدن
سخت تن و نرم پوست
ميوهای نوبرانه
در ميان مخمل تن
پوستهای سخت
در ميان پوسته اما
دانهای خوشبو
بادام، بادام
اما هسته شکستن را
باغ بوييدن را
وان همه اضطراب
از دزدانه چيدن را
آن طعم خوش ميوه را
می برد يکباره از ياد
تلخی تند و گس بادام
تلخ میگردد همه کام
تلخی نازنين، بس تلخ
اما بوی خوش هستی
میتراود از تلخی
تلخیات را میخرم با جان
همه شيرينترين برها
همه رنگينترين گلها
تمامی بوی خوش دنيا
نخواهم هرگز، هرگز
هيچ گاه، هيچ گاه
که این عطر خوش صحرا
بوی گس بادام تلخ
تراويده از ورای پوست
وز ميان خردهها، شکستهها
خوشا عطر دلی تنها
اين شعر ها مثل برگ گل نازک و نازنينه.به نظر مياد خودت هم همينجوري باشي.
freundin | May 18, 2004 4:29 PM
بائوباي مهربان درود
من بادامهاي تلخ را بر بستر كوهها يافتم و و درختانشان بس استوارند .تلخيشان گاه از تنهاييشان بر شيب كوهيست ولي به خاطر استواريشان هديتي بس با شكوه دارند كه مي توانند رهگذري را در زير سايه شان پذيرايي كنند و اشاره كنند كه مي توان با شكافتن پوسته تلخ زندگي به شادي رسيد
شعرت مرا بر دامنه كوه و ياد آن تك درخت بادام كوهي تنها انداخت.
آينده | May 18, 2004 6:39 PM
يکی از چهار نفر، درود
من درختم و درختان به استواری نامیاند نه لطافت و نازکی.
بائوبا | May 18, 2004 6:47 PM
آينده سرگردان در دشت و کوه و جنگل، درود
درختان بادام چو به شکوفه مینشينند، نقاشان قلممو به کناری مینهند و غرق تماشا میشوند. زيبايی و لطافتی که با تلخی و سختی آميخته نگردد، بر دل نخواهد نشست و تنها نقشی گذرا در نینی چشم برجای مینهد.
آيا کسی هست که بوی تلخ بادام بر روح و جاناش بنشيند و دلاش سرشار از نسيمی خنک و بهاری نگردد؟
بائوبا | May 18, 2004 6:52 PM
Dankeschon !
1>1 | May 18, 2004 6:57 PM
آن تلخي که چه نوبرانه در آغوش ميکشي ...
بوي خوش هستي ميتراود از تلخي ؟! هان ؟!
مي ديدم خويش را که چه خندان در لجنزار لحظات دست و پا ميزنم ...
ميداني آن تلخي بادام که تو ميگويي من بو نميکشم بلکه با منافذ پوست چروکيده ام در لجنزارهاي طاقت فرسا احساس ميکنم ... اما دم نميزنم چراکه شقايق بيدار ميشود ...
من ميشکنم تا در گذر لحظات زندگي بر من لبخند زند ...
بوي خوش هستي ميتراود از تلخي ؟! هان ؟!
و آن تمنا که گفتي گمانم از ياد برده ام چراکه ديگر هجوم نمي خواهم و در حلول تنهايي خويش آرام آرام تلخي بادام را لذت ميبرم ... آري من ايستاده ام تا زندگي از من خسته گردد ... که من از زندگي خسته نخواهم شد ...
بائوباي مهربان چنان در شعور مرده ي اين دشت روح مي دمي که زبانم عاجز ميگردد ... الکنم دوست الکن!
شاد باشي و هميشه در اوج ... بدرود!
مانیـا | May 19, 2004 6:47 AM
سلام بر بائوباي عزيز
به ما ديگه سر نمي زني
عيب نداره اميدوارم هميشه سلامت و موفق باشي
ميدوني بائوباي عزيز به نظر من بادام تلخ هم واسه خودش مزه و تنوعي داره فکرش رو بکن اگه همه بادام ها شيرين بودند ديگه بادام شيرين ارزشي نداشت
........
در ضمن موضوع ديگه اين که اگه بخواهيم تلخي و شيريني بادام رو به افراد نسبت دهيم من خودم شخصا
در چند روز اخير به اين نتيجه رسيدم که بيشتر افراد رو وقتي که براشون ارزشي قائل ميشي و بهشون احترام ميگذاري فکر ميکنند که تو چيزي از اونها کمتر داري و اين حس بهشون دست ميده که خودشون رو بالاتر ميبينند و ميتونند به شما توهين کنند . من تا حالا ميگفتم که بايد به همه خوبي کرد و احترام گذاشت ولي حالا هر چند هنوز هم به همون اولي اعتقاد دارم ولي ميبينم که در جامعه ما جواب نمي ده و افراد رو بايد اول حالشون رو گرفت و گوش مالي داد و بعد بهشون احترام کرد اون موقع بيشر هواي کارهاشون رو دارند و برات بيشتر ارزش قائلند ميدوني هرچند اين رفتار اشتباه محض هستش و بايد به همه خوبي کرد ولي اين جامعه لعنتي ما که فقط ادعاي فرهنگ چندين هزار ساله رو داره هيچي بارش نيست و فقط يک باد کنکه که با بوي متعفن پرش کردند و خواهيم ديد که چگونه خواهد ترکيد از هر نظر فرهنگي . اجتماعي و اقتصادي .
در جامعه ايي که ارزشها ضد ارزش شدند و ضد ارزشها ارزش .
وقتي ميگي نه همه خوبند . وقتي ميگي بايد راستگو بود وقتي ميگي بايد صداقت داشت همه به چشم يک دلقک بهت نگاه ميکنند وقتي دوبار بهشون اول سلام ميکني و چند بار کارشون رو راه ميندازي ديگه اين وظيفه هميشگيت ميشه .
و اگه صدات در بياد آدم بدي هستي
نميدونم شايد من اشتباه ميکنم ولي دارم به اين نتيجه ميرسم که اگه اول تلخي رو تو کامشون بريزي و بعد شيريني رو بيشتر قدر شيريني رو ميفهمند و کمتر جفتک مي اندازند ولي اگه اول شيرين باشي اون موقع وظيفهات بوده در حالي که اشتباه محض هستش .
خدا کنه هميشه بتونيم در مقابل اين اتفاقات تحمل داشته باشيم و خوبي رو از دست نديم به خاطر رفتار بد بعضي ها چون در ميان همه عاقلان هر چند تعدادشون کمه ولي هنوز ارزش ها ارزشند و ضد ارزشها
ضد ارزش .
خرس سفيد | May 19, 2004 8:16 AM
مانيای بيدار، تنها نيلوفر مرداب، درود
هستی با رنج گسستن آغاز میشود و با درد گسستنی دگر پايان میگيرد.
هنگامی که يکه و تنها میايستی تا دشت شقايق را از پایمالشدن به زير سم گاوهای وحشی برهانی، جز رنج و خستهگی و زخم شاخهای وحشيان يادگار دگری هم بر روحات خواهد ماند: خون سرخ شقايق که بر زمين نريخت و چهرهي زيبا و هميشه شرمسارش که بر آن ساقهی ترد و نازک همچنان مغرور استوار مانده است و دشت زندهگی را رنگين مینمايد.
زخمهای مردانهات و درد استخوانهای شکستهات بوييدن دارد که هرکس را يارای چنين پایمردی نيست.
تلخی بادام از تو میتراود دلاورمرد افسانهها.
بائوبا | May 19, 2004 9:30 AM
گرامی خرس سفيد درود
میآيم ولی گاه سخنی برای نوشتن نيست.
رئيس قبيله که اين چنين برآشفته و خشمگين و مأيوس گردد، به يقين جنگی با رنگپريدهگان در راه خواهد بود.
آرام باش و بر مردمان به ديدهی ادراک بنگر. اين چنين خروشيدن و درهم پيچيدن، خونابهی زخمها بيشتر میدارد و درد را افزون کند. بر ديگران ببخش تا خود به آرامش رسی. چرخی در دشت بزن و گلی برچين که از بهار ثلثی بيش نمانده است.
بائوبا | May 19, 2004 9:39 AM
مرسي از كامنتهاي قشنگت. واقعا حال ميكنم با اين نوشته ها. جاي بسي دلگرمي شده برام.
كاپيتان نمو | May 19, 2004 10:18 AM
دوست دريايی من درود
دلات به گسترهي درياها و زلال آب است. امواج خروشان را تاب آر که دريا بیموج چونان برکهای است که مرداب گردد.
بائوبا | May 19, 2004 11:14 AM
نوبرانه من را هم بخوان...
سايه | May 19, 2004 11:38 AM
بائوبا جان سلام.اره خيلي وقتا تلخ ها هم شيرين مي شن و خيلي وقتا هم شيرين ها تلخ..
ghazal | May 19, 2004 3:13 PM
بائوبا ،باور کن من بادام تلخ مجسم هستم و کلمه تلخ به من مي برازد.ممنون از اينکه بيانم کردي.البته از پوسته سختم شروع کن نه از پوسته مخملگون.
aidaa76 | May 19, 2004 5:17 PM
بائوباي مهربان ببين لقبت را؟همه به تو ميگويند مهربان.و مهربان ميتواند استوار باشد.يه وقت دلخور نشي؟
1>1 | May 19, 2004 5:19 PM
آيدای تلخ درود
تمامی ما آن بادام تلخ و خوشعطر را در خود داريم. تنها شماری تلخی را تنها خود به کام میکشند و در جان میريزند و شماری بر دگران هديه میکنند.
هيچ شيرينی نيست که در پايان به تلخکامی نيانجامد.
سياهه روز و شب:
من تلخام.
تو تلخی.
او تلخاست.
ما تلخايم، تلخ
تلخی در درون جاری است و روح و جان را از اين مزه درهم میکشد. از تمامی روزنهای اين بادام جان، تنها تلخی است که میتراود و گهگاه میخروشد.
وای به حال آنان که تلخیاشان چو حنظل است و اين عطر خوش بادام را نيز ندارد.
بائوبا | May 19, 2004 5:28 PM
امیر زاده ی کاشیها با آن چشمان بادام تلخش ...
بائوبای همیشه سبز از تو به خاطر لطفهایت ممنونم ... و ببخش اگر با چوب خطهایم کسلت کرده ام ...دیگر تمام میشود ... به زودی .به زودی ...امیر زاده ی کاشیها با آن چشمان بادام تلخش می آید ...
mahya | May 19, 2004 5:43 PM