برف و چشمهسار
چو از سرمای دل
سخت میلرزم ناگاه
ياد گرمای نگاهی
میشويدم از خويش
بر سرسرهای از نور
میلغزم بر روزگاری دور
برفهاي سرد و سپيد کوه
که با گرمای نگاهی
آب میشد در يک آن
چشمهها میجوشيد
سبزينه میروييد
کوهستان سپيد و سرد
جنگلی میشد سبز
گلهای بنفش و آبی و زرد
سرک میکشيد از سنگ
کوهستان سبز را
چشمانی پر نور
دستانی گرم
جنگل میکرد، جنگل
میلرزم از سرما
خورشيد بگريخت زينجا
نور و رنگ و گرما
بارش آبی همه ابرها
زلال چشمهسار
سبزی برگ و شاخشار
بگريخت با گرما
اينک تنها
سرماست، سرما
دلام بر آتش
تنم سردِ سرد
در هوای روشنای کهکشان
تشنهی بوی باران
در حسرت برفهای سپيد
در حسرت سبز و آبی
در حسرت ديدن سرابی
در افسوس خوابی
اما دگر نيست هيچ رويا
نيايند جز سيه پوشان
بوی تنات را باد برد
روياها را آفتاب برد
ياسهای وحشی
در ميان برگهای دفتر
با درد خشکيد
در گردبادی وهمآلود
و آسمانی تيره و دودآلود
نقش کنده بر درخت
پر شد از غباري نرم
نقش دستات رفت
بوی خاک پيچيد در دشت
تنام میلرزد از تب
دلام سرد است، سرد
روشنای نگاهات
آن کهکشان رمزآلود
مینشيند بر دل
آسمان آبی و ابرهای سپيد
باران میزند بر کوه
چشمهها می جوشند گرم
بخاری در ميان کوه
مهای آبی در فضايی گم
گرما میرسد از راه
بوی باران، بوی ياسها
می نشيند بر هرجا
مستی میرسد از راه
هستی میدمد ناگاه
باز بوی باران
بوی ياس رازقی
نقش قلبی بر درخت
میدرخشد خيس و خندان
در ميان شاخهها
سبز، آبی، سبز
بوی باران
پيچيده در هر جا
مستانه و مستانه
مینوازد باد
دزدانه و دزدانه
دردانه و دردانه
میخرامی در ياد
فعلا فقط سلام و :) براي هيجان اولين نوشته ...
خواندماش حكايتي را كه غريب حكايتيست كه بارها گفتهاند اما هم چنان تازه است!
شين | May 16, 2004 10:59 PM
روباه سرگشته درود
وای از سرما چو ياد نگاهی از دل برنيايد که برفهای يخزده آب کند و چشمهساری خنک و زلال جاری کند.
وای از لرز هنگامی که خيال دستی گرم به نوازشی همه گرمای جهان بر تن ننشاند.
وای از سرما هنگامی گلهای عطرآگين در زير لايهای يخ، نهان شده باشند.
وای از سرما وقتی برف و باران سياهیها و غبار درد نشويند و با خود نبرند.
وای از دلی کز آرزو و اميد و رويا تهی گشته باشد.
وای از بودنی که همه نبودن باشد.
بائوبا | May 16, 2004 11:53 PM
سلام مثل هميشه به جان مي نشيند
safsari | May 17, 2004 1:10 AM
دوست عزيز درود
سرودههای زيبای شما که نرم از پوست میگذرند و جان را به نوازش مینشينند.
بائوبا | May 17, 2004 7:56 AM
سلام بر بائوباي عزيز اميدوارم هميشه در زندگي سلامت و موفق باشي
خرس سفيد | May 17, 2004 8:34 AM
دزدانه و دردانه؟
چه تعبيري زيبا.خورشيدت همواره گرم و درخشان باد تا سردي را احساس نکنيد گرچه گاهي هم سرما لازم است که قدر گرما را بدانيم.
mehr | May 17, 2004 12:28 PM
مهر سرشار درود
يادها دردانههای تک و تابناک روزهای خاکستریاند. چه خوانده آيند و چه دزدانه و ناخوانده.
بائوبا | May 17, 2004 12:52 PM
مهربان بائوبا ي دشت بيكرانه ي سبز- آبي ها درود ، گويي كوه ، همان دفتر خاطرات كهنه ايست پر از گلبرگهاي خشك رازقي و ياس ، اما هر گاه كه بوي باران آنرا ورقي بزند : اتاق را دوباره بوي تازگي رازقي و ياس ها پر ميكند ! آنگاه كه نقش قلبي بر درخت جلا ميابد خيس و خندان ...
nazli | May 18, 2004 9:49 AM
نازنين پری باران، رويش تمامی سبز و آبی دشت و آسمان، درود
نمیباری! نديدی که سبزينهها و گلها همه به خشکشدن نشستهاند و هياهوی باغچه خاموش گشته است؟ باد بیبوی خوش باران تنها گرد و غبار بر بال دارد و بوی پوسيدن را فرياد میدارد. پرندهای که در قفس طلايی نقش کردهای، رويای آسمان و آشيانی بر بلندای درختی سبز در سر دارد و تمنای بارشی زلال در دل. از اين روست که تنها در خواب میخواند، آن هم با دهانی بسته و گلويی خاموش. نمیباری!
بائوبا | May 18, 2004 10:39 AM