رویای شبانه
بر بال نسيمی نرم
شناور درتبی گرم
در هوايی تفکرده
در آسمانی با ابرهای نازا
مرده و تيره
پرواز میکنم تا بودن
تا سرزمين ياسها
تا بوی خوش رازقی
تا گلگون ارغوان
پاشيده بر دشت
سرخفام هستی را
با نسيم از پس پنجره
سرک میکشم آرام
شناور در مهای شيری
بر برگ گشودهی کتابی
در دستانی گرم و تبکرده
بر روشنای سپيده
مینشينم آرام
حس بودنام را
میبويی از نسيم
کتاب میبندی
بر لب پنجره
شب را
آه می کشی آه
آن مه شناور سیمین
میتراود از درونات بيرون
تن در پای پنجره
جان با من
بر بال نسيم
شناور در شب
گردشی مستانه
در نقرهفام ماه
که اینک
ابرها را ز خویش رانده
مینشانمات بر درختی خشک
بر شاخسار مرده و بیجان
میشکفد هزاران شکوفه
هزاران سبز برگ
درخت زندهگی روشن
مستی از هستیات تراوا
درختی سبز و گسترده در دشت
شاخههای سبزش فروزان
همه گلگون و تابناک
شناور میگرديم، شناور
بر آسمانی درخشان
بر بلندای کهکشان
مینهم در دامان جامهام
روشنای راه شيری را
میربايم آن را از آسمان
با ياسهای سپيد
با ستارههای آبی آرام
و کوتولههای سرخ و خشمگين
همه مینشيند ترا بر دست
دستهایت بوی ستاره میگیرد
عطر ياس و راه شيری
شب میايستد به ناگاه
آسمان مینشيند به تماشا
ماه تيره گشت و بیرنگ
ستارهگان کم فروغ و کمرنگ
روشنا از تو میتابد شیری رنگ
تابناک گشتی، تابناک
بانگی میخواندت به یکبار
بلند و رسا و ناقوسوار
مه شناوری درخشان
میگريزد ز برم شتابان
آسمان میجنبد با افسوس
سپيده میدمد خندان
برگشتهای بر سر کتاب دگربار
اما
دستهای سپيدت
بوی ستاره دارد
بوی ياسهای وحشی
بوی راه شيری
سپيده بردميد دگربار
در ميان دشت اما
درختی سبز و سرخوش
آوازی مستانه میخواند
بر شاخههاش بیتاب
هزاران شکوفه
هزاران برگ سبز
افسانهی رستن را
سرود شب را
میرقصند در باد
بوی خاک پيچيده در باد
میخوانند قاصدکها بیتاب
دستهای سپيدت
بوی ستاره دارد
نقش سپيده دارد
آنقدر خوب تصوير سازي کرده بودي که خود را در آن فضا حس کردم .........دمت گرم و سرت خوش باد
hamid | May 13, 2004 3:35 PM
قسم به تو... که دگر پاسخي نخواهم گفت
به واژه ها که مرا برده اند زير سوال...
تو کيستي... که سفر کردن از هوايت را
نمي توانم حتي به بال هاي خيال...
persona | May 13, 2004 4:34 PM
دستهای سپيدت
بوی ستاره دارد
بوی ياسهای وحشی
بوی راه شيری
ومن اين را خوب مي فهمم
سرخ باشي
hakha | May 13, 2004 7:27 PM
سلام بائوباي نازنين ... با اين سروده به پرواز در آمدم تا آن شاخه هاي سبز فروزان ... سبز باشيد دوست خوب
مریم | May 13, 2004 7:52 PM
سلام!
زيبا بود و متعالي در به قولي ملتقاي درخت و خدا!
...
...
...
شين | May 13, 2004 9:53 PM
سلام دوباره! نگران شدهام! انگار اين جا را كمی زياده از حد سكوت گرفته است. اتفاق زمانه است يا گريز آگاهانهای از جمع غريبه ...
نگرانام دوست!
شين | May 14, 2004 9:22 PM
بائوباي مهربان درود
شاخه هايت در رقص باد ستاره ها را نوازش نموده و دستهايت به سپيدي ستاه ها روشنا را ميهمان انديشه ام نمود.شاخه هاي سبزت هميشه فروزان باد
آينده | May 14, 2004 10:09 PM
آنچه پيداست شوري پرشعور است که جلوه ي صد غرور دارد
آنچه ناپيداست نظمي قوي ست در پس پرده ي بي نظميهاي خيال انگيز تو
آنچه بر مشام ميرسد شميم هستي يافتني دوباره
آنچه بر گوش نوازش مي بخشد لالايي شبنم گونه ي تو بر گلبرگهاي دل من
واي از اين همه لطافت بي بديل که الکنم ميکند!
شاد باشي و هميشه در اوج ... بدرود!
مانیـا | May 15, 2004 2:33 AM
مهربان تناور نمناك تب دار از رويايي چنين لطيف و شبانه ، درود . شايد از همين روي ست كه لابه لاي ورق هاي كتابهايش هميشه پر از گلبرگهاي ياس هاي وحشيست و ستاره هايي كه در گرگ و ميش چيده ميشوند ، هر بار كه او در دمادم صبح به خواب ميرود و دستهاي سپيدش آرام در كنارش رها ميشوند و كتابي را كه ميخوانده ، بر زمين ميافتد ...
nazli | May 15, 2004 9:29 AM
روباه سرگشتهی تمامی قصههای کهن، درود
از خلوت و گریز آگاهانه پرسیده بودی.من هستم و نيستم. تنام اينجاست و جانام در مهای شناور، از من بگريخته است. گيج و مست و سرگشته و گمگشتهام.
دو روزی بودم و هيچ نبودم. دی شب بر تارهای نت گذر کردم و به هر جا سرکی کشيدم. خواندم و هيچ درنيافتم. گويی حروفی ناشناخته از زبانی بيگانه در پی يکديگر نشستهاند که مرا يارای فهميدن آنها نيست.
ندانم در ورای کهکشان ره به نوری خواهم برد يا چو پاره شهابی در سيهچالهای پرکشش درخواهمغلتيد و به سياهی و جرمی بیپايان خواهم پيوست. از راز و رمز راما آگاهیام نيست و از چند و چون قانون نيوتن نيز بیزارم. از جرم گريزانام و به انرژی شناور و بیپايان دسترسیام نيست. مست و گيج و سرگشته و شيدا در مهای چگال شناور بر هستی خويش مینگرم با شگفتی و ناباوری.
بائوبا | May 15, 2004 10:15 AM
همه اش را تجسم کردم. بائوباي خوبم ٬زيبا....
ما همگی نفرین شدیم و نمی دانیم جرا!!! | May 15, 2004 5:28 PM
سلام.ببخشيد اين چيزي که تو قسمت وبلاگ نوشتم با يکي از کامنت هايي که براي ديگري نوشته بدم قاطي شد.شرمنده ام.باکش کن....زيبا نوشتي و همه را در ذهنم ديدم....
من غزل... | May 15, 2004 5:32 PM
باز هم سلام! از کهکشان گفتهاي و نور، از شهاب و سيه چاله و جرم بيپايان! از انرژي مقابل جرم و شناوريات در مهي چگال ...
همين حيرت و حيراني دوستداشتنيست و بس براي مشعوف شدني که ميدانيم ناتمام ميماند، که هيچ عيشي مدام نيست!
مهم اين که ميبينم هستي و اين هستن را خوش است عزيز!
حيالام آسودي به قدري ...
شين | May 15, 2004 6:22 PM
سايه ات کوتاه مباد! خنکاي بسترت را از تشنگان اين بيابان دريغ مدار. سايه سار تو مامن ارزوهاي گمگشتگان تشنه برهوت است...
ظريفي گفت : در افسون سلطنت اردي بهشت گرفتار آمده ام. تو هم گويا به افسون ( مانيا ) ي وجودت در بندي!!!
بگذريم. درختي تناور که تو باشي دمي حتي استراحت را نشايد...هزار خسته در سايه ات لميده اند
سربلند باشي
sherwood | May 15, 2004 8:22 PM
سلام اميدوارم هميشه شاداب و سرسبز باشي
خرس سفيد | May 16, 2004 7:56 AM
از ترکیب ابر نازا در شعرت خیلی خوشم اومد.به روز شدم.روزبه
رورزبه | May 16, 2004 11:39 AM