باغ اندیشه
$مزيدی --»»
$یک پزشک --»»
$بامدادی --»»
$نیک اهنگ --»»
$نامه‌های سوشيانت --»»
$عصیان --»»
$توكا --»»
$تا دانه! --»»
$ديده‌بان كوهستان
$پيكوفسكی
$ديده‌بان محيط زيست
$چای داغ
$بائوبا
$جمهور
$ف.م.سخن
$نارنجی
$زنِ روزهای ابری
$مهار بيابان‌زايی
$1984
$ققنوس
$سيبستان
$آريوبرزن
$کمان‌گیر
$گوش‌زد
$ایتالیا، ایتالیا
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$یهودی ِ سرگردان
$ديده‌بان
$پژواک
$آیه‌های وبلاگی
$قلم‌هایِ سرخ
$کوهیار
$زمانه
$سیری چند؟
$Robo
$آفرودیت
$کمان‌گیری دیگر
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$کلاغ نه پر
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

May 11, 2004

جوانی

تن‌ام داغ و سوزان
می‌سوخت پوست
ترک می‌خورد هر آن
می‌شکافت، می‌شکافت
تب بود تب
تب تند رويش
از شکاف‌های تن
از همه روزن
می‌روييد جوانه
از شاخ‌سار نازک
سرک می‌کشيد شکوفه
تب تند رويش
تن همه پر ز خواهش
خواهش روييدن و باليدن
سبز و رنگين گشتن
ترک‌ها بر پوست
تب گرم و سوزان

شاخه‌هایی سبزِ سبز
برگ‌هايی نورسته
شکوفه‌هايی رقصان
درختی سر برافراشته
مغرور و سرمست
باد در ميان شاخه‌ها
برگ‌ها رقصان
نسيم آواز خوانان
تب تند جوانی
هرم داغ رويش
تن تف‌کرده و خيس
تب باليدن و شکفتن
جوانی آوازخوانان

پوسته‌ای پر ترک
پر جوش جوانه
شکاف‌ها پر ز سبزينه
سرشار از شکوفه
درختی سرمست و شادان
درختی مغرور و خواهان
جوانی آوازخوانان

خواهش رسيدن به آسمان
سربرافراشتن و باليدن
همه خسته‌بال پرنده‌گان
بر شاخه‌های نازک نشاندن
همه پروانه‌های رنگ‌رنگ
به‌خود خواندن
همه آرزوها، همه اميدها
همه خواستن، همه چیدن
همه دشت و باغ را
به زير شاخ‌سار داشتن
ريشه دواندن
شاخه گستردن
بر تن لخت دشت، سايه‌بودن
جوانی آوازخوانان

جوانی تف‌کرده و سوزان
جوانی رقصی عريان
جوانی شادمانی
جوانی چرخشی بی‌پايان
همه سرگيجه و مستی
همه سازی و آهنگی
خوش‌آوا، اما
ناموزون و ناخوان
ولی بس دل‌نشين، بس زيبا
نشاطی يک‌تا و بی‌هم‌تا
خوی کرده و خيس
از رقصی بی‌پايان
جوانی آوازخوانان

Baoba | 3:40 PM

Comments: جوانی

درود...در جواني قدر آن چه داريم نميدانيم و روزي مي فهميم که زمان ديگر باز نميگردد...چه زيبا حال و هواي جواني را به تصوير کشيده اي...اما چه يسيار ند جوانهايي که از لحاظ روحي فرسوده شده اند و نه رويايي دارند و نه شادماني و ...به اميد شادماني همه هم ميهنان

مهرام | May 11, 2004 3:41 PM

سلام بر سايه گستر بي دريغي که هم چنان با شوريدگي از جواني مي گويد و در ذهن من انگار هيچ نشاني از خشکيدگي ندارد... همان گياه سرزمين شور و شرجي که هيچ حصاري را مجال در بند کشيدن او نيست و نيک آموخته است که چگونه نقبي از خاک بزند تا اوج رهايي... هم او که رهايي را نهايت نمي شناسد و مرا همواره در شگفت وامي دارد که اين شيوه را از کجا آموخته است...

persona | May 11, 2004 3:49 PM

مهرام جان درود

جوانی تپنده و پرهياهو از پوست می‌تراود و گريزی و گزيری از آن نيست. دل‌مرده‌گی و افسرده‌گی صورتکی است زشت و بدنما که به هر اندوه‌کوچکی بر چهره می‌نشانند. اما مگر می‌توان آن طبل را که اين چنين بلند و پرهياهو شادمانی را فرياد می‌کند و عطر خوش رستن و باليدن و رسيدن را می‌خروشد، ناشنيده گرفت؟

رومن رولان در جايی از جان شيفته از زبان آنت به دختر جوانی می‌گويد که گر خويش را در صندوق‌چه‌ای دربسته پنهان کنی و هزار قفل بر آن بندی، باز جوانی‌ات آن چنان از پس صندوق‌چه و درها و قفل‌ها فرياد دارد که بيابندت.

بائوبا | May 11, 2004 4:38 PM

نازنين پرسونای بس آشنا درود

تا رويش جوانه‌ای و شکافتن پوسته‌ای هست، تا شکوفه‌ای برويد و تا سرخ گيلاس‌ها بر سبز درخت نقشی از زنده‌گی و به بارنشستن بنگارند، تا تپش خواستن و سرخی گونه‌ها از شرمی گرم باشد، تا بلندای کوه نگاه را به‌خود کشد، تا شهاب‌های درخشان بر سياهی شب گذرکنند و نور پاشند، تا هنگامی بيد با باد در نيمه‌شب مستانه برقصد، تا هنگامی که شاپرک‌ها رنگين و سرخوش شهد گل و شکوفه به جان کشند، تا هنگامی‌که برف سپيد و سرد زمستان عطر خوش گل‌يخ با خويش آورد، تا هنگامی که هر چکه‌ي باران سرود آبی و زلال رويشی سبز را مستانه بخواند، تا هنگامی که گنجشکان با دميدن اولين پرتوی سپيده هياهوی مهرورزيدن سردهند، تا هنگامی که عطر ياس‌ها و بهار نارنج‌ها دل را سرشار از شيرينی بهار کند، جوانی هست و دل از اين دشت سبز و رنگين برون نشده است.

بائوبا | May 11, 2004 4:54 PM

سلام! اين جا چه آسمان نوراني‌اي دارد. اين‌جا چه خبرهاي مشعوف‌كننده‌اي به گوش مي‌رسد. اين‌جا چه قدر آدم خجالت مي كشد اگر در جواني خسته شود. اين‌جا چه قدر پير كه تازه مي‌شود. اين‌جا چه قدر هندوانه و خربزه كه تب كرده نيمه‌شبان ترك بر مي‌دارد پوست‌شان و مي‌تراود چه شهواني شهد خوش‌طعم‌شان بر خاك عرق كرده! اين‌جا چه قدر آدم زنده‌گي مي كند براي ابديتي كه هر عيش نامدامي را خوار مي كند. كاش همين جا من تمام شوم و به همين جا محشور هميشه!

شين | May 11, 2004 8:27 PM

روباه تمامی قصه‌ها درود

سخن از تب تند رويش و شکافتن و از پوست تنگ برون جستن و شهد شيرين و چسب‌ناک زنده‌گی را شادمانه و مستانه تراويدن است. سخن از آن تن خيس و خوی‌کرده و روح تاب‌ناکی است که خواهش دست بر بلندای آسمان و ژرفای درياها رساندن دارد، سخن از جوانی است که طلايی و زرين است و تيره‌گی نمی‌شناسد. رنگ است و زرق است و برق و روشن. گرم است و داغ است و سوزان و سرما نمی‌شناسد. سرخ است و گل‌گون و فروزان...

بائوبا | May 11, 2004 11:32 PM

:)

شين | May 12, 2004 3:20 AM

بائوبا جان سلام
حالم چندان مساعد نيست
ديشب غرورم و عظمت مردانه ام در پيش چشمان محبوب دلم فروشکست چندان که فرسنگها نبودم آنچه هستم چراکه روباه بزرگ بازهم پنجه ايي بر سرنوشت سوخته ام کشيد ....

بازخواهم گشت و در فرصتي مناسبتر که حالي براي خواندن باشد مينويسم برايت عزيز ...

گمانم چند وقتي در ماورا چيزي ننگارم نياز به بازيابي دارم ....

بدرود!

مانیـا | May 12, 2004 7:12 AM

مانيای کاونده و ابرتن درود

مردانی چو تو زانو خم می‌کنند، اما هر گز نمی‌شکنند. به آنی بر پاي خويش استوار و راسخ می‌ايستند. روباه پير جز بازی‌چه دست خرگوش‌ها و موش‌ها شدن سرنوشتی ندارد. ديری است که صورتک‌هایَ‌ش همه ترک خورده و رنگ‌هایَ‌ش آماس کرده و برآمده است. تو مانا ابرتن چون توچال سرفراز خواهی ماند.

بائوبا | May 12, 2004 9:02 AM

مهربان بائوبا درود ، آري همه سازي و آهنگي / خوش آوا ، اما / ناموزون و ناخوان /

آري ، شايد تا زماني كه برگهاي پاييزي را با هر قدم ميتوان كنار زد و هنوز رايحه ي خوش گلهاي يخ را از ميان برفهاي باغچه ميتوان حس كرد و هر بهار : بنفشه هارا در خاك نشاند و در لحظه هاي پر ترديد آسمان براي روشني ، با غوغاي گنجشكها بيدار شد و با تق اولين قطره ي باران برشيشه ، پنجره را رو به آن گشود : جواني باقي باشد !

nazli | May 12, 2004 9:49 AM

با اينکه ۲۱ سالم هست ولي نميدونم چرا با خوندن اين شعر احساس پيري کردم:((

زهرا | May 12, 2004 11:16 AM

نازنين پری باران، نازک‌دل‌تر از بال سنجاقک‌های سرگردان، درود

تا زمانی که بوی گلی دل را به تب‌وتاب اندازد؛ تا هنگامی برف‌های نشسته بر بلندای کوه ترا به سربرافراشتن خوانند؛ تا آن هنگام که ريزش هزاران شکوفه در باران تند بهاری به رقص‌ات وادارند؛ تا از آواز خردشدن برگ‌های پاييزی يا شکستن لايه‌ی نازک يخ در زمستان در زير پا دل‌ات بتپد، تا زمانی که ريزش ستاره‌ها و بارش مه‌تاب دل‌ات را به نقره‌گون شب بياميزد؛ تا هنگامی که ريزش هر قطره باران ترا به ميهماني زلال آبی و رقص باران فراخوانند، تا دل‌ات برای دوستی تنگ شود، تا هنگامی که گنجشک خيسی را از باغ‌چه برداری، در دستان‌ات گرم داری و در گرمای خانه بال و پرش خشک کنی و آب و دانه‌اش دهی؛ تا هنگامی که دستان سپيدی از پنجره‌ی آرزو دراز شوند و از فرورفتن‌ات در مرداب نجات‌ات دهند؛ تا آن هنگام که هر رويش شگفتی‌ای نو باشد و هر مرگ پرسشی گنگ؛ جوانی هست و در دل آواز می‌خواند. آتشی فروزان که می‌سوزاند و تن خيس می‌دارد و خواهشی هست... گوش‌دار اين آواز پرهياهوی ناخوان و ناموزون را که چه پرکشش و پر تنش بر طبل می‌کوبد. جوانی آواز زنده‌گانی می‌خواند. گوش دار.

بائوبا | May 12, 2004 11:28 AM

نازنين زهرا درود

زنده‌گی جاری است، جاری. جوانی جوشش اين زنده‌گانی است. در ميان زباله‌های روزمره‌گی نهان‌اش نتوان نمودن که بايد خاطره ساخت و صندوق‌چه را برای روزهای دور، از صدف‌های رنگين پر کرد. از پوسته به درآی و خود باش. سرمست و شاد و برهنه از بند و زنجير، جوانی کن و اين آواز بلند را شادمانه و پای‌کوبان برخوان. فردا که رسد، ام‌روز از دست رفته است.

بائوبا | May 12, 2004 11:34 AM

دوستان گرامی درود

من هرگاه که نوشته‌ای بر اين برگ می‌نهم، خود به‌خود به روز می‌شود. نيازی نيست که شما محبت نماييد و دگر بار ping کنيد که اين باعث آزار دگر دوستان می‌شود.

بائوبا | May 12, 2004 11:43 AM

بائوبا جان
جواني را با نگراني از پير شدن و با حسرت خاطرات خوش کودکي و عدم تکرار آن لحظات طي کرديم!!!
نميدانم فردا را با چه فکري پير خواهيم کرد؟؟؟

mehr | May 12, 2004 12:24 PM

مهر سرشار درود

اشکال اين‌جاست که در جوانی از گذرش سخن می‌گويی. هنوز تا ميان‌سالی راه درازی داری. شادمانه آواز جوانی‌ات برخوان. برقص و بخند و پای کوب و دست‌افشاني کن. بگذار تا عطر خوش جوانی از پوسته‌ی زنده‌گانی بر همه عالم بپاشد و بر آن رنگ بخشد. جوانی را به جد، آوازخوانان و شادان بگذران.

زانوی غم بر رفته در آغوش مگير. درد و اندوه را برای پيری بنه که نسيان آيد و افسوس را با خود بشويد و ببرد.

بائوبا | May 12, 2004 12:55 PM

سلام بائوباي عزيز
چه مي توان گفت

hakha | May 12, 2004 2:15 PM

آتش سرخ و فروزان درود

بسيار گفتم و چندين برگ پر در پيام‌گير نگاشتم که هر يک خود، از سروده بس فزون‌تر بود.

بائوبا | May 12, 2004 2:42 PM

درختی سرمست و شادان
درختی مغرور و خواهان

من از تبار آواز خوانان شرابخوارم...

بائوباي نازنين! مردمان دو دسته اند آنانکه ميدانند عشق چيست و آنانکه نمي دانند.آنانکه مي دانند همواره جوانند و سرمست

زهرخند | May 12, 2004 10:08 PM

بائوباي پر مهر درود
نيرويي شگرف در سروده ات جواني را آوايي مانا در ذهن آدمي مي كند.سرودي كه مي توان با آن به رقص بر ابرها رسيد و خستگي را از تن به در كرد.جواني همه اش سرگيجه و مستيست چه خوب بود گر قدر تك تك اين لحظات را مي دانستيم .افسوس كه در هنگام جواني با پاي برهنه بر تيغزار دلبستگي پاي مي گذاريم و خار در پاي به سوي سرابي خورشيد گونه مي دويم

آينده | May 12, 2004 10:13 PM

سلام تناور درخت نهال پرور. هماره جواني و بهار همساز و همسان خوانده مي شود و به تعبيري ديگر فصلها با سنجه ميانسالي و کهنسالي وزن مي گردند. حاليا چون نيک بنگري آنچه مي تواند به واقع وصف جواني باشد اوج زيبايي هر يک از فصول است و نه فقط بهار... نگاه کنيد به اوج برگ ريزان پاييز که چه غوغاي رنگ مي افکند چون شوريدگي جوان و بوران زمستان است که توصيف سرکشيدگي جوانيست... و تابستان که شور و حرارت جواني را باز مي سرايد. چنين است جواني که در هر گوشه فصل مي نشانيش
هماره سر سبز باشي

sherwood | May 12, 2004 10:24 PM

زهرخند جان درود

سرمستان باده‌ی هستی و بی‌خودان عشق هماره جوان زی‌اند و آواز جوانی در ايشان هرگز خاموش نگردد.

بائوبا | May 13, 2004 9:47 AM

آينده‌ي خسته درود

بر تيغ‌زار و خارزار می‌توان مستانه و بی‌سر رفت و دردی حس نکرد گر به خار و درد نيانديشی و به روشنای افق و شقايق‌های رنگين وحشی چشم دوزی. گوش دار و بلند هم‌آوا شو. جوانی آواز می‌خواند.

بائوبا | May 13, 2004 9:50 AM

قهرمان جنگل سبز درود

من شيفته‌ی باران و ابرم و رنگ‌های پاييز و سپيدی زمستان. رنگارنگ خشک برگ‌های خزان را که خش‌خش‌کنان در زير پای ره‌گذران خرد می‌شوند و نمای درخت خرمالو را هزاران چراغ سرخ بر تن برهنه‌اش نشسته است يا آن درخت‌چه‌های کوتاه گل‌يخ که گل‌های زرد کوچک‌اشان بی‌هيچ ناز عطر مستی بر هستی می‌پاشند، را عاشقانه می‌ستايم.

گفتم که شگفتی از ديدن رنگ‌رنگ بال شاپرکی؛ تپشی تند از ديدن شکفتن گلی زيبا؛ بر روی برف‌های شيشه نقشي به سرانگشت کشيدن؛ به هنگام گام برداشتن بر برف‌های پانخورده، برگشتن و به جاپايی که نقش شده است نگريستن؛ در شب سرد زمستانی برفی به رقص دانه‌های برف زير نور خيره شدن و به وجد آمدن؛ و يا خم شدن و بوييدن نوگلی که به زحمت از ميان صخره‌ای سنگی سر برآورده است، همان جوانی است. گر از کنار اين نماها و پديده‌ها بی‌تفاوت گذر کنی، يقين بدان که آواز جوانی در دل‌ات خاموش گشته است.

بائوبا | May 13, 2004 10:21 AM