گفتی برو، هرگز باز نيا
گفتم بیزارم از همه دنيا
از قطره قطره چکيدن
از آبشدن غروری بیتا
از جاری شدن به هزار تمنا
از بیخود و هيچ گشتن
از کرموار لوليدن
از گربهوار تمنا کردن
نوازش خواستن و بوییدن
مهر جستن و مهرورزيدن
بیزارم، بیزار
هر شب تنها در گذرگاه
نشسته در کنج کوچه
بر پنجره چشم دوخته
می بينم که چراغ افروخته
ميهمان داری سرخوش
شادمانه به گفتگويی خوش
و من در تاريک روشن
درسکوت نیمه شبان
گیج و مست و سرگردان
خاموش در این گوشه
چشم دارم بر شيشهی پنجره
کز اشک تر گشته
پنجره خيس است
دلام بارانیست
نزنم بر در کوبه را
خواهشی نيست
گفته بودم ترا بارها
بارها، بارها
کافي نيست ...!
[
unknown-trill ] | [May 7, 2004 4:43 PM ]
خواهش همیشگی است
و بر در کوبیدن همیشگی است
و تمنا همیشگی است
و باران
[
زهرخند ] | [May 7, 2004 6:14 PM ]
سلام بر هميشه سبز سرفراز...بودا ميگويد : چونان کردگدن تنها سفر کن... و چه راست ميگويد !
[
مهرام ] | [May 7, 2004 10:42 PM ]
سلام! چه تلخ و چه موزون!و حتا مقداري هم تضاد و تناقض ...
[
شين ] | [May 8, 2004 12:22 AM ]
هر چي من مي خواستم بگم شين تو يه جمله گفته ديگه!
نگاه بر شادي پرنده و شکستن در خود مثل اين است که تو در آتشي سوزان باشي و شقايق بر لب برکه اي خوش منظر و شايد هق هقي تلخ ...
اما رفيق بيا با هم گاه به درون خود سفر کنيم سوگند ياد ميکنم از چشمان هر چه آهوي فراري ست زيباتر است و روح افزاتر ...
همچنان در هاله ي خوشبوي اشعارت نفس تازه ميکنم
شاد باشي و هميشه در اوج ... بدرود!
[
مانیـا ] | [May 8, 2004 12:57 AM ]
دوستان درود
هنگامی خواهشها در دل بميرند و بذر آرزو در دوردست روياها خشک گردد، نه درونی بازماند که کاويده گردد و نه برونی که رنگ و آب گيرد. تنها پوسيدهگی ماند و بوی لاشهای رو به زوال. میتوان کرمها را ديد. اما چه افسوس از پوسيدن و تلاشی، هنگامي که نگاهی به روشنا نمانده است.
[
بائوبا ] | [May 8, 2004 9:16 AM ]
مهربان بائوبا درود ، كاش ميشد آن پنجره را ، رها كرد و وسوسه ي كوفتن كوبه ي آن در را، وقتي حتي آنكس كه در را با تق كوبه اي ميگشايد : مدتهاست كه كوبه اي آويخته به قلبش ندارد!
[
nazli ] | [May 8, 2004 12:26 PM ]
نازنين پری باران، آشنای همه رازهای نهان، درود
با اين جملهی "مدتهاست كه كوبهای آويخته به قلبش ندارد" چشمهایَم را ساعتی بيش بارانی کردی. به راستی که گر کوبهای به دل نباشد، هرگز راهی به درون باز نگردد و هماره بايد بر پس پنجره، سرگشته نشست و به آوای شادمانانهای که سکوت شب را میخراشد، با حسرت و افسوس گوش فراداد.
دل برکندن از پنجره را نتوانم. میدانم، میدانم.
[
بائوبا ] | [May 8, 2004 2:20 PM ]
شتاب کن ناصري
شتاب کن
.................................
سلام بائوبا ي گرامي
شادباشي مانا
[
hakha ] | [May 9, 2004 9:52 PM ]
آتش سرخ فام و فروزان درود
باز که بر نوشتهی گذشته پيام نهادی! گر نديده بودم که شرمندهای ناخواسته و نادانسته میماندم.
مرا بگوی به چه بايد شتاب کرد؟
[
بائوبا ] | [May 10, 2004 9:56 AM ]
ساقیا پیمانه پر کن
کافي نيست ...!
[ unknown-trill ] | [May 7, 2004 4:43 PM ]خواهش همیشگی است
[ زهرخند ] | [May 7, 2004 6:14 PM ]و بر در کوبیدن همیشگی است
و تمنا همیشگی است
و باران
سلام بر هميشه سبز سرفراز...بودا ميگويد : چونان کردگدن تنها سفر کن... و چه راست ميگويد !
[ مهرام ] | [May 7, 2004 10:42 PM ]سلام! چه تلخ و چه موزون!و حتا مقداري هم تضاد و تناقض ...
[ شين ] | [May 8, 2004 12:22 AM ]هر چي من مي خواستم بگم شين تو يه جمله گفته ديگه!
نگاه بر شادي پرنده و شکستن در خود مثل اين است که تو در آتشي سوزان باشي و شقايق بر لب برکه اي خوش منظر و شايد هق هقي تلخ ...
اما رفيق بيا با هم گاه به درون خود سفر کنيم سوگند ياد ميکنم از چشمان هر چه آهوي فراري ست زيباتر است و روح افزاتر ...
همچنان در هاله ي خوشبوي اشعارت نفس تازه ميکنم
[ مانیـا ] | [May 8, 2004 12:57 AM ]شاد باشي و هميشه در اوج ... بدرود!
دوستان درود
هنگامی خواهشها در دل بميرند و بذر آرزو در دوردست روياها خشک گردد، نه درونی بازماند که کاويده گردد و نه برونی که رنگ و آب گيرد. تنها پوسيدهگی ماند و بوی لاشهای رو به زوال. میتوان کرمها را ديد. اما چه افسوس از پوسيدن و تلاشی، هنگامي که نگاهی به روشنا نمانده است.
[ بائوبا ] | [May 8, 2004 9:16 AM ]مهربان بائوبا درود ، كاش ميشد آن پنجره را ، رها كرد و وسوسه ي كوفتن كوبه ي آن در را، وقتي حتي آنكس كه در را با تق كوبه اي ميگشايد : مدتهاست كه كوبه اي آويخته به قلبش ندارد!
[ nazli ] | [May 8, 2004 12:26 PM ]نازنين پری باران، آشنای همه رازهای نهان، درود
با اين جملهی "مدتهاست كه كوبهای آويخته به قلبش ندارد" چشمهایَم را ساعتی بيش بارانی کردی. به راستی که گر کوبهای به دل نباشد، هرگز راهی به درون باز نگردد و هماره بايد بر پس پنجره، سرگشته نشست و به آوای شادمانانهای که سکوت شب را میخراشد، با حسرت و افسوس گوش فراداد.
[ بائوبا ] | [May 8, 2004 2:20 PM ]دل برکندن از پنجره را نتوانم. میدانم، میدانم.
شتاب کن ناصري
شتاب کن
.................................
سلام بائوبا ي گرامي
شادباشي مانا
[ hakha ] | [May 9, 2004 9:52 PM ]آتش سرخ فام و فروزان درود
باز که بر نوشتهی گذشته پيام نهادی! گر نديده بودم که شرمندهای ناخواسته و نادانسته میماندم.
[ بائوبا ] | [May 10, 2004 9:56 AM ]مرا بگوی به چه بايد شتاب کرد؟
ساقیا پیمانه پر کن