baoba

BAOBA

May 7, 2004

کوبه بر در

گفتی برو، هرگز باز نيا
گفتم بی‌زارم از همه دنيا
از قطره قطره چکيدن
از آب‌شدن غروری بی‌‌تا
از جاری شدن به هزار تمنا
از بی‌خود و هيچ گشتن
از کرم‌وار لوليدن
از گربه‌وار تمنا کردن
نوازش خواستن و بوییدن
مهر جستن و مهرورزيدن
بی‌زارم، بی‌زار

هر شب تنها در گذرگاه
نشسته در کنج کوچه
بر پنجره چشم دوخته‌
می ‌بينم که چراغ افروخته
ميهمان داری سرخوش
شادمانه به گفت‌گويی خوش
و من در تاريک روشن
درسکوت نیمه شبان
گیج و مست و سرگردان
خاموش در این گوشه
چشم دارم بر شيشه‌ی پنجره
کز اشک‌ تر گشته
پنجره خيس است
دل‌ام بارانی‌ست
نزنم بر در کوبه را
خواهشی نيست
گفته بودم ترا بارها
بارها، بارها

7:15 AM | Baoba

کافي نيست ...!

[ unknown-trill ] | [May 7, 2004 4:43 PM ]


خواهش همیشگی است
و بر در کوبیدن همیشگی است
و تمنا همیشگی است
و باران

[ زهرخند ] | [May 7, 2004 6:14 PM ]


سلام بر هميشه سبز سرفراز...بودا ميگويد : چونان کردگدن تنها سفر کن... و چه راست ميگويد !

[ مهرام ] | [May 7, 2004 10:42 PM ]


سلام! چه تلخ و چه موزون!و حتا مقداري هم تضاد و تناقض ...

[ شين ] | [May 8, 2004 12:22 AM ]


هر چي من مي خواستم بگم شين تو يه جمله گفته ديگه!

نگاه بر شادي پرنده و شکستن در خود مثل اين است که تو در آتشي سوزان باشي و شقايق بر لب برکه اي خوش منظر و شايد هق هقي تلخ ...

اما رفيق بيا با هم گاه به درون خود سفر کنيم سوگند ياد ميکنم از چشمان هر چه آهوي فراري ست زيباتر است و روح افزاتر ...

همچنان در هاله ي خوشبوي اشعارت نفس تازه ميکنم
شاد باشي و هميشه در اوج ... بدرود!

[ مانیـا ] | [May 8, 2004 12:57 AM ]


دوستان درود

هنگامی خواهش‌ها در دل بميرند و بذر آرزو در دوردست روياها خشک گردد، نه درونی بازماند که کاويده گردد و نه برونی که رنگ و آب گيرد. تنها پوسيده‌گی ماند و بوی لاشه‌ای رو به زوال. می‌توان کرم‌ها را ديد. اما چه افسوس از پوسيدن و تلاشی، هنگامي که نگاهی به روشنا نمانده است.

[ بائوبا ] | [May 8, 2004 9:16 AM ]


مهربان بائوبا درود ، كاش ميشد آن پنجره را ، رها كرد و وسوسه ي كوفتن كوبه ي آن در را، وقتي حتي آنكس كه در را با تق كوبه اي ميگشايد : مدتهاست كه كوبه اي آويخته به قلبش ندارد!

[ nazli ] | [May 8, 2004 12:26 PM ]


نازنين پری باران، آشنای همه رازهای نهان، درود

با اين جمله‌ی "مدتهاست كه كوبه‌ای آويخته به قلبش ندارد" چشم‌هایَ‌م را ساعتی بيش بارانی کردی. به راستی که گر کوبه‌ای به دل نباشد، هرگز راهی به درون باز نگردد و هماره بايد بر پس پنجره، سرگشته نشست و به آوای شادمانانه‌ای که سکوت شب را می‌خراشد، با حسرت و افسوس گوش فراداد.
دل برکندن از پنجره را نتوانم. می‌دانم، می‌دانم.

[ بائوبا ] | [May 8, 2004 2:20 PM ]


شتاب کن ناصري
شتاب کن
.................................


سلام بائوبا ي گرامي

شادباشي مانا

[ hakha ] | [May 9, 2004 9:52 PM ]


آتش سرخ فام و فروزان درود

باز که بر نوشته‌ی گذشته پيام نهادی! گر نديده بودم که شرمنده‌ای ناخواسته و نادانسته می‌ماندم.
مرا بگوی به چه بايد شتاب کرد؟

[ بائوبا ] | [May 10, 2004 9:56 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو