baoba

BAOBA

May 6, 2004

اشباح سيه‌پوش

ای دوست
ای نقره فام آسمان
ای همه بارش نور
ای شهاب سرگردان
ای رویای همه مردان
ترا به سکوت آسمان
ترا به درخشش مه‌تاب
ترا به روشنای کهکشان
سوگند دهم بگوی بر آنان
بر آن سيه‌پوش مردان
آن ترا عزيزترين ياران
که نيايند هرگز
دگربار مرا بر بالين
می‌ترسم، بسيار می‌ترسم
از قاصدان سرمایِ سوزان
از اشباح سياهِ خوف‌ناک
گفته بودم‌ ترا بارها

خواب بگريخت از چشمان
همه شاخه‌هاست لرزان
يخ و سرما تا مغز استخوان
به یاران‌‌ات بگوی نيمه‌شبان
نيايند دگر مرا بر بالين
در نيابم زبانِ گنگِ ايشان
نیستم دگر پیغام‌رسان
سرما سخت است و بس سهم‌گین
می‌لرزد مرا همه دل و جان

بازخوان اشباح سياهی را
بگوی ایشان را
که جان درخت را
با خود شبی باد برده
يخ‌زده همه شاخه
ريشه‌ها تمامی افسرده
درخت ديری‌ست مرده

بخوان سيه‌پوش‌ ياران را
آن قاصدان یخی زمستان را
بگوی ایشان را
که نرسانم دگر هیچ پیغام را
ندارم تاب دگربار
اين چنين سرما را
این فلج بی‌پايان را
شاخه‌های يخ‌زده
ريشه‌های مرده
همه از يخ و زخم
از بيم و هراس سياهی‌ها
بشکسته، بشکسته ‌
سرمای گزنده در تن و جان
تا مغز استخوان
بنشسته، بنشسته

4:30 PM | Baoba

بائوباي مهربان درود
جان آن درخت تناور با وزش باد بهاري بر همه آن ياران حلول كرده و لرزش شاخه ها رقص واژه هايش بر انديشه ياران است.سياهي را در كنار نور مجالي براي مقاومت نيست و اشباح سياهي با روشناي مهر نابود مي گردند.
ياد غزاله عليزاده آن غزال بي همتاي واژه ها را كه فانوس عمرش را به اعتراض سكوت ياران بر بالاي درخت خاموش نمود را گرامي مي دارم.

[ آينده ] | [May 6, 2004 5:12 PM ]


گمانم تو نيز مانند من گاه به ورطه هاي پر کابوس قدم مينهي
ميدانم و ميداني کابوسها را گريزي نيست جز بي خوابي
اما رفيق اگر در بيداري هم کابوسي سخت گريبان گيرت شد چه بايد کرد؟!
همچون بختکي مانا ...
بدرود عزيز

[ مانیـا ] | [May 6, 2004 10:10 PM ]


سلام شاعر.خوشحالم از آشنائيت.

[ بهار ] | [May 6, 2004 10:47 PM ]


سلام . مخلصيم. سعي ميکنم کمتر نقطه بذارم.عادت شده واسمون.کاريش نميشه کرد.و اما شعر.دوبار کامل خوندم.من متوجه نشدم دقيقا منظور شاعر چي بود ؟ ياءس ؟ يه توضيحي هم درباره ي اشباح سياه پوش بدي فکر کنم بد نباشه عزيز جون. ارادتمند.حميد.

[ hamid ] | [May 7, 2004 1:38 AM ]


ياد اشباح که مي افتم باز آن درد نا جوانمرد بر تنم سايه خوف مي افکند و در درونم خوف رسوايي دل ريشه مي دواند ...اين اشباخ کي خواهد رفت خدا مي داند

[ hajinapelon ] | [May 7, 2004 1:42 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو