باغ اندیشه
$نیک اهنگ
$یک پزشک
$مزيدی
$عصیان
$ایتالیا، ایتالیا
$كمان‌گير فارسی
$گوش‌زد
$Robo
$سيبستان
$بامدادی
$مانيا
$ديده‌بان كوهستان
$مهار بيابان‌زايی
$توكا
$جمهور
$پيكوفسكی
$بائوبا
$تا دانه!
$1984
$ف.م.سخن
$چای داغ
$ديده‌بان محيط زيست
$کوهیار
$کمان‌گیر
$زنِ روزهای ابری
$ديده‌بان
$کلاغ نه پر
$یهودی ِ سرگردان
$ققنوس
$نامه‌های سوشيانت
$آیه‌های وبلاگی
$نارنجی
$آريوبرزن
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$پژواک
$قلم‌هایِ سرخ
$زمانه
$سیری چند؟
$آفرودیت
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

May 6, 2004

اشباح سيه‌پوش

ای دوست
ای نقره فام آسمان
ای همه بارش نور
ای شهاب سرگردان
ای رویای همه مردان
ترا به سکوت آسمان
ترا به درخشش مه‌تاب
ترا به روشنای کهکشان
سوگند دهم بگوی بر آنان
بر آن سيه‌پوش مردان
آن ترا عزيزترين ياران
که نيايند هرگز
دگربار مرا بر بالين
می‌ترسم، بسيار می‌ترسم
از قاصدان سرمایِ سوزان
از اشباح سياهِ خوف‌ناک
گفته بودم‌ ترا بارها

خواب بگريخت از چشمان
همه شاخه‌هاست لرزان
يخ و سرما تا مغز استخوان
به یاران‌‌ات بگوی نيمه‌شبان
نيايند دگر مرا بر بالين
در نيابم زبانِ گنگِ ايشان
نیستم دگر پیغام‌رسان
سرما سخت است و بس سهم‌گین
می‌لرزد مرا همه دل و جان

بازخوان اشباح سياهی را
بگوی ایشان را
که جان درخت را
با خود شبی باد برده
يخ‌زده همه شاخه
ريشه‌ها تمامی افسرده
درخت ديری‌ست مرده

بخوان سيه‌پوش‌ ياران را
آن قاصدان یخی زمستان را
بگوی ایشان را
که نرسانم دگر هیچ پیغام را
ندارم تاب دگربار
اين چنين سرما را
این فلج بی‌پايان را
شاخه‌های يخ‌زده
ريشه‌های مرده
همه از يخ و زخم
از بيم و هراس سياهی‌ها
بشکسته، بشکسته ‌
سرمای گزنده در تن و جان
تا مغز استخوان
بنشسته، بنشسته

Baoba | 4:30 PM

Comments: اشباح سيه‌پوش

بائوباي مهربان درود
جان آن درخت تناور با وزش باد بهاري بر همه آن ياران حلول كرده و لرزش شاخه ها رقص واژه هايش بر انديشه ياران است.سياهي را در كنار نور مجالي براي مقاومت نيست و اشباح سياهي با روشناي مهر نابود مي گردند.
ياد غزاله عليزاده آن غزال بي همتاي واژه ها را كه فانوس عمرش را به اعتراض سكوت ياران بر بالاي درخت خاموش نمود را گرامي مي دارم.

آينده | May 6, 2004 5:12 PM

گمانم تو نيز مانند من گاه به ورطه هاي پر کابوس قدم مينهي
ميدانم و ميداني کابوسها را گريزي نيست جز بي خوابي
اما رفيق اگر در بيداري هم کابوسي سخت گريبان گيرت شد چه بايد کرد؟!
همچون بختکي مانا ...
بدرود عزيز

مانیـا | May 6, 2004 10:10 PM

سلام شاعر.خوشحالم از آشنائيت.

بهار | May 6, 2004 10:47 PM

سلام . مخلصيم. سعي ميکنم کمتر نقطه بذارم.عادت شده واسمون.کاريش نميشه کرد.و اما شعر.دوبار کامل خوندم.من متوجه نشدم دقيقا منظور شاعر چي بود ؟ ياءس ؟ يه توضيحي هم درباره ي اشباح سياه پوش بدي فکر کنم بد نباشه عزيز جون. ارادتمند.حميد.

hamid | May 7, 2004 1:38 AM

ياد اشباح که مي افتم باز آن درد نا جوانمرد بر تنم سايه خوف مي افکند و در درونم خوف رسوايي دل ريشه مي دواند ...اين اشباخ کي خواهد رفت خدا مي داند

hajinapelon | May 7, 2004 1:42 AM