پيالهای از دستانام
لبريز و سرشار
از اشکهايی شور
اشکهایی از مهر
مرواريدهايی از نور
آبی از آرزو
سبز از بودن
زرد از ماندن
زرين از رفتن
نقرهفام از اميد
سيمين از خواستن
رنگين و بس رنگين
زلال و بس زلال
شور از شور زندهگی
تلخ از ناکامی
با رگههایی تيره
از رنج و درد و اندوه
پيالهای از دستانام
با اشکهايی زلال
از چکههایی رنگين
از همه يأسها و ياسها
گلآبی از همه گلها
در آن از آرزو گلبرگها
رنگين و عطرآگين
شناور، لرزان و رقصان
شيرين از شهدی جوشان
شهدی از همه اميدها
بر اين خاک نرم و بارور
با اين پيالهی سرشار
آبياری کرد باید
همه بذرهای اميد
تا سبز گردد نهال آرزو
درختی گردد تناور
بر شاخهها
همه مهر رقصان
نور آرزو تابان
ميوههای اميد
در باد لرزان
رويايی آوازخوانان
دستافشان و پایکوبان
در همه دشت شتابان
شادان و خندان
اما هزاران افسوس
هيچ ندانستم من
پرندهگانی سيهپوش
ربودند به نيمه شبان
بذر مهر و نور
و کرکسها شادان
کاشتند تخم کين
اشکها از اين جام
آب داد کينه را
روييد نهالی دژم
باور گشت در دشت
تناور درخت خشم
ميوهاش روزی
انتقام و کينتوزی
اينک
بر دشتِ تنها و برهنه
بوی خون پراکنده
زمين سرخ و سرخ
هوا بس تيره
شک و بدگمانی
در همه جا آکنده
بذرهای مهر اما
در دل سياه کلاغان
سبز گردد سبز
اشباح سياهِ تاريکی
نرم گردند نرم
فردا، آری فردا
تازه مهربانان
بسوزند ريشهی کين
بپاشند دگربار
بر خاک بذر مهر
مردمان باز شادان
آرزوها در دشت رقصان
دگربار تابیده
نور اميد بر همه گوشه
دشت از روشنا آکنده
پيالهای از دستها
لبريز از اشکها
سرشار از اميد
از ياسهای سپيد
روشنتر از خورشيد
از کينه بیزار
سرشار و سرشار
از آرزوهای شيرين
رنگين و عطرآگين
از مهری ديرين
تابناک و روشن
نقرهفام و سيمگون
چو ستارههای آسمان
زلال و زلال و زلال
بائوباي عزيز.. از مهر و اميد مي گويي .. بر دلهايمان رنگ شادي و مهر و محبت مي زني .. گاهي فكر مي كنم دلم خيلي تاريك شده است كه برخي دوستان جواب سلامم را هم نمي دهند .. گاهي خودم را خيلي سرزنش مي كنم ... احساس بدي دارم بائوبا....
[
محمد جواد طواف ] | [May 4, 2004 7:41 PM ]
من چيز زيادي نمي خواستم ... من هيچ نمي خواستم .. ولي باز تنها ماندم... بگذريم... بگذريم... گاهي فكر مي كنم اين سرنوشت محتوم من بوده .. به هر كس نزديك مي شوم از دستش مي دهم... مي دانم البته مشكلم چيست .. ولي از دوستان خودم انتظار نداشتم اينگونه بي مهري كنند..
[
محمد جواد طواف ] | [May 4, 2004 7:43 PM ]
من چيز زيادي نمي خواستم ... من هيچ نمي خواستم .. ولي باز تنها ماندم... بگذريم... بگذريم... گاهي فكر مي كنم اين سرنوشت محتوم من بوده .. به هر كس نزديك مي شوم از دستش مي دهم... مي دانم البته مشكلم چيست .. ولي از دوستان خودم انتظار نداشتم اينگونه بي مهري كنند..
[
محمد جواد طواف ] | [May 4, 2004 7:45 PM ]
بائوباي مهربان درود
واژه هايت به ترنم نسيم بهاري از سبز گشتن نهال آرزو از رقص شكوفه هاي اميد و از مهر بي كران مي سرايد.
براستي كه كنون شعله هاي خشم روشن گشته و اين شعله ها گاه آدمي را در خويش غرق مي كند.به اميد آن روز كه ريشه هاي كين بر بستر خاك مهربانان بسوزد و اشباح تاريكي در ان روشنايي بسوزند. آن گاه روشنايي به سپيدي ياسهاي سپيد بر اين ديار تجلي يابد و سبز انديشان بر سماع واژه ها بر اين ديار برقصند كه رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست.
[
آينده ] | [May 4, 2004 8:23 PM ]
جواد جان درود
چراغهای رابطه تاريکاند.
اما، شايد ره چراغ افروختن نمیدانی.
اين خاموشی هرگز تنها گناهِ ديگران نيست که دوستی چونان نیلبک است و بايد از هر دوسو روزن داشته باشد که در نیلبک بسته هر چه بدمی، آوازی برنيايد.
[
بائوبا ] | [May 4, 2004 8:50 PM ]
سلام.بائوبا مثل هميشه قشنگ مي نويسي..
[
ghazal ] | [May 4, 2004 9:11 PM ]
بگو..زيبا مي گويي.....باز هم بگو..
[
ghazal ] | [May 4, 2004 9:12 PM ]
آينده مهربان درود
روشنی در راه است و شب هرگز مانا نبوده است. درخت مهر و شادمانی ريشههايی دارد بس گسترده. بهزودی از همه گوشههای دشت نونهال مهری لبخندزنان خواهيد روييد.
[
بائوبا ] | [May 4, 2004 10:39 PM ]
غزل بلند هستی، درود
نيمی از زيبايی دنيا در هفدهسالهگی نهفته است.
شادمانی را از ياد مبر. باران را برقص و بخوان.
[
بائوبا ] | [May 4, 2004 10:41 PM ]
تمامي همه اميد ...اينقدر برايم سرودي و گفتي که ابر پايدار نيست و ماه هم باز مي آيد و اينقدر من دل خوش کردم به حرفهايت و اميدهايت تا بالاخره انتظارم به پايان خودش رسيد...فقط بايد کمي ديگر صبر کنم تا باز هم خوشبختي را در آغوش بکشم ... پيش من نمي آيي مهربان ؟ سر سنگيني ميکني با من نکند ؟
[
mahya ] | [May 5, 2004 1:08 AM ]
باز خواهم گشت و به دقت خواهم خواند ...
مطلعش که در جان هميشه مستم نشست ...
ببخش که بازهم دير آمدم
بدرود!
[
مانیـا ] | [May 5, 2004 7:05 AM ]
محیا جان درود
و من خو کرده ام به بلندای شبان
و من دل شسته ام در باران
رگ بار ستاره ها را هر شب
در بارش نقره فام مهتاب
در ریزش بیامان شهاب
با چشمانی تر و بارانی
با همه دل تنگی و پریشانی
ترا خوانده ام هزاران بار
با دلی تنگ و بیمار
ترا که دور چو آسمانی
گويی هرگز با من نبودهای
و هيچگاه با من نماندهای
و من با چشمانی تر و بارانی
با اشکهايی به شوری درد
دلی پر ز گدازههای سرد
هر شب و هر شب
بر مخمل آسمان
دست میسایم
بر پولک ستاره ها
بر حسرت نادیدهها
اينک دستانام
بوی ستاره دارد
سيمگون مهتاب
نقرهفام نقرهفام
[
بائوبا ] | [May 5, 2004 8:41 AM ]
مانيای بس کاونده، مستتر از شراب شب، درود
غوغای مستیات در جانام نشسته است.
گر چکهای شراب بر اين برگها هم نريزی، باز نقشی از چشمان مخمور و شيدایَت بر برگها برجای خواهد ماند. هنگامیکه گلبرگها بوی ترش و شيرين انگور میپراکنند، نسيم گذر تو بر پوست مینشيند.
[
بائوبا ] | [May 5, 2004 8:49 AM ]
مهرتر از مهر
تعابيرت بسيار زيباست:سبز از بودن!زرد از ماندن.زرين از رفتن.نقره فام از اميد.سيمين از خواستن.شور از شور زندگي.تلخ از ...
و اميد بايد بر زلال بودن همه افکار.بر داشتن مهري پايدارو اميد بايد داشت به بلنداي آسماني پر روشنا و دلهايي از کينه بيزار...
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ نغمه آزادي نوع بشر سرا
بس نفسي عرصه اين خاک توده را پر شرر کن.
[ mehr ] | [May 5, 2004 12:08 PM ]
مهر سرشار و روشن درود
بذر اميد را گرچه در شبی تاريک، از خاک برچيدند، اما حتی در دل سياه شبپرستان نيز سبز خواهد شد و روشنا و شور و مهر خواهد آفريد که جهان بیرويا و خيال و اميد و آرزو، ساعتی هم نپايد.
[
بائوبا ] | [May 5, 2004 12:23 PM ]
آف گذاشتم بخوانید.ممنونم
[ مهری خاموش! ] | [May 5, 2004 12:37 PM ]
سلام عزيز..........ميبخشي .........من چند وقتي نبودم...........۳ تا مطلب آخر را نخوندم ......حق نگهدارت عزيز جون ..........
[
hamid ] | [May 5, 2004 11:11 PM ]
حميد جان درود
گر وقت کردی، چند نقطهی ديگر هم بگذار!
[
بائوبا ] | [May 6, 2004 10:33 AM ]
مهربان بائوبا درود ، دلم براي همهمه ي برگهايت در لحظه هاي پر ترديد گرگ و ميشي رنگ آسمان ، براي خنكاي نمناك سايه ات و ... تنگ شده بود آنقدر كه اين پياله را لبالب از زلال زلال زلال سركشيدم : چشمهايم را بستم : دشت بيكرانه سبز - آبي ، پوشيده از بذرهايي بود كه در باران ميروييدند !
[
nazli ] | [May 6, 2004 12:08 PM ]
نازنين پری باران، پر پرواز همه پرندهگان، روشنای کهکشان، درود
تشنه و عطشزده چشم بر آسمان داشتم تا بازآيی و بباری و همه دشت و همه باغ را در رويا نشانی. از مه صبحگاه و از هياهوی گنجشکان و از همه شاپرکهای سرگردان نشان تو پرسيدم. روشنا از باغ و گل و گياه و غرور و درخشش از بلندای کوه رفته بود. آسمان بیگذرِ بال خيالِ تو تيره، بس کوچک و فزون از واژه دلتنگ بود.
مانا ببار و بتاب که تن دشت، نازک گلبرگهای رنگين باغ و روح سرگشتهی اين درخت به بارش آبی و زلال تو سخت دلبستهاند.
[
بائوبا ] | [May 6, 2004 12:30 PM ]
ساقیا پیمانه پر کن
بائوباي عزيز.. از مهر و اميد مي گويي .. بر دلهايمان رنگ شادي و مهر و محبت مي زني .. گاهي فكر مي كنم دلم خيلي تاريك شده است كه برخي دوستان جواب سلامم را هم نمي دهند .. گاهي خودم را خيلي سرزنش مي كنم ... احساس بدي دارم بائوبا....
[ محمد جواد طواف ] | [May 4, 2004 7:41 PM ]من چيز زيادي نمي خواستم ... من هيچ نمي خواستم .. ولي باز تنها ماندم... بگذريم... بگذريم... گاهي فكر مي كنم اين سرنوشت محتوم من بوده .. به هر كس نزديك مي شوم از دستش مي دهم... مي دانم البته مشكلم چيست .. ولي از دوستان خودم انتظار نداشتم اينگونه بي مهري كنند..
[ محمد جواد طواف ] | [May 4, 2004 7:43 PM ]من چيز زيادي نمي خواستم ... من هيچ نمي خواستم .. ولي باز تنها ماندم... بگذريم... بگذريم... گاهي فكر مي كنم اين سرنوشت محتوم من بوده .. به هر كس نزديك مي شوم از دستش مي دهم... مي دانم البته مشكلم چيست .. ولي از دوستان خودم انتظار نداشتم اينگونه بي مهري كنند..
[ محمد جواد طواف ] | [May 4, 2004 7:45 PM ]بائوباي مهربان درود
[ آينده ] | [May 4, 2004 8:23 PM ]واژه هايت به ترنم نسيم بهاري از سبز گشتن نهال آرزو از رقص شكوفه هاي اميد و از مهر بي كران مي سرايد.
براستي كه كنون شعله هاي خشم روشن گشته و اين شعله ها گاه آدمي را در خويش غرق مي كند.به اميد آن روز كه ريشه هاي كين بر بستر خاك مهربانان بسوزد و اشباح تاريكي در ان روشنايي بسوزند. آن گاه روشنايي به سپيدي ياسهاي سپيد بر اين ديار تجلي يابد و سبز انديشان بر سماع واژه ها بر اين ديار برقصند كه رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست.
جواد جان درود
چراغهای رابطه تاريکاند.
اما، شايد ره چراغ افروختن نمیدانی.
اين خاموشی هرگز تنها گناهِ ديگران نيست که دوستی چونان نیلبک است و بايد از هر دوسو روزن داشته باشد که در نیلبک بسته هر چه بدمی، آوازی برنيايد.
[ بائوبا ] | [May 4, 2004 8:50 PM ]سلام.بائوبا مثل هميشه قشنگ مي نويسي..
[ ghazal ] | [May 4, 2004 9:11 PM ]بگو..زيبا مي گويي.....باز هم بگو..
[ ghazal ] | [May 4, 2004 9:12 PM ]آينده مهربان درود
روشنی در راه است و شب هرگز مانا نبوده است. درخت مهر و شادمانی ريشههايی دارد بس گسترده. بهزودی از همه گوشههای دشت نونهال مهری لبخندزنان خواهيد روييد.
[ بائوبا ] | [May 4, 2004 10:39 PM ]غزل بلند هستی، درود
نيمی از زيبايی دنيا در هفدهسالهگی نهفته است.
شادمانی را از ياد مبر. باران را برقص و بخوان.
[ بائوبا ] | [May 4, 2004 10:41 PM ]تمامي همه اميد ...اينقدر برايم سرودي و گفتي که ابر پايدار نيست و ماه هم باز مي آيد و اينقدر من دل خوش کردم به حرفهايت و اميدهايت تا بالاخره انتظارم به پايان خودش رسيد...فقط بايد کمي ديگر صبر کنم تا باز هم خوشبختي را در آغوش بکشم ... پيش من نمي آيي مهربان ؟ سر سنگيني ميکني با من نکند ؟
[ mahya ] | [May 5, 2004 1:08 AM ]باز خواهم گشت و به دقت خواهم خواند ...
[ مانیـا ] | [May 5, 2004 7:05 AM ]مطلعش که در جان هميشه مستم نشست ...
ببخش که بازهم دير آمدم
بدرود!
محیا جان درود
و من خو کرده ام به بلندای شبان
و من دل شسته ام در باران
رگ بار ستاره ها را هر شب
در بارش نقره فام مهتاب
در ریزش بیامان شهاب
با چشمانی تر و بارانی
با همه دل تنگی و پریشانی
ترا خوانده ام هزاران بار
با دلی تنگ و بیمار
ترا که دور چو آسمانی
گويی هرگز با من نبودهای
و هيچگاه با من نماندهای
و من با چشمانی تر و بارانی
با اشکهايی به شوری درد
دلی پر ز گدازههای سرد
هر شب و هر شب
بر مخمل آسمان
دست میسایم
بر پولک ستاره ها
بر حسرت نادیدهها
اينک دستانام
[ بائوبا ] | [May 5, 2004 8:41 AM ]بوی ستاره دارد
سيمگون مهتاب
نقرهفام نقرهفام
مانيای بس کاونده، مستتر از شراب شب، درود
غوغای مستیات در جانام نشسته است.
[ بائوبا ] | [May 5, 2004 8:49 AM ]گر چکهای شراب بر اين برگها هم نريزی، باز نقشی از چشمان مخمور و شيدایَت بر برگها برجای خواهد ماند. هنگامیکه گلبرگها بوی ترش و شيرين انگور میپراکنند، نسيم گذر تو بر پوست مینشيند.
مهرتر از مهر
[ mehr ] | [May 5, 2004 12:08 PM ]تعابيرت بسيار زيباست:سبز از بودن!زرد از ماندن.زرين از رفتن.نقره فام از اميد.سيمين از خواستن.شور از شور زندگي.تلخ از ...
و اميد بايد بر زلال بودن همه افکار.بر داشتن مهري پايدارو اميد بايد داشت به بلنداي آسماني پر روشنا و دلهايي از کينه بيزار...
بلبل پر بسته ز کنج قفس درآ نغمه آزادي نوع بشر سرا
بس نفسي عرصه اين خاک توده را پر شرر کن.
مهر سرشار و روشن درود
بذر اميد را گرچه در شبی تاريک، از خاک برچيدند، اما حتی در دل سياه شبپرستان نيز سبز خواهد شد و روشنا و شور و مهر خواهد آفريد که جهان بیرويا و خيال و اميد و آرزو، ساعتی هم نپايد.
[ بائوبا ] | [May 5, 2004 12:23 PM ]آف گذاشتم بخوانید.ممنونم
[ مهری خاموش! ] | [May 5, 2004 12:37 PM ]سلام عزيز..........ميبخشي .........من چند وقتي نبودم...........۳ تا مطلب آخر را نخوندم ......حق نگهدارت عزيز جون ..........
[ hamid ] | [May 5, 2004 11:11 PM ]حميد جان درود
گر وقت کردی، چند نقطهی ديگر هم بگذار!
[ بائوبا ] | [May 6, 2004 10:33 AM ]مهربان بائوبا درود ، دلم براي همهمه ي برگهايت در لحظه هاي پر ترديد گرگ و ميشي رنگ آسمان ، براي خنكاي نمناك سايه ات و ... تنگ شده بود آنقدر كه اين پياله را لبالب از زلال زلال زلال سركشيدم : چشمهايم را بستم : دشت بيكرانه سبز - آبي ، پوشيده از بذرهايي بود كه در باران ميروييدند !
[ nazli ] | [May 6, 2004 12:08 PM ]نازنين پری باران، پر پرواز همه پرندهگان، روشنای کهکشان، درود
تشنه و عطشزده چشم بر آسمان داشتم تا بازآيی و بباری و همه دشت و همه باغ را در رويا نشانی. از مه صبحگاه و از هياهوی گنجشکان و از همه شاپرکهای سرگردان نشان تو پرسيدم. روشنا از باغ و گل و گياه و غرور و درخشش از بلندای کوه رفته بود. آسمان بیگذرِ بال خيالِ تو تيره، بس کوچک و فزون از واژه دلتنگ بود.
مانا ببار و بتاب که تن دشت، نازک گلبرگهای رنگين باغ و روح سرگشتهی اين درخت به بارش آبی و زلال تو سخت دلبستهاند.
[ بائوبا ] | [May 6, 2004 12:30 PM ]ساقیا پیمانه پر کن