توچال و سيهچال
گفت دوستی بسته بال
بس دور از سرزمین خیال
گو سلامی بر توچال
بر آن بلندای سپيدیال و کوپال
بر آن برفهای سرد
بر آن مغرور سرفراز
بر آن سختکوهِ شمال
و من
پيشرو دارم توچال
سپيد و درخشان
نشسته در روشنا
در پرتوی روشن بهار
میدرخشد بر بلندا
دلام اما
همه سيهچال
بمرده همه نقش خیال
تاریک و نمناک
پوسیده، پوسیده
بس تنگ و سرگشته
برفهای سپيد بر بلندا
قنديلهای اندوه و سرما
میخراشند درون بیآوا
مانده تنگدلی برجا
زخمی، خونين، چرکين
دردی گنگتر از واژه
سردِ سرد، اما
سوزان وتيز و برّنده
دردی پيچيده در مه
گنگ و گنگ و گنگ
و من دلتنگام
کجاست آن دستهای تبدار
آن سپيدِ سپيدار
آن چشمهی جوشان گرما
آن مهر بیپايان و بیهمتا
آن روشنای همه کهکشان
آن شادمانی تروا
بیپايان، بیپايان
و من نوگلی داشتم سرخ
رنگين و عطرآگين
که بردش ناگه باد
بريخت همه گلبرگها
همه تازه و شاداب
بر گذرگاه زمان
دانه دانه
برگ برگ
ماندش ساقهی لختی
که بشکست به يکباره
ومن نوگلی داشتم شيرين
رنگين و عطرآگين
اينک من تنها
بلور تيز يخ هزاران بيش
همه قنديل در سينه
میخراشند چونان نیش
درد و اندوه و رنج
بس سهمگین، بس سنگین
دل خونين و چرکين
میتراود از همه روزن
تنها رنج و درد
گنگِ گنگ
سرد ِ سرد
ایوای! ایوای!
دستهای سپيدت کو؟
مرسی : )
آرش | April 28, 2004 11:05 PM
با پاکناز پاکشون کردم.........سلام .......شوخي کردم بائوبا جان........البته شعر شما خنده دار نبود........ولي من از بس که امشب خسته هستم دلم ميخواد يه خورده با هم بخنديم تا شاید خستگی از تنم بیرون بره......در مورد شعر بايد بگم که بعضي جاهاش خيلي خوب بود ...........بعضي جاهاش هم متوسط بود ( البته اين نظر منه ).........در مجموع من خوشم اومد .......قربانت............حمید
hamid | April 28, 2004 11:59 PM
آرش جان درود
دلات به روشنای سپيده و به آبی زلالِ باران کوهسار باد.
بائوبا | April 29, 2004 1:35 AM
حميد جان درود
عجيب است که بر شورآبهی چکيده بر تکتک واژهها و بندهای اين برگ کسی بخندد و در پی وزن و قافيه بگردد!
گويا شيشهی پنجره بس غبار بگرفته است و کس درون را نتواند ديد.
بائوبا | April 29, 2004 1:36 AM
روشناي انديشه درود
زندگي بستري براي دلتنگيست و هماره دردي پيچيده در مه وجود آدمي را فرا مي گيرد اما کوه با نخستين سنگ آغاز مي شود و انسان با درد.بي شک انديشه سبزت خويش را در کنار آن کوه بلند فارغ از درد خواهد يافت اما در اين ديار خاموشان غم دل فزوني مي گيرد.
مهربان بائوبا دستهاي سپيد آن گل زيبا هميشه بر سر شماست دل از بستر درد جدا کن که آن گل زيبا گر چه در اين ديار اسير تند باد حوادث شد اما در سراي جاويدان هزار جعد بر گيسويش است و سبز انديشه را سبز تر از هميشه مي خواهد .سبز باش و چو کوه سرفراز که ابرهاي بهاري نيز بر اين جهان بي بنياد مي گريند
رسم بد عهدي ايام چو ديد ابر بهار
گريه اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
آينده | April 29, 2004 10:34 AM
زیبا بود و یه خاطره مشابه خاطره تو رو برام تداعی کرد.
کاپیتان نمو | April 29, 2004 12:22 PM
کجاست آن دستها ... که انتظارش را ميکشيم ؟! بائوباي مهربان انتظار آيا به پايان هم ميرسد ؟! منکه روزها و شبهاست دراين واژه غرق شده ام ...
mahya | April 29, 2004 12:48 PM
مهربان تناور نمناک ، بائوبا ... کاش ميدانستي اينبار : همهمه ي برگهايت در باد در واژه ، واژه هايت در سطر ، سطر و حرف به حرف قنديل رنگ شعرت با خستگي ها يم چه ميكنند ؟! ............. شايد او ، سپيدي ي لطيف دستهايش را به توچال پيش رويت سپرد وقتي هرچه آن دستها ي ملتهب تب دار را زير باران شست، بيشتر از تب سوخت ! نازنين ، تو كه خود نيك تر ميداني تمامي ي گلها ( حتي گل سرخ قصه ي شاهزاده كوچولو ) روزي در گذر تلخ زمان ، در باد ، پر پر خواهند شد اما ريشه ( ريشه ي مهرباني ) در خاك ـ قلب آدمي، باقي خواهد ماند تا دوباره ي ديگر باران و غنچه ! شايد او ، مثل فروغ كه دستهايش را در باغچه كاشت تا سبز شوند ... دستهاي لطيف و سپيدش را روي قله پر برف توچال كاشت و .... تا هر بار كه بر نرمي آن برف ها دست ميسايي آنها را لمس كني ... در خنكايي كه نشانه ي پايين آمدن تب ست و عطرآگيني ي لطافت پوست آن دستها را دوچندان ميكند : زير آفتاب .
nazli | April 29, 2004 12:51 PM
يخ..يخ هاي سرد ٬ يخ هاي درخشان ٬ يخ هاي سفيد.....
غزل... | April 29, 2004 4:31 PM
سلام. و باز هم اندکي نيما! سردي يخ هاي ستيغ توچال و ظرافت و نرمي آن گل سرخ... جاي تامل دارد.
آمده بودم تشکر گرمي بکنم و بروم شعر شما مثل هميشه مبهوتم کرد... گويا گل زيبا را آن قله ربوده است. اينطور نيست؟
موفق باشيد
sherwood | April 29, 2004 7:12 PM
درود بائوباي عزيز
مرسي و خسته نباشي
pixelak | April 29, 2004 7:21 PM
سلام شرجي..
آغاز کلامت چنان به اوجم برد که ستيغ هيماليائي را در ذهنم تداعي کرد... اما ناگهان سردم شد... لحظه اي ايستادم... و سقوط کردم... و هر چه ماند برف بود و سرما بود و زمهرير و يخ بندان...
persona | May 1, 2004 12:46 AM
در بازي سجع و قافيه از بلنداي توچال به سيه چال دل خويش رسيدي رفيق!
از زخمهاي چرکين و دملهاي ناعلاج ياد ميکني!
دستهاي سپيد و تب دار که شانه هايم به نرمي مخمل گونه اش مديون است ...
دلم آشوب شد ... بس که تاختي در نسوج استخوانهايم با اين خطوط نامردت!
مانیـا | May 1, 2004 2:30 AM
مانيا جان درود
خطوط و واژهها بیرحم نيستند. اين زندهگی است که همه گلهای نازکپر را به آنی با توفانی سهمگين درو مینمايد و حسرت میکارد.
بائوبا | May 1, 2004 10:06 AM