در سرخ آتشين غروب
بر لب پنجره بود
دستانی سپيد و گرم
پر ز دانه و خرده نان
بر هرهی پنجره
میخواند به مهر
پرندهگان عاشق را
در سپيدی بیدانهی برف
در خشک روز گرم
در بارانهای نرم
هر روز، هر روز
نگهای میکرد گهگاه
به شاخسار لرزان
که با موجی در باد
سلاماش میگفت هر بار
ناگه روزی بلا باريد
خورشيد هيچ نتابيد
خاکِ سخت شد مرداب
همه جا آکنده از گنداب
در زمينی نرم و کِشنده
فرو میشدم آرام آرام
گفتماش بدرود نازنين
میروم تا ژرفای دور
بر جست از جای شتابان
سنگ آورد و تيرک
سخت بکوشيد هراسان
تا زمين سخت دارد
باز دارد از نيست گشتن
درختی فرورونده را
که دگر تاب نداشت
سنگينی گنجشکی را
دستاناش تا نيمه گلآلود
بر زيرِ گل همه زخم
چرکين و خونآلود
خسته و نفس ببريده
اما شادمان و خندان
که میماند درختی سبز بر پای
برده بودم از ياد
در ميان گنداب
افسانهی مهر و روشنا
در گوشام بود آوای باد
روح و جان سخت در هم
از بویناک لجن، مرداب
دستانی سپيد و کشيده
دلی به روشنای سپيده
بر جانام نشاند
سرود گرم مهر
اين نادرترين پديده
اين تک نيلوفر مرداب
اين عطر خوش بودن
مهرورزيدن و مهر بخشيدن
اينک درميانِ دشت
درختی ايستاده بس استوار
سبز و پر برگ و بار
بسته است ديری پنجره
دستان سپيدِ مهر
فرسنگها دورِ دور
افسانهی مهربانی اما
در دل بمانده پایدار
روشن و گرم و ريشهدار
میتراود مهر دوست
از همه گسترده شاخهسار
از همه سبزینه برگ و بار
دوستي افسانه شده ٬ عشق رويا ٬وفا خواب و....همه چيز بدين سان تهي از ارزش و فراموش شده و...
[
غزل ] | [April 24, 2004 5:58 PM ]
سلام شعرت رو هنوز نخوندم ولي بعدا ميام کامل ميخونم الان دارم ميرم فقط گفتم سري بهت بزنم موفق باشي
[
خرس سفيد ] | [April 24, 2004 6:35 PM ]
غزل بلند هستی درود
افسانهی دوستی نه از ياد رود و نه کم رنگ و کم فروغ گردد. مهر دوست آن چنان بر دل نشيند که جز بر بال باد و با راهي شدنی به ناشناخته، از آن بيرون نشود.
آن چه که رنگ و عطر بازد، توهم دوستی است نه آن گوهر ناب يگانه.
[
بائوبا ] | [April 24, 2004 6:36 PM ]
سلام....
نيما...نيما...نيما و اندکي شاملو در جواني!!!
اگر گنجشکي نازک اندام با دلبري مرا به اعماق مرداب ببرد چه بايد کرد؟ غمي نيست؟ و اگر هست عشق است! هرچه ازدوست رسد نيکوست.
يا نه ! پس رنگي من اين ميان چه خواهد شد؟
بگذريم. در زندگيت هيچ بلا مبارد و هيچ ماندابي هوس بلعيدن اين درخت تناور را در مخيله خود را مدهاد!!
[
sherwood ] | [April 24, 2004 7:08 PM ]
سلام....
نيما...نيما...نيما و اندکي شاملو در جواني!!!
اگر گنجشکي نازک اندام با دلبري مرا به اعماق مرداب ببرد چه بايد کرد؟ غمي نيست؟ و اگر هست عشق است! هرچه ازدوست رسد نيکوست.
يا نه ! پس زندگي من اين ميان چه خواهد شد؟
بگذريم. در زندگيت هيچ بلا مبارد و هيچ ماندابي هوس بلعيدن اين درخت تناور را در مخيله خود راه مدهاد!!
[
sherwood ] | [April 24, 2004 7:10 PM ]
قهرمان جنگل سبز درود
گنجشککان را با قهرمانان کار نباشد که آنان در هر لحظه به ديدار دوست میروند و هياهوی مستانهاشان هم آواز عشق است نه دانهخواهی.
از مرداب و فروشدن تا گذرگاه تباهی، به مهر دوست رستم و دگر مرا از آن باکی نباشد که زمين بس سخت و استوار شده است و تنها حسرت بارانی سيلآسا در دل مانده است.
[
بائوبا ] | [April 24, 2004 7:39 PM ]
دوست گرامي
ممنون از اين همه لطف.
چه بگويم در مقابل اينهمه ذوق اينهمه واژههاي رنگين اينهمه نور و مهر.
[ mehr ] | [April 24, 2004 7:52 PM ]
نازنين مهر درود
پاسخ نامهات را نوشتم. اما در فرستادناش دچار ترديد شدم. آن کولهبار بر دوش که رسيد، همه سخن بدو سپردم که بس دانا و آزموده است و ترا بيش از من میشناسد.
شادی و روشنیات را آرزومندم.
[
بائوبا ] | [April 24, 2004 8:14 PM ]
مهربان بائوبا ، مامن تمامي ي پرنده هاي رنگين بال آزاد !افسانه ي نمناك دوستي را چقدر شيرين با چكآبه هاي باران بر سبزينه ي تك ، تك برگهاي شسته ات نوشته اي :
از آن دستان سپيد و گرم پر ز دانه و خرده نان / از هره ي پنجره / از سلامي در باد / از مرداب و از بدرود /از سنگ و تيرك و زخم / از عطر تك نيلوفر مرداب / از درخت و استواري / از پنجره ي بسته و فرسنگها فاصله /از ريشه ي مهرباني در دل / از برگ و شاخه هايت كه ميخوانم : دهانم بوي باران ميگيرد ...
[
nazli ] | [April 25, 2004 9:35 AM ]
نازنين پری باران، شناسای همه رازهای نهان، درود
سالها میآيند و میروند. بسيار کسان در همين نزديکی هماره هستند. آن اندازه نزديک که با دراز کردن دستی گرمای تناشان حس شود. اما، کسی از ورای پنجره بس آشنا و بس دور به هنگام غرقهشدن دست به سویَت دراز میکند. کسی که الفبای مهر در واکنشهایَش تک به تک معنا میيابد. در اين هنگام است که نور را میتوان ديد. همان نوری که از دل مهرورزی چنين پاک و ناب و سره بر دل مینشيند و تا ابد مانا روشنی میبخشد.
آموخته بودم که به مردمان گر به اندازهای نزديک شوی که در دسترس ايشان قرارگيری، بی اندکی دو دلی، خنجر خويش در تنات مینشانند. اما، دستان دوست که بیهيچ درخواست يا فرياد کمکخواهی، شتابان به ياریام شتافت، اين آموزه را بیرنگ ساخت. باور کردم که مهربانی نمرده است و مهرورزان در پس پنجرهها خاموش، اما با دستانی تپنده زندهاند.
و من باران را همانگونه زلال و آبی و روشن و پاک که بر من باريد، باور کردم.
[
بائوبا ] | [April 25, 2004 10:00 AM ]
مهربان بائوبا درود
افسانه دوستي گرداننده هستيست و هميشه زنده خواهد بود و مانا .گر چند مدتي گذر زمان سيل حوادث را بر بستر اين خاك سفت پاشيد و مردابي فراهم آورد و در سايه آن لجنزار گنجشكان عاشق را در قفس كردند و تك درختان مهر را با كين تبر زدند اما حال دوباره جوانه ها ي اميد بر شاخسار درختان مهر روييده اند و افسانه مهر دوباره نفس مي كشد و زنده مي شود.
هميشه سبز مي خواهمت اي قصيده مهر
[
آينده ] | [April 25, 2004 12:38 PM ]
آينده مهربان درود
افسانهی مهر را تنها از دستان گرم و سپيدی که بهارانه میباريد، شنيدم و بوييدم.
مهرورزان راستين بس کمشمارند و ناپيدا.
پيرامون ما در اين مه تيره، دستان خنجر برکشيده بسيارند و پرشمار.
اميد بر تو و دگر دوستان نيز پنجرهی مهری روشن و بارانی گشوده گردد.
سبز و روشن زی.
[
بائوبا ] | [April 25, 2004 12:45 PM ]
سلام عزيز دل...
من آن تاريخ را ديده بودم... مي داني گاه نوشتن عمدي چيزي تلنگر ظريفي مي زند بر ذهن کسي که آن نشانه خاص را مي شناسد... واقعا فکر مي کني چرا من گاه از سر بدجنسي به بعضي نشانه هاي ويژه اشاره مي کنم؟ پاسخش بسيار روشن است... آن کس که اين وادي را نمي شناسد بالطبع هيچ عکس العملي هم نشان نمي دهد... و آن کس که مي شناسد... خود بسيار بسيار بهتر از من مي داني که آرام نمي گيرد... درست مثل خود تو... باور کن گاهي حس مي کنم واژگانت بعد از سماعي سحر گاهي شکل نوشتار به خود مي گيرند...
[
persona ] | [April 25, 2004 4:58 PM ]
و آن تاريخ...
براي من که معنايي شبيه آغاز دنيا داشت... همان روز که كسي جايي سيبي را از شاخه چيد و عشق ورزيدن را آموخت... حالا چه فرقي دارد که او که بود... مهم اين است که اکنون سيب سرخ در دستان ماست... چيده شده... گاز زده... و حالا... بايد که تا آخر جهان با هم برويم... با سيبي در دست... و عشقی در قلب...
[
persona ] | [April 25, 2004 5:07 PM ]
نازنين پرسونای بس آشنا درود
خواستم که خود بگويی. میدانستم اگر تنها يک کس آن تاريخ و نشانه ديده باشد، تويی. گر از چشم مهر بدان نگريسته شود، همان لحظه است که تو نقشاش کردهای.
اما براي من، زمان صفر ُآغاز بدمستی آن دادار بود که به کار گل نشست و پيکرههايی کژ و مژ ساخت و بدگلی ايشان با ريختن ته جام شرابِ خويش بر آنان پوشاند و فرشتهگان را به فرمان، نه از سر ميل خويش به ستايش آنان خواند. يکی گفتا اين چه زشت کاردستی باشد؟ بگفتا: فتبارک الله، احسنالخالقين!
هر چه مستی که در ماست از همان شراب ناب آفرينش است. مست آن هنگام هم هزارههاست که به شگفت است از آنچه که ساخته است و خويش نداند که بر هر کس چند قطره شراب پاشيده است و در کار اين آدميانِ کژ و مژ، بس به شگفت نشسته است.
[
بائوبا ] | [April 25, 2004 7:22 PM ]
سلام بائوبای عزیز . غمگینم . حکایتش را در وبلاگم نگاشته ام ..... دریغ و افسوس ....
[
پیام ایرانیان ] | [April 25, 2004 11:18 PM ]
مسعود جان درود
پينک که کردی، رفتم و خواندم. من تازه بلا ديدهام و میدانم که چه حال و روزی داری.
دل بد مدار که روشنی در راه است، میدانم.
فردا برایَت خواهم نوشت.
[
بائوبا ] | [April 26, 2004 1:05 AM ]
سلام ...
گاه فقط حكم ادب به بيش از اين مجالت نميدهد.
راستي بالاخره پس از چندي نرم نرم شروع كردهام به خواندن نوشتههاي قديميات كه تا كنون نخواندهبودم. دنياييست ...
[
شين ] | [April 26, 2004 2:36 AM ]
منظورم از بيش از اين، سكوت بود و خضوع
[
شين ] | [April 26, 2004 2:38 AM ]
راستي، میخواستم سر فرصت حرفهايي را با تو در ميان بگذارم وسوالهايي بپرسم كه اين عرصهی علني را مناسب طرحشان ندانستم، از سويي هيچ نشانی از صندوق خانهی نامههات نيافتم در اين صفحه ـ چه بسا كمدقتي هم كرده باشم ـ
به هر حال، اگر صلاح دانستي بزرگوار ...
[
شين ] | [April 26, 2004 2:43 AM ]
روباه اهلی درود
پيام سکوت را نيک در میيابم. آنچه که در اين برگها آوردهام، همه به مهر همدلان و دوستانی چون تو بوی باران و رنگ سبز و آبی رويش و پاکی گرفته است.
نوشتن در اين تارنما، دوستان يکدل و گرانقدری برایَم به ارمغان آورد که مايهی حسرت بسياری از کژ انديشان شده است که گهگاه اين بخل و حسادت را با بيرون ريختن بنمايههای فکری و درونی خويش بر اين پيامگير آشکار مینمايند.
[
بائوبا ] | [April 26, 2004 9:22 AM ]
ساقیا پیمانه پر کن
دوستي افسانه شده ٬ عشق رويا ٬وفا خواب و....همه چيز بدين سان تهي از ارزش و فراموش شده و...
[ غزل ] | [April 24, 2004 5:58 PM ]سلام شعرت رو هنوز نخوندم ولي بعدا ميام کامل ميخونم الان دارم ميرم فقط گفتم سري بهت بزنم موفق باشي
[ خرس سفيد ] | [April 24, 2004 6:35 PM ]غزل بلند هستی درود
افسانهی دوستی نه از ياد رود و نه کم رنگ و کم فروغ گردد. مهر دوست آن چنان بر دل نشيند که جز بر بال باد و با راهي شدنی به ناشناخته، از آن بيرون نشود.
آن چه که رنگ و عطر بازد، توهم دوستی است نه آن گوهر ناب يگانه.
[ بائوبا ] | [April 24, 2004 6:36 PM ]سلام....
[ sherwood ] | [April 24, 2004 7:08 PM ]نيما...نيما...نيما و اندکي شاملو در جواني!!!
اگر گنجشکي نازک اندام با دلبري مرا به اعماق مرداب ببرد چه بايد کرد؟ غمي نيست؟ و اگر هست عشق است! هرچه ازدوست رسد نيکوست.
يا نه ! پس رنگي من اين ميان چه خواهد شد؟
بگذريم. در زندگيت هيچ بلا مبارد و هيچ ماندابي هوس بلعيدن اين درخت تناور را در مخيله خود را مدهاد!!
سلام....
[ sherwood ] | [April 24, 2004 7:10 PM ]نيما...نيما...نيما و اندکي شاملو در جواني!!!
اگر گنجشکي نازک اندام با دلبري مرا به اعماق مرداب ببرد چه بايد کرد؟ غمي نيست؟ و اگر هست عشق است! هرچه ازدوست رسد نيکوست.
يا نه ! پس زندگي من اين ميان چه خواهد شد؟
بگذريم. در زندگيت هيچ بلا مبارد و هيچ ماندابي هوس بلعيدن اين درخت تناور را در مخيله خود راه مدهاد!!
قهرمان جنگل سبز درود
گنجشککان را با قهرمانان کار نباشد که آنان در هر لحظه به ديدار دوست میروند و هياهوی مستانهاشان هم آواز عشق است نه دانهخواهی.
از مرداب و فروشدن تا گذرگاه تباهی، به مهر دوست رستم و دگر مرا از آن باکی نباشد که زمين بس سخت و استوار شده است و تنها حسرت بارانی سيلآسا در دل مانده است.
[ بائوبا ] | [April 24, 2004 7:39 PM ]دوست گرامي
[ mehr ] | [April 24, 2004 7:52 PM ]ممنون از اين همه لطف.
چه بگويم در مقابل اينهمه ذوق اينهمه واژههاي رنگين اينهمه نور و مهر.
نازنين مهر درود
پاسخ نامهات را نوشتم. اما در فرستادناش دچار ترديد شدم. آن کولهبار بر دوش که رسيد، همه سخن بدو سپردم که بس دانا و آزموده است و ترا بيش از من میشناسد.
شادی و روشنیات را آرزومندم.
[ بائوبا ] | [April 24, 2004 8:14 PM ]مهربان بائوبا ، مامن تمامي ي پرنده هاي رنگين بال آزاد !افسانه ي نمناك دوستي را چقدر شيرين با چكآبه هاي باران بر سبزينه ي تك ، تك برگهاي شسته ات نوشته اي :
از آن دستان سپيد و گرم پر ز دانه و خرده نان / از هره ي پنجره / از سلامي در باد / از مرداب و از بدرود /از سنگ و تيرك و زخم / از عطر تك نيلوفر مرداب / از درخت و استواري / از پنجره ي بسته و فرسنگها فاصله /از ريشه ي مهرباني در دل / از برگ و شاخه هايت كه ميخوانم : دهانم بوي باران ميگيرد ...
[ nazli ] | [April 25, 2004 9:35 AM ]نازنين پری باران، شناسای همه رازهای نهان، درود
سالها میآيند و میروند. بسيار کسان در همين نزديکی هماره هستند. آن اندازه نزديک که با دراز کردن دستی گرمای تناشان حس شود. اما، کسی از ورای پنجره بس آشنا و بس دور به هنگام غرقهشدن دست به سویَت دراز میکند. کسی که الفبای مهر در واکنشهایَش تک به تک معنا میيابد. در اين هنگام است که نور را میتوان ديد. همان نوری که از دل مهرورزی چنين پاک و ناب و سره بر دل مینشيند و تا ابد مانا روشنی میبخشد.
آموخته بودم که به مردمان گر به اندازهای نزديک شوی که در دسترس ايشان قرارگيری، بی اندکی دو دلی، خنجر خويش در تنات مینشانند. اما، دستان دوست که بیهيچ درخواست يا فرياد کمکخواهی، شتابان به ياریام شتافت، اين آموزه را بیرنگ ساخت. باور کردم که مهربانی نمرده است و مهرورزان در پس پنجرهها خاموش، اما با دستانی تپنده زندهاند.
و من باران را همانگونه زلال و آبی و روشن و پاک که بر من باريد، باور کردم.
[ بائوبا ] | [April 25, 2004 10:00 AM ]مهربان بائوبا درود
[ آينده ] | [April 25, 2004 12:38 PM ]افسانه دوستي گرداننده هستيست و هميشه زنده خواهد بود و مانا .گر چند مدتي گذر زمان سيل حوادث را بر بستر اين خاك سفت پاشيد و مردابي فراهم آورد و در سايه آن لجنزار گنجشكان عاشق را در قفس كردند و تك درختان مهر را با كين تبر زدند اما حال دوباره جوانه ها ي اميد بر شاخسار درختان مهر روييده اند و افسانه مهر دوباره نفس مي كشد و زنده مي شود.
هميشه سبز مي خواهمت اي قصيده مهر
آينده مهربان درود
افسانهی مهر را تنها از دستان گرم و سپيدی که بهارانه میباريد، شنيدم و بوييدم.
مهرورزان راستين بس کمشمارند و ناپيدا.
پيرامون ما در اين مه تيره، دستان خنجر برکشيده بسيارند و پرشمار.
اميد بر تو و دگر دوستان نيز پنجرهی مهری روشن و بارانی گشوده گردد.
سبز و روشن زی.
[ بائوبا ] | [April 25, 2004 12:45 PM ]سلام عزيز دل...
[ persona ] | [April 25, 2004 4:58 PM ]من آن تاريخ را ديده بودم... مي داني گاه نوشتن عمدي چيزي تلنگر ظريفي مي زند بر ذهن کسي که آن نشانه خاص را مي شناسد... واقعا فکر مي کني چرا من گاه از سر بدجنسي به بعضي نشانه هاي ويژه اشاره مي کنم؟ پاسخش بسيار روشن است... آن کس که اين وادي را نمي شناسد بالطبع هيچ عکس العملي هم نشان نمي دهد... و آن کس که مي شناسد... خود بسيار بسيار بهتر از من مي داني که آرام نمي گيرد... درست مثل خود تو... باور کن گاهي حس مي کنم واژگانت بعد از سماعي سحر گاهي شکل نوشتار به خود مي گيرند...
و آن تاريخ...
[ persona ] | [April 25, 2004 5:07 PM ]براي من که معنايي شبيه آغاز دنيا داشت... همان روز که كسي جايي سيبي را از شاخه چيد و عشق ورزيدن را آموخت... حالا چه فرقي دارد که او که بود... مهم اين است که اکنون سيب سرخ در دستان ماست... چيده شده... گاز زده... و حالا... بايد که تا آخر جهان با هم برويم... با سيبي در دست... و عشقی در قلب...
نازنين پرسونای بس آشنا درود
خواستم که خود بگويی. میدانستم اگر تنها يک کس آن تاريخ و نشانه ديده باشد، تويی. گر از چشم مهر بدان نگريسته شود، همان لحظه است که تو نقشاش کردهای.
اما براي من، زمان صفر ُآغاز بدمستی آن دادار بود که به کار گل نشست و پيکرههايی کژ و مژ ساخت و بدگلی ايشان با ريختن ته جام شرابِ خويش بر آنان پوشاند و فرشتهگان را به فرمان، نه از سر ميل خويش به ستايش آنان خواند. يکی گفتا اين چه زشت کاردستی باشد؟ بگفتا: فتبارک الله، احسنالخالقين!
هر چه مستی که در ماست از همان شراب ناب آفرينش است. مست آن هنگام هم هزارههاست که به شگفت است از آنچه که ساخته است و خويش نداند که بر هر کس چند قطره شراب پاشيده است و در کار اين آدميانِ کژ و مژ، بس به شگفت نشسته است.
[ بائوبا ] | [April 25, 2004 7:22 PM ]سلام بائوبای عزیز . غمگینم . حکایتش را در وبلاگم نگاشته ام ..... دریغ و افسوس ....
[ پیام ایرانیان ] | [April 25, 2004 11:18 PM ]مسعود جان درود
پينک که کردی، رفتم و خواندم. من تازه بلا ديدهام و میدانم که چه حال و روزی داری.
دل بد مدار که روشنی در راه است، میدانم.
فردا برایَت خواهم نوشت.
[ بائوبا ] | [April 26, 2004 1:05 AM ]سلام ...
[ شين ] | [April 26, 2004 2:36 AM ]گاه فقط حكم ادب به بيش از اين مجالت نميدهد.
راستي بالاخره پس از چندي نرم نرم شروع كردهام به خواندن نوشتههاي قديميات كه تا كنون نخواندهبودم. دنياييست ...
منظورم از بيش از اين، سكوت بود و خضوع
[ شين ] | [April 26, 2004 2:38 AM ]راستي، میخواستم سر فرصت حرفهايي را با تو در ميان بگذارم وسوالهايي بپرسم كه اين عرصهی علني را مناسب طرحشان ندانستم، از سويي هيچ نشانی از صندوق خانهی نامههات نيافتم در اين صفحه ـ چه بسا كمدقتي هم كرده باشم ـ
[ شين ] | [April 26, 2004 2:43 AM ]به هر حال، اگر صلاح دانستي بزرگوار ...
روباه اهلی درود
پيام سکوت را نيک در میيابم. آنچه که در اين برگها آوردهام، همه به مهر همدلان و دوستانی چون تو بوی باران و رنگ سبز و آبی رويش و پاکی گرفته است.
نوشتن در اين تارنما، دوستان يکدل و گرانقدری برایَم به ارمغان آورد که مايهی حسرت بسياری از کژ انديشان شده است که گهگاه اين بخل و حسادت را با بيرون ريختن بنمايههای فکری و درونی خويش بر اين پيامگير آشکار مینمايند.
[ بائوبا ] | [April 26, 2004 9:22 AM ]ساقیا پیمانه پر کن