متروک
در روزهايی مات و غباربگرفته
در کوچههای بهارزده و سبز
روحی خاکستری و پر دوده
میگذرد آرام و بیآوا
از ميان مردمانی مرده
مردهی سالهای دراز
لاشه همه پوسيده
کرمها درون کاسهی سر
چشمها همه در کاسه فرومرده
بر قرنيه نقش واپسين نگاه
ترس از ديدن يکباره
وان همه ناديده، ناديده
گوش بگرفته
چشم بربسته
کورمال کورمال
میخزم به درون
نيست شمع و فانوس
درون سخت تاريک
گرفته، پيچاپيچ، بس عبوس
بوی نا، بوی پوسيدهگی
در همه جا انباشته، آکنده
متروک، متروک
در اتاقهای در بسته
صندوقچههايی چوبين
با قفلهايیِ زنگار بسته
هزاران هزار گوش ماهی
صدفهايی رنگارنگ و زيبا
پر ز آوای خروشان دريا
آکنده ز بوی آب شور و ماهی
پر ز رقص امواج کفکرده و سپيد
ياد کرانههای کودکی
پيالهی زرينِ سبز و آبی نوجوانی
خيالِ خام آن منِ يگانه
بر همه چيز آگاه و بينا
بیتا و بیهمتا و يکتا
بوی تندِ غروری سيال
گنجينهی يادهای دور
شادیهای کودکی ساده
سبکبار و سبکپای
از گشودن هر در
هر آن دهان بازمانده
مبهوت و بس شگفتزده
پرسشهايی که همه پاسخ داشت
قفلهایی که کليد بر آن بود
آسمانی روشن و زلال
روزها بارش زر
شبها ريزش نقره
گلبرگهای خنده
بر همه در و ديوار
پراکنده، پراکنده
شادی کشفِ هر روزه
شادی يافتن و دريافتن
بیپايان، بیپايان
سر بر درون
چشم در گنجينه
گوش بهآوايی دور
از روزگار بگذشته
میچرخد و میخندد
کودکی بر بال خيال
در آسمان بیپر و بال
در پرواز، در پرواز
درونام نگه ندارد
برونام براند
دگربار در ميان ديوارها
سياه، سياه
مات و بس مرده
در ميان مردهها
خوراکی بهر کرمها
مردهای خاموش
چشمانی خشک و پوسيده
اشک ديری است بگريخته
برچشم نمایِ واپسين نگاه
حسرت و افسوس
ترس و بيم و بهت
شگفتیای بیپايان
ناديده، ناديده
سلام بر بائوباي عزيز
گوهر هاي درون صندوق را به هوا پرتاب کن و در زير باراني از گوهر رقص کنان و آواز خوان شکست غم را جشن بگير و مگذار تا که اين گوهر ها هم از دست برود که همه دارائيمان همين گوهرها هستند و بس که اگر اين را هم از دست دهيم ديگر چه داريم
...............
راستي بائوبا داريم ميريم غرب تهران اگه خدا بخواد ... چند روز پيش اونجا دنبال زمين که ميگشتيم ديدم يک پيست دوچرخه سواري داره بطول بيست و يک کيلومتر خط کشي شده و مرتب و تصميم گرفتم يک دوچرخه بيست و يک دنده بگيرم به ياد دوران بچگي و باز دوچرخه سواري کنم الان با خودت ميگي اين پسر قاطي کرده حسابي . ولي بخدا ديدم بقول تو براي آينده از الان بايد باز به اون گوهر ها اضافه کنيم تا فردا افسوس نخوريم که حي جواني کجايي که يادت بخير انشاا... يک روز باهم بريم دوچرخه سواري
خرس سفيد | April 21, 2004 4:01 PM
شادمان خرس سفيد درود
صندوقچهها قفلهايی زنگار بسته دارند که به سختی گشوده گردند. مغز را افکار بیهودهای پوسانده و پوک کرده است و چشمان به درون مینگرند که از هياهوی دودآلودهی برون بیزارند. دورن هزاران صندوقچه از گوش ماهيانی است که تک تک از کرانهی زندهگی برچيده شدهاند و دروناشان آوای موج و دريا دارند. گوشماهيانی که بوی نمک و ماهی و خزه دارند.
تو هم صدفهای خويش گردآر تا فردا صندوقهايی پر صدفهای رنگين داشته باشی و به آواز ساحل و خروش دريای آبی بتوانی گوش جان بسپری.
بائوبا | April 21, 2004 4:14 PM
چرا گرفته دلت... مثل آن که تنهايي
چقدر هم تنها
خيال مي کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي...
persona | April 21, 2004 4:49 PM
نازنين پرسونای بس آشنا درود
از روزهای تعطيل و کمحوصله، از شبهای بیتابیِ درد و از آيينههای کاو و نماهای کژ ورای آنها بیزارم، بیزار.
در دور دست دشت درختی است که شاخههایَش همه خيس و آبچکان است و بر خاکی که ريشههایَش در خويش نهان کرده است، شراب درد میريزد و همه شکوفهها بر آن میپاشد. درختی که همه رويایَش بوی باران است و آبی و سبز تنها رنگهایَش. درختی که روزگاری در پس تناسخ، عقابی و زمانی صخرهای و کوتهزمانی هم رودی عاشق و واله بوده است....
بائوبا | April 21, 2004 5:15 PM
مهربان بائوبا ، درخت تناور نمناك درود ، گلي ترقي در پراكنده خاطرات خود مينويسد : در جايي از زندگي ، به نام جواني ، چهل كليد تمامي ي قفل هارا پر غرور ميفشاريم اما ، رفته رفته دريغا كه درميابيم هيچ كدام از ان چل كليد افسانه اي ، به قفلي نميخورد و دري نميگشايد ! ...
نازنين سبزآبي رنگ ! كاش ميشد ابرهاي تيره رنگ پر باران را به سرزمين م ت ر و ك ميكوچانديم و ميخوانديم : مزارع م ت ر و ك !
باران ، باران ...
آنوقت : از نوك هر شاخه ات از گوش ماهي هاي خيس ساحل گوشواري ميآويختم تا در گذر خنكاي نسيم سحر ، تمام دشت پر از هلهله شود ....
nazli | April 21, 2004 6:17 PM
سر بر درون
چشم در گنجينه
گوش بهآوايی دور
از روزگار بگذشته
میچرخد و میخندد
کودکی بر بال خيال
در آسمان بیپر و بال
در پرواز، در پرواز
....زيبا ..مثل هميشه.
غزل.. | April 21, 2004 6:17 PM
نازنين پری باران، روشنای همه دوران، درود
گندمزارهای دی که خارزارهای متروک و پر افسوس امروز گشتهاند، گر گذر نسيم بالهای پری باران افتد، همه گلزار و مرغزار گردند و به پرواز رنگين پروانهها نقش روشن اميد و شادمانی گيرند.
درخت گمگشته در يادهای دور نيز تا هنگامی که گذر گلواژههای آبی و خيس تو بر تک تک برگها و سرشاخههای بشکستهاش را دارد، سبز خواهد شد و خواهد باليد تا بلندای ابرها و روشنای آسمان.
نازنين، هيچ آگهای که گلبرگهای رنگين خيالات که بر من باريدهای، چند صد صدف در گنيجينه من ساخته است؟
بائوبا | April 21, 2004 6:45 PM
باوبای مهربان
خوشا کودکی که هر سوالی پاسخی داشت برایش و چقدر دوست داشتیم بزرگ شویم تا خود بیابیم و همه جوابها را پیدا کنیم ولی حالا در افسوس بچگی...
ع | April 21, 2004 7:59 PM
سلام .........بخوبي ردپاي بوف کور را ميتوان ديد در اين شعر ..........من دقيقا نفهميدم پيام شعر چه بود ..بازم مي خونم شايد فهميدم........قربانت........حميد
hamid | April 21, 2004 8:22 PM
نازنين مهر درود
کودکی صندوقچهای پر صدف در نهانخانهی جان اندوخته است. باور دارم که از هنگامی که بیتابانه اين صندوقچه باز می؛شايم به هزار افسوس در گذر يادها آواز میخوانم، از کودکی گذر کردهام. همان گونه که از هنگامی که از منام دانای روزگاران، گذشتم و به نادانی و خردی خويش پی بردم، از درگاه نوجوانی گذشتم.
بائوبا | April 21, 2004 8:46 PM
حميد جان درود
ردپای بوف کور نيست و گذر سالها و دردهاست که چنين واژهها را تلخ و گزنده نموده است.
بائوبا | April 21, 2004 8:48 PM
سلام .... بائوباي خوبم.... ترسيدم ... کودکي روياي همهء سر هاي له شدهء کرم خورده است ...
مريم | April 21, 2004 11:58 PM
نازنين مريم درود
آری، کودکی رويای همه روزهای تيره و خاکستری است. افسوس که به چه شتابی روز میشمرديم که بزرگ شويم و سرمان بالاتر از دگر سرها قرارگيرد.
بائوبا | April 22, 2004 12:08 AM
چه سالها و چه دردهای حزن انگیزی که اینچنین قلمت را تلخ و رعب آور ساخته.
کاپیتان نمو | April 22, 2004 1:26 AM
بائوباي مهربان سلام
نوشته هايت چنان زيبا به پاسداشت آن گوهر مطلق و يگانه وجود آدمي مي پردازد که بايد در خنکاي نسيم بارها آنرا مطالعه نمود.
آري بر فراز دشتهاي سرسبز چرا آدمي بايد در افکاري غبار گرفته فرو رود و از آن گوهر درون از آن صدفهاي رنگ رنگ وزان الماسهاي هزار رنگ چهره بردارد.
نوشتارت چنان چراغي در ذهن خاموش من روشنايي آفريد
آينده | April 22, 2004 8:40 AM
سلام! داشتم ميرفتم كه چشمام به نگاهات افتاد. نفس كشيدم. گريستم. بيتاب شدم. و بعد آمدم به خانهات. شعرت را كه خواندم بيشتر بيتاب شدم. باز هم آن اب شور آرام آرام به پايين آمدن از چشم ام بر گونهام ادامه داد. خنده دار است، نه؟ بگو خجالت بكش مرد گنده كه نقاب روباهي به صورت میزني ...
راستي، از لينكات به نوشتهی شاملوی بزرگ هم دنيايی سپاس!
شين | April 22, 2004 8:53 AM
آينده مهر بان درود
دشتهای سبز با گلهای خورو و وحشیاشان که هزاررنگ دارند و بر ساقههايی نازک و ترد سر برفراشتهاند. همانجا که گردشگاه پروانهها و شاپرکهای رنگارنگ است، اين روزها بايد بس ديدنی و زيبا باشد. در چنين فضايی غباری بر هيچ دل و جانی بازنماند که نگارگر طبيعت در آن تنها شادمانی نقش کرده است. کاری که هر روز گذر از دشت شقايقها را به همراه داشته باشد، بايد بس روحنواز باشد.
بائوبا | April 22, 2004 8:57 AM
نازنين روباه ترد و شيشهای، درود
تا اشکی باشد و بر گونهها راه خويش بازکند، اندوه را مي توان نه چندان بزرگ خواند. اما، وای بر آن روز که چشم خشک، مات و خيره گردد و به جای جویباری از مرواريد بر گونهها، هزاران خار در گلو بنشيند و بغضی ماندگار پديد آيد که راه نفس ببندد.
چند قطره اشک يا حتی اشک باريدن جای شرم ندارد چرا که نشاندهندهی دلی است درون روحی شيشهای که درون و بروناش يکسان است و از دو رنگی و چند رنگی در آن نشانی نيست.
بائوبا | April 22, 2004 9:06 AM
نازنين سبزآبي رنگ نمناک ! به اندازه ي چکه ، چکه هاي بيشمار باران فرو ريخته از سرشاخه هاي تر ات ، از مهرباني هايت سپاس ... از اينکه چنين بيدريغ ، مرا به تماشاي پر لذت بوم رنگارنگ زلال روياهايت ميبري ... پرنده ها با قصه هاي شيرين تو تا دوباره ي ب ا ر ا ن بر پرنيان برگهايت به خواب خواهند رفت ....... ميدانم !
nazli | April 22, 2004 3:09 PM
نازنين پری باران، مهر همه دوران، درود
گر بنا بر سپاسگزاری باشد، اين درخت تشنه که به بو و عطر و خنکای گلواژههای آبی تو جان میگيرد و رويايی از زلال پرتپش تو میبيند، بايد ترا سپاس گزارد.
گاه واژههای يک نگارگر به همان زيبايی و رنگارنگی روح زيبايی است که در نگارههایَش نقش مینمايد و تو آن افسون نقش و واژه و مهر و آبی که بر برگها من سخاوتمندانه میباری تا سرود رويش و سبز زيستن از ياد مبرم.
مانا زلال و آبی ببار و تابناک و روشن بتاب که تو پرتوی مهری که بر رنگين کمان آسمان میدرخشی و رنگ هستی میباری.
بائوبا | April 22, 2004 3:39 PM
بهترين ها درود
ايميلتان را چک کنيد.من کافي نتم و دسترسي به دنياي مجازي کم دارم.
mehr | April 22, 2004 7:31 PM
چون درختي در صميم سرد و بي ابر زمستانم ...بائوباي مهربانم انتظار زاييده انتظاره ديگري ست ...باور ميکني ؟! آري راست ميگويي که اشک ديري ست بگريخته ...!
mahya | April 22, 2004 9:05 PM
سلام بائوبا
توي اين ۵شنبه دلگير اين سطور به مثل قطرات اب خنک مي ماند براي ما شب زدگان
درود شاد باشي
hakha | April 22, 2004 10:14 PM
نازنين مهر درود
نامهات را خواندم. فردا پاسخ خواهم داد.
شاد و استوار و سبز زی که فردا از آن توست و افق طلايهدار روشناست.
بائوبا | April 22, 2004 10:19 PM
محيا جان درود
فراروي تو روشنی است و زندهگی.
نيازی به اشک نداری چرا که خود چشمهي جوشان بودنای. از ميان مه اندوه بيرون شو و در بارش ابرهای آبی شادمانه برقص.
هنوز تا ره پيچاپيچ اندوه بسيار منزل بايدت.
بائوبا | April 22, 2004 10:24 PM
آتش فروزان و پر شراره درود
دلات زلال و روشن و روحات بارانی و پر تپش باد. روزهایَت از دستبرد دلتنگی دور باد و چهرهات ميزبان لبخندی مانا و شادمانه باد.
دلتنگیات نتوانم ديد که تو بویِ شعر و بویِ هدايت میدهی. هر چند که خاموشی گزيدهای و به درون کوچيدهای.
بائوبا | April 22, 2004 10:28 PM
زيبايي در حضور اين بندهاي نافذ موج ميزند
چه ميکني در درياي کلمات اينچنيني رفيق؟!
يک قدم گاه بيا بر سواحل انتظار
نقش خيال ميزني و خاطره انگيز ميشوي
ميروي و در غبارها ناپيدا ميگردي
از کدامين دياري دوست؟!
بازهم ميخوانم ... فکر کنم همدم جديدي بر نوشته هاي کهنه ام پيدا شده ... باز هم ميخوانم ...
بدرود رفيق!
مانیا | April 23, 2004 3:16 AM
منم دلم مي خواد به يه جاي متروکه بناه ببرم...
غزل... | April 23, 2004 9:46 AM
چه مهربانانه برايم زيبايي ها را آرزو ميکني و چه سخاوتمندانه حرف ميزني ...طراوت باران پيشکش وجودت نازنين ...راستي آدرس مرا يافتي ؟! و پيدا کردي خانه اين آواره منتظر را ؟!
mahya | April 23, 2004 11:31 PM
مانيای پرسنده و کاونده، درود
با نوشتن بر اين دفترچه، همدلانی يافتم که خود هريک برایَم گنجينهای بس با ارزش و گرامیاند.
نوشتههايی که از درون جاری میشوند، هرگز بوی کهنهگی و نا نگيرند و هماره شادابی و طراوت خويش نگهدارند.
بائوبا | April 23, 2004 11:47 PM
غزل بلند هستی درود
خلوتگهای بس خاموش در درون آدمی نهان است. متروکهها سرشار از پوسيدگیاند. بجوی و آن خلوتگه عطرآگين درون را بياب.
بائوبا | April 23, 2004 11:51 PM
محيا جان درود
من که هر روز به خلوتگهات سرک میکشم. آيا رد برگهایَم را نديدهای؟
بائوبا | April 23, 2004 11:58 PM
قلمي بزن رفيق دلم تنگ است ...
بسان ماهي دور از آب ... دلم تنگ است
قلمي بزن ...
مانیـا | April 27, 2004 6:04 PM
مانيای دلتنگ درود
من که پس از اين دو نوشتهی دگر بر برگ باز اين دفترچه نهادهام. چرا در اين متروکه پيام نهادهای؟
گر پيامات نديده بودم که شرمندهی ناخوسته و نادانسته میماندم.
بائوبا | April 27, 2004 6:19 PM