باغ اندیشه
$نیک اهنگ
$یک پزشک
$مزيدی
$عصیان
$ایتالیا، ایتالیا
$كمان‌گير فارسی
$گوش‌زد
$Robo
$سيبستان
$بامدادی
$مانيا
$ديده‌بان كوهستان
$مهار بيابان‌زايی
$توكا
$جمهور
$پيكوفسكی
$بائوبا
$تا دانه!
$1984
$ف.م.سخن
$چای داغ
$ديده‌بان محيط زيست
$کوهیار
$کمان‌گیر
$زنِ روزهای ابری
$ديده‌بان
$کلاغ نه پر
$یهودی ِ سرگردان
$ققنوس
$نامه‌های سوشيانت
$آیه‌های وبلاگی
$نارنجی
$آريوبرزن
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$پژواک
$قلم‌هایِ سرخ
$زمانه
$سیری چند؟
$آفرودیت
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

April 17, 2004

از پس پنجره

باد در ترديد
ميان شرق و غرب
بالا و پايين
باران را می‌کوبد با تازيانه
گه بر پنجره
گه بر ديوار
و گاه بر درخت سبز
بر نازک گل‌های دشت
باد در ترديد

پنجره شادمان
بر تن‌اش هزاران دُر
پنجره در خاکستری روز
بر سينه‌ هزاران گوهر
خيسِ خيس

مرد در پس پنجره
از ورای شيشه‌ی چشم
با دلی پر حسرت
باران را می‌خواند
قطره قطره
چکه چکه
واژه واژه

برگ‌های سپيد و سياه
ميزی سر به‌سر انباشته
غوغای باد و باران
در پس پنجره‌ای شادمان
مرد در افسوس
روح‌اش در باران
دست‌ می‌لرزد
می‌دود قلم
نالان و اشک ريزان
بر سپيدی برگ‌ها

در پس پنجره
می‌کند باران و باد
مشت مشت شکوفه
می‌پاشد بر تن خاک
اين سياه خيس و تر
خاک رنگين و مست
پنجره شادمان

روح و جان مرد
در ميان باران
اشک‌ از شاخه‌های لرزان
از سر برگ‌ها
می‌چکد بر خاک مست
آسمان تيره
زمين مست و آوازخوانان
بوی خيسِ خاک رنگين
بوی بودن، بوی ماندن
بوی مستی، بوی هستی

مرد در پس پنجره
چشمان‌اش خيس
قلم اشک‌ريزان و نالان
می‌دود بر کاغذ
می‌چکد حسرت
وای از ماندن
در پس پنجره
در سکوت کاغذها
سرانگشتی برغبار ميز
می‌نويسد با هزار افسوس
باران باران باران

Baoba |12:20 PM

Comments: از پس پنجره

سلام ........راستش من بعضي وقتا از خوندن نوشته هات مبهوت ميشم که اين همه ذوق را از کجا آوردي ...............انصافا زيبا بود .....مخصوصا نازک گلهاي دشت......واي از ماندن........و آخرش که ..باران ...باران ....باران ......... شايد باور نکني الان که دارم اينارو مينويسم چشمام بارونيه.....

hamid | April 17, 2004 1:15 PM

در پس پنجره
می‌کند باران و باد
مشت مشت شکوفه
می‌پاشد بر تن خاک
اين سياه خيس و تر
خاک رنگين و مست
پنجره شادمان

بائوباي عزيز الان همين حال و هوا هست. ولي من بدجوري سردمه اساسي سرما خوردم.... ببين محشر مي نويسي. .. عاشق نوشته هاتم. مي خوام بهت لينک بدم اگه اجازه بدي

shirin | April 17, 2004 3:41 PM

دوست من ، ارتباط نزدیکی با این شعر پیدا کردم و بسیار برام ملموس هست این حال و روز. مرسی.

کاپیتان نمو | April 17, 2004 4:31 PM

نازنين بائوبا سلام
ترنم واژه هايت انديشه ام را در خويش فرو برده بود هنگامي كه نوشتارت را مي خواندم در خاوران قطعه ابري بر آسمان نبود اما به ناگاه تازيانه هاي باد بر پنجره ها مرا خبري خوش داد .فهميدم كه زلال باران به زودي جاري خواهد شد ابرهاي سياه بر آسمان جولان مي دادند و من باز در انديشه نوشتار شما بودم و به ناگاه گفتم چرا در پس پنجره خويش را محبوس كنم .رفتم و روحم را به دست باد سپردم و سيل اشك را به دست باران.

آينده | April 18, 2004 3:26 AM

سلام شرجی عشق آفرین ... چند دقیقه ایست که مات مانده ام و نمی دانم چه بنویسم... نپرس که چرا مدعی ام گاهی حادثه ای ذهنی بین من و تو در یک لحظه اتفاق می افتد... عجبا! تو هم دیشب باید باران طلب می کردی؟...

persona | April 18, 2004 8:04 AM

نازنين يگانه درخت هميشه خيس پشت پنجره ، بائوبا ... درود ، همين يك پنجره ي خيس براي من كافيست تا رويا هايم را به رنگ باران ، نقاشي كنم !و با هر حركت نرم و بيصداي قلم مو ، سكوت كاغذها را بيآشوبم و به نقش انگشتي بر غبار ميز ، در تنهايي ي نمناك اتاقي خيره شوم ، همين يك پنجره ي خيس براي من كافيست تا در پياله اي از جنس پوست دستهايم ، لبالب از باران : تك به تك برگهايت را شستشو دهم ... همين يك پنجره براي من كافيست تا روي بخار سرد شيشه ها بنويسم : باران باران باران ...

nazli | April 18, 2004 9:11 AM

حميد جان درود

من شيفته‌ي باران‌ام و بس.
باران قلم‌اش به رقص می‌دارد و بر برگ‌های سفيد می‌بارد.

بائوبا | April 18, 2004 10:21 AM

نازنين نقره‌فام، نشسته در بارش مه‌تاب، درود

سپاس از مهرت.
پيوند مگذار که همان برخواندن پريشانی‌های اين درخت تشنه مرا بس باشد.

بائوبا | April 18, 2004 10:23 AM

دوست دريايی من درود

دل‌های نزديک، گفتار پريشان يک‌ديگر دريابند چرا که خود اين سرگشته‌گی و بی‌دلی در نهان‌خانه‌ی دل و جان بنهفته‌اند.

بائوبا | April 18, 2004 10:26 AM

آينده مهربان درود

روزگارت خيس و بارانی باد که من آرزو از اين شيرين‌تر و زلال‌تر برای کس نشناسم.

بائوبا | April 18, 2004 10:27 AM

نازنين پرسونای آشنا، هم‌گام ره سنگلاخ پرسش‌ها، درود

من در هزارتوی تاريک شب‌های درد جز آرزوی باران نداشته‌ام. گر به‌گاه باران، در پس پنجره‌ای اسير گردم و خيس و آب‌چکان نگردم، از حسرت و افسوس جان دهم. تا کنون درختی ديده‌ای که به‌گاه باران سرشاخه‌هایَ‌ش، قطره قطره ،شراب بر خاک مشتاق نبخشد؟

بائوبا | April 18, 2004 10:33 AM

نازنين پری باران، مستی بخش درختان شوريده و شوينده‌ی غبار از پنجره‌های تنهايی، درود

نوشته‌های تو نقشی است بس ديدنی. گويی همه آن نقش که واژه واژه برنويسی، در پيش چشم ببينم. مرا به ياد سهراب اندازی که شعرهایَ‌ش همه نقش و رنگ است و هماره می‌توان گوش‌وار گيلاسی را که بر زن جذامی می‌دهد يا دست درويشی که نان خشکيده در آب برده است، يا مرد سرگشته‌ای را که در جست‌وجوی خويش، کودکی نشسته بر فراز کاج بلند را آواز می‌دهد، پيش چشم ديد.

پياله‌ی آبی دستان‌ات هماره لب‌ريز از باران باد.

نازنين، من چشم ‌به راه گشايش نمايش‌گاهی از نقش‌هایَ‌ت هستم. در سر خيال به تماشا نهادن کارهایَ‌ت نداری؟

بائوبا | April 18, 2004 10:43 AM

بهترين .سلام
دوست خوب من هرگز از شما گله مند نيستم و نخواهم شد اگر خشم گرفتم از بد ادرس دادن خودم بود كه شما را به اشتباه انداخت و گرنه من كجا و خشم كه مهر فقط مهر بلد است و اگر خشم بلد بود با طوفان ميجنگيد و اينقدر درمانده نميشد.ايميلي برايتان فرستادم نميدانم رسيد يا نه يا كه باز آدرس اشتباهي دادم. باز هم تشكر.

mehr | April 18, 2004 11:12 AM

نازنين مهر درود

نامه‌ات را پاسخ دادم و آن چه که گفته بودی، نيز انجام دادم. بر تصميم خويش استوار بمان.

شادمان زی.

بائوبا | April 18, 2004 12:22 PM

منهم چو تو آرزوي باران در سر داشتم و از اين آفتاب بعد باران گريزان ...ولي چه چاره ؟! وقتي ميبارد رقص را دست دست ميکنم ...! و حالا آفتاب بيرحمانه ميتازد بر آسمان و مرا شکنجه ميدهد ...!!! ميبيني نازنين مهربان شيطان با من چه کرده است ؟! و راستي اينهم آدرس خانه جديده من ...البته جديد نيست ...که من خو کرده ام با همان خانه که يادگاري از دوراني سر و سامانم بود ...حالا لااقل در پس ديوارهايش آوارگي ام را پنهان ميکنم و اشکهايم را ...

mahya | April 18, 2004 1:36 PM

محيا جان درود

دل بد مدار که ابرها دگر باره رسند و چشمان خورشيد تر و نم‌ناک کنند.

بائوبا | April 18, 2004 2:00 PM

سلام واقعا آفرين

خرس سفيد | April 18, 2004 2:20 PM

چرا ترديد٬
اتفاقاْ اين باد بوده که هميشه می دونسته به کدوم جهت بره٬ اما اين ما آدما بوديم که نمی دونستيم که با باد بريم يا نه !!!

Zorro | April 18, 2004 4:31 PM

مرد شمشيرها درود

دی‌روز باد سخت در ترديد بود و اندکي شرقی غربی می‌وزيد و لحظه‌ای پس از آن شمالی و جنوبی. و قطره‌های باران را چون تازيانه بر همه ديوارها و پنجره‌ها می‌کوبيد.

شمار آدميانی که در جهت باد می‌روند و آسوده از هر انديشه، تنها بر سوی وزش باد ميل می‌نمايند، کم نيست.

بائوبا | April 18, 2004 4:42 PM

دوست خوبم
ممنون باز هم استوارم کردي با پيامت که طوفان گر چه فرو نشسته اما تجربه ميگويد که ديري نپايد! قفس ها تنگتر شده ولي الطاف بيشتر و نوازش .متحيرم اما در حال قفس تنگست و ديوارها بلند .در پي ميله‌اي و راه فراري هستم که هم از دل دلبکنم هم از بندي سخت رها شوم.بسيار ممنونم.

mehr | April 18, 2004 7:33 PM

از بس بنجره ......بائوبا جان مثل هميشه زيبا.

غزل... | April 18, 2004 9:24 PM

نازنين مهر درود

توفان گرچه فرونشسته است، اما اين آسمان توفان‌های سهم‌گين پيش رو دارد.

خانه‌ی پوشالی رها کن و چاله‌ای بکن و پايه‌ای استوار برای سرایَ‌ت بسلز.
توفان‌ها در پيش است. می‌دانی؟

بائوبا | April 18, 2004 9:27 PM

غزل بلند هستی درود

بسيار سخت است که شيفته‌ی باران را در پس پنجره‌ای از رگ‌بار و بارش مهر آبی آسمان دور دارند.

بائوبا | April 18, 2004 9:30 PM

دل بردی از من و جان‌َم کردی ملول. باشد که هیچ‌گاه سفره‌ی طبع‌َت را از ما دریغ نداری.

--برتراند

bertrand | April 19, 2004 4:38 AM

برتراند جان درود

جان‌ات روشن و دل‌ات به زلال باران باد.
ملول چرايی؟

بائوبا | April 19, 2004 11:05 AM

باوباي عزيز
اين آدرس اولين تجربه داستان نويسي من است.به خوبي خودتان ببخشيد که اگر طولانيست نيز از بي تجربگيست .ولي ميتوانيد شرح مفصل بخوانيد و...
http://www.sokhan.com/cstories.asp?id=30942

a | April 19, 2004 12:37 PM

بوی خيسِ خاک رنگين
بوی بودن، بوی ماندن
بوی مستی، بوی هستی
اينها بهترين پيام براي چون من وهزاران من است!
بوي هستي بوي باران و بوي خاك خيس اميديست براي خواستن زندگي بهتر!

عاطفه | April 19, 2004 12:42 PM

مهربان عاطفه‌‌ی سرشار از مهر، درود

داستان‌ات را خواهم خواند.
شادمان و سرسبز زی

بائوبا | April 19, 2004 1:30 PM

سلام!
آدم بهت زده می‌شود از جريان حيات شاعرانه‌ی اين‌جا!
يعنی چه‌قدر اسطوره‌ای‌ست اين درخت غريب؟
و چه می‌توان گفت از دل بارانی اين قوم؟
...
...
...
هوس خواندن برخی شعرهای آنا آخماتووا به سرم افتاد، حيف كه نه در حافظه دارم نه دم دست تا بندهايي‌ش را بخوانم به ياد تو ...
...
می‌دانی، ام‌روز حسابی روح بامداد بزرگ اتاق‌ام را گرفته بود و حضورش چنان سنگين و مسلط بود كه نفس‌ام بند آمده بود. به‌تر است ساكت بمانم.
...

راستی، شعر درنگ دار را خيلی دوست داشتم. بزرگی! بزرگِ بزرگِ بزرگ!

شين | April 19, 2004 9:42 PM

مرا باز گو کردي...باراني

زهرخند | April 19, 2004 9:56 PM

نازنين روباه بی‌تاب درود

من هيچ نيستم جز درختی شيفته‌ی باران که چشم به افق دارد تا چه هنگام ابرهای سياه مژده‌ی بارش و رگ‌بار به هم‌راه بياورند.

روح بزرگ تو و ديگر دوستان است که به اين سروده‌ها روح می‌بخشد و احساس را در آن‌ها جاری می‌نمايد.

اين درخت از داشتن چنين دوستانی زلال و آبی بر خود می‌بالد و شادمانه شاخ و برگ می‌گسترد.

در نوشته‌ی بالايی نيز پيوند " درها و ديوار چين" بامداد را نهادم که بس خواندنی است.

مانا زلال و آبی و سبز زی.

بائوبا | April 20, 2004 1:32 AM

زهر خند نکته‌بين درود

نقشِ آن پنجره‌ی خيس شادمان را می‌گويی؟

بسيار دوست‌اش می‌داشتم.

بائوبا | April 20, 2004 1:35 AM