درنگ دار
اين يک سروده نيست
تنها سخنی است با يک دوست
ناماش نيارم که دوست نمیدارد
برای تو مینويسم که دعا خواستهای
دعا و تمنا؟ هرگز
دست به دعا بردن ويژهی ناتوانانِ ناگزير است
تو توانا و انديشندهای
عصيانگر باش و بس خروشان
بر ناخواسته سخت بياشوب
بر خواهش دل و جان پافشاری کن
بخواه و به دست آر
نخواه و سر تسليم فرو نياور
بیدرنگ جوهر وجودت را بر پای قراردادی که خواهان آن نيستی، مريز
لختی بيانديش
درنگ کن
آيندهی تو سبد سيب ماندهای نيست که از بيم پلاسيدن حراجاش نمايی
گذشته را ناخواسته از تو گرفتند
اما دگر آن دخترک شرمگين دیروز نيستی
همان که از بر زبان آوردن خواسته میهراسيد
بر خواهش دل و تمنای روح و جانات سخت استوار بمان
آن کس که به مهر ترا در جعبهای
از مخمل و آیینه در پستو نهان دارد
وهمه روزن بر تو ببندد
راه نفس کشیدن و دیدن و بوییدنات باز نگذارد
گرچه خویش را زندانبان نداند
اما به یقین که بدترین دشمن است
این مهر نیست
غرور و ترس است
که ترا گوهری شبتاب میداند
گوهری که هر آن بیم رود
از دستاش برون گردی
بر خرد و بینایی و توانایی تو نابیناست
چو کلاغی همه درخشان و براق
در آشیان خویش بر فراز بلندترین شاخه
دور از چشم و نگاه دیگران میخواهد
دربند بودن مگر چیست؟
ره نفس بر تو بسته است
گر به روشنای روز
گر به آواز پرندهگان مست
گر به بارش آبی باران
نیاز داری
درنگ مدار
گر دیوار نتوانی شکستن
از روی آن بپر
پریدن از بلندا بس دشوار است
پایات می شکند
اما روحات به روشنا سلامت مییابد
حصارها بشکن
گرنتوانی، از روی تمامی آنان
پرشی بیافسوس بدار
پرشی بلند و جسورانه
عقاب باش
هر چند که به تو کبوتر بودن آموختهاند
کبوتر ترسانی بودن ترا شایسته نیست
اما بیاندیش
و استوار حصار بشکن
از دام احساس رها شو
خرد را بال و پر ده
درنگ دار و بیاندیش
بيانديش و در لحظهی صفر ترديد، خويشتن به جريان آب مسپار
سرنوشت و تقدير تنها واگويهی ناتوانان است
سر فروفکنده و زبان تاييد کننده از آن گوسپندان است
تن به سرنوشت سپردن از آن بزدلان کاهل است
بسيار بيانديش
کولهبار بربند و از ديار تاريکیها بگريز
به هنگام ترديد هيچ مکن
در روشنای جان به راه هموار گام نه
گر بر دل افسوس داری، بخروش و به بانگ بلند برگوی:
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه، هرگـــــــــــــــــــــز
آينده از آن توست
به دست ديگراناش مسپار
رنگها را خود شادمانه برگزين
بر بوم فردا با خوشدلی نقش زن
بيانديش و بيانديش
بخواه و بر خواهش و تمنایَت لحظهای ترديد روا مدار
جوهر وجودت ارزان بر کاغذی سياه منگار
خاکستری؟ هرگز هرگز
رنگهای دل خويش برگزين
قرمز و سبز و پرتقالی
آينده را رنگين و شاد نقش بزن
ترديد به دور ريز
خود باش
تو توانا و خردمندی
به کودک درون خويش اجازهی بازیگوشی ده
دهانهای بزرگ هرگز از ژاژخاييدن و ياوهگويی باز نمانند
سخنان مردمان در هياهوی زندهگانی گم گردد
و ناشنيده ماند
اما آوای شادمانِ بودن و زيستنِ تو
تا ابد در پيرامونات پژواک يابد
خويشتن را برگزين
بيانديش
بهارک اين نونهال دشت شقايق میگويد:
عاشقان صحرا گرد جویندگان لاله اند
پس عاشقی صحراگرد شو
به جست و جوی شقايق درآی
این پیام به درخواست نویسنده (دوست) پاک شد.
مهر | April 15, 2004 5:58 PM
این پیام به درخواست نویسنده (دوست) پاک شد.
مهر | April 15, 2004 6:14 PM
نازنين مهر درود
نهادن نقطهی پايان يا زمزمهی سرود آغاز، گر با ترديد باشد، نياز به درنگ دارد.
اينک، گر بر رهی که برگزيدهی، اطمينان داری، استوار گام بردار و به پشت سر نيمنگاهی نيز نيانداز. به ياد دار که بر قفا نگريستن همان بر آدميان آرد که بر زن لوط رفت. سنگ شوند و از رفتن بمانند.
زندهگی کليد برگشت ندارد، پس سنجيده اما محکم و بیهيچ افسوس به پيش رو.
بائوبا | April 15, 2004 6:25 PM
سلام بزرگ وار... با خواندن اين نوشته عميق اولين چيزي که به ذهنم رسيد اين بود که نمي دانم چرا آن قدر ما را مومن به تقدير و معتقد به قضا و قدر بار آورده اند که در فراز و نشيب زندگي قبل از هر چيز دست به دعا بر مي داريم و در انتظار معجزه به آسمان چشم مي دوزيم... آن هم از دادگستري که انگار اين دنيا برايش چيزي جز وقت گذراني نيست... هم او که به انسان غريزه و عقل و اراده و قدرت تفکر مي دهد اما قوانين عالم شخصي خود را درست خلاف اين موهبت هاي ارزاني شده تنظيم مي کند... و من هنوز نفهميده ام که چرا بايد به خيلي چيز ها نگاه گنم اما دست نسايم... دست بسايم اما مزه مزه نکنم... مزه مزه کنم اما نخورم... و سرگردان در اين دايره بي انتها قدم بردارم و هيچ گاه نرسم... انگار من هنوز خيلي چيزها را نفهميده ام...
persona | April 16, 2004 12:01 AM
بائوباي عزيز.
من هم با تو موافقم. زندگي در گذر است. زمان به هيچ ترفندي بر نميگرده.
من مطمئنم که موفقيت براي انسانهاي قوي و با اراده است.
بايد چنان محکم قدم گذاشت که حتي زمين هم توان تحمل نداشته باشه.
شاد باشيد و موفق.
هومن | April 16, 2004 1:58 AM
بائوباي مهربانم در شاخ برگت هميشه پناهي هست ..حتي حالا که آواره شده ام و دلمرده ...براي منهم دعا کن ...
mahya | April 16, 2004 2:36 AM
با سلام خدمت بائوباي عزيزم ..........مثل اينکه ايندفعه پارتي بازي کردي و براي خانوما نوشتي ! ( شوخي کردم )
ولي خوب از شوخي که بگذريم بايد گفت تغيير رفتار در آدمها به اين راحتيها نيست .....بايد حسابي مغز افراد جامعه را که با عقايد پوچ شستشو داده شده دوباره از نو شستشويي تازه داد ....تنها راه هم نوشتن و گفتن است .........تا شايد فرجي شد....حق نگهدارت عزيز جان ......دوستدار هميشگي تو.........حميد
hamid | April 16, 2004 3:27 AM
مهربان بائوبا درود
سماع قلمت در دل شب انديشه مرا جان داد .آري آدمي بايد عصيانگر وخروشان باشد .تقدير فريبي بيش نيست گر باشد مي توان با عصيان بر آن چيره شد.تقدير كهنه طنابيست كه انسان بر گردن خويش مي بندد و با آن خود را آويزان مي كند اما آدمي را آزادي عمل زيبنده است پس بايد نفس كشيد بايد زندگي كرد بايد رنگهاي شاد بر دفتر زندگي كشيد بايد نغمه هاي شاد سرود.وخطاب به آن دوست از قول خواجه شيراز مي نويسم:
خسروا كوي فلك در خم چوگان تو باد
ساحت كون و مكان عرصه ميدان تو باد
آينده | April 16, 2004 4:03 AM
گاه در حريم واژه هاي اينچنيني نيرويي دوباره چه زيباست ...
پر ز اميد و ناايستايي در بستري نااميد
ميخواني او را و ميخواند تو را ... صبح را
زيبايي نيک سيرتان آنجا عيان ميشود که باريکه هاي اميد را در منافذ سنگي دلهاي مرده جاري ميکنند بي هيچ چشم داشتي ...
اما در اين ميان از دل ايشان کسي هيچ نميداند
که اگر بشکافي جامها ز خون دلشان لبريز ميشود
و اين است زيستن براي خلقي نو بي هيچ تکيه گاه
بائوباي عزيز و فرهيخته
چه زيبا مي نگري و مي نگاري
من زنجير دعا و احتجاج را سالها پيش در قبرستان خرافه پرستان از دست و پاي خويش همچون زائده اي کثيف کندم و بر پاي بت بزرگ انداختم
حال به آنجا رسيده ام که مقصد احتجاج پرنده هاي کوچکي شده ام که صبحها در کنار پنجره ي اتاقم دانه مي خورند و نغمه خوان پرواز ميکنند
پيروز باشي و سرفراز و هميشه در اوج
بدرود !
مانیـا | April 16, 2004 7:32 AM
نازنين پرسونای بس آشنا درود
هميشه پای برهنهگان و گرسنهگان و آوارهگان را به خشنودی از سرنوشت و قسمت خواندهاند. هماره به جای بر سختی و رنج برآشوبيدن، در گوش مردمان از پيشانینوشتها قصه برخواندهاند. داستانها داريم از کسی که به دنبال خوشبختی در جست و جوی باغبان سرنوشت شد و هر چه آب بر کرت خشک خويش بست، به نابخردیاش بر باد رفت.
دست به دعا برداشتن و از ديگری طلب خواسته کردن و چشمبه راه نشستن تا دادار بزرگ داد ستمديده از ستمگر ستاند، مشتی خرافه و خيال خام بيش نيست.
من عقابام نه کبوتر. روزی خويش برجويم و بر چنگ آرم. در آشيان ننشينم تا سرنوشت سفرهی من به قسمت پر يا خالی دارد.
بائوبا | April 16, 2004 1:09 PM
هومن جان درود
بس استوار با دستانی مشتکرده و خواهان گام بردار که فردا را خود بسازی و همه خواستهها بهدست آری.
بائوبا | April 16, 2004 1:10 PM
محيا جان، گمشده در تارهای وب، درود
ندانم که اين کژدم چرا نيش خويش، نه از ره کينه بلکه برای آزمودن سم، بر دفترچهی تو زد؟
بائوبا | April 16, 2004 1:12 PM
حميد جان درود
با الهام از شعر سهراب :
درون کاسهی سرها
آلوده و بس آغشته
آن هجاي تهی
خرافات و سرنوشت
پوسيده و آکنده
مغزها را بايد شست
جور ديگر بايد انديشيد
بائوبا | April 16, 2004 1:13 PM
آينده مهربان
از کودکی آن نازنين پدربزرگها و مادر بزرگها و آن بیخرد آموزگاران همه تلاش کردهاند که به کودکان
بياموزند که آدمی اسير چنگال سرنوشت است.
ناگهاند که تن به جريان آب سپردن رفتاری شايستهی بزدلان و ناتوانان و کاهلان است و بس.
بائوبا | April 16, 2004 1:14 PM
نازنين مانيا، ژرفنگر دنيای آيينهها، درود
زندهگی تنها خواهش است و اين دستان تنها برای آفرينش و نوازش، ويران نمودن و از نو ساختن، ساختن آنگونه که دوست میداريم نه آن گونه که بايد باشد.
پرندهگان پشت پنجره به تو دل بستهاند که بس توانايی و مهربان.
گورستان خوابگه خاموشان و کوهسار پر صخره و شگفتی جایگه سرفرازان. بايد از سنگلاخ گذر کرد تا تکگل سرکشيده از لابهلای تخته سنگی را بوييد و به تماشا نشست. بايد به بلندا رفت و به تماشای دشت از فراز شد.
بايد بر آن خدای درون که فراموش شده است پرداخت و "من" اين توانای بیهمتا، يکتای خروشان و آشوبنده را از تاريکی برون کشيد و در روشنا به تماشا نهاد.
بائوبا | April 16, 2004 1:16 PM
سلام بائوبا مهربان
درود بر شما
چون اين پست در ارتباط با دوست شما مي باشد
آرزوي روزهاي خوبي را براي شما و دوست تان دارم
اهورا نگهداره همه ما باشد
شاد باشي مانا
hakha | April 16, 2004 6:53 PM
آتش پنهان در پس روزهای خاکستر، درود
پيامگير که برداشتهای و همچو من نشان نيز نداری. عکسهایَت که يار مغز پاشيده پيرمردی است يا بینشان مردی که چو تو به چهره میشناسی، بر دگران نيز بايد شناخته شده باشد تا پيامات رمز گشايی کنند!
فروزان و شعلهور و خروشان و شادمان زی.
بائوبا | April 16, 2004 7:01 PM
سلام بائوباي نازنين... کلام دلنشين شما مرا به ياد حرف استادم انداخت : به او گفتم دعا کنيد زنده بمانم ... گفت ما دعا نمي کنيم ... تلاش کنيد زنده بمانيد ...
مريم | April 16, 2004 8:17 PM
نازنين مريم درود
آری، همان است که وی گفت.
گر خويشتن را باور داری، نيازی به درخواست و خواهش نخواهد بود.
بائوبا | April 16, 2004 8:49 PM
دعا نيز رسمي بر عصاينگري و گاهي اب سردي بر آن است که در درون مي جوشد بر هرکس اشکار نيايد پس عمل را در دعا بايد خواست
hajinapelon | April 17, 2004 2:53 AM
بپر و پرواز کن گرچه گاهي زخمي خواهي شد ولي ادامه ده بائوبا جان....
غزل... | April 17, 2004 11:08 AM
غزل بلند هستی درود
درختان سخت در خاک ريشه دواندهاند و پرواز نتوانند.
بائوبا | April 17, 2004 11:17 AM
پوريا جان درود
نوشتم که به هيچ روی به دعا و تمنا و خواهش باور ندارم. آدمی را توانا و دانا و کوشا و پرسنده و جوينده میدانم که نيازی به پناه بردن به دامان تمنا و التماس ندارد.
بائوبا | April 17, 2004 11:20 AM
این پیام به درخواست نویسنده (دوست) پاک شد
mehr | April 17, 2004 11:44 AM
بائوبا از پري باران چه خبر ؟ هميشه اينجا مي خوانمش . نه اينجاست نه جاي خودش .
ديوونه | April 17, 2004 11:55 AM
دوست نازنين درود
نگاهی به پس پنجره انداز. همه شهر خيس است و بارانی. مگر پری باران را جز به چنين بارشی میتوان ديد؟
بائوبا | April 17, 2004 12:08 PM
مهر جوشان و تپنده درود
بر من نادان و دوستان مهربان ببخشای گر واژه يا جملهای نادانسته نگاشتيم.
شاد و سبز زی که شادمانی و سرفرازیَت را آرزومندم.
بائوبا | April 17, 2004 12:11 PM
اتفاقا همين باران يکريز و مدام فرورديني است که نقشش را بر بوم اين پنجره کشيده و دست از دل نگرانم بر نميدارد .
ديوونه | April 17, 2004 12:19 PM
مهربان تناور خيس بااصالت و سبز ... درود ، ميبيني چگونه از ديروز ابرها براي جشن دلتنگي هامان براي باران ، سبد ، سبد ، باران ميفرستند؟!
آري نازنين پر طراوت بارانزده ، بايد كه آدمي به جستجوي شقايق هاي خيس روان شود ...
nazli | April 17, 2004 12:19 PM
گرامی دوست چشم انتظار درود
دل خوش دار که پری باران با دستهای آبی مهر باز آمد. هم بر دفترش نگاشته است و هم بر برگهای من باريده است.
بائوبا | April 17, 2004 12:30 PM
نازنين پری باران، روشنای سبز همه دشت و سپيد مغرور کوهساران، درود
من ترا از خاکستری صبح دیروز بوييدم که چهگونه بال میگستردی و دامن از مرواريد غلتان پر میکردی، تا گلگون شقايقهای دشت بشويی و تمنای خاک تشنه برآری و گلهای کوچک رسته از ميان صخرههای سخت را نوازش نمايی. ديدمات که حسرت درختان را با نشستن بر بال باد و پر شور باريدن پاسخ دادی. تو هميشه در همين مه چگال و آبی گستردهای و دامن مهر ازين دشت و بوی گامهای آبیات از اين درخت تشنه دریغ نداری.
بائوبا | April 17, 2004 12:45 PM
بائوباي عزيز. درسته اين نوشته خطاب به يکي از دوستانتون بود ولي کمک بزرگي هم براي من بود. ممنون
shirin | April 17, 2004 3:49 PM
نازنين نقرهفام، نشسته در بارش مهتاب، درود
دوست که اين نپسنديد و به خشم شد.
دلام خوش باد که ترا پسند افتاد و به کارت آمد.
Baoba | April 18, 2004 9:43 AM
baba yeki bedo0neh kodakeh daron chiyeh bekhad bedo0neh chand salas taklifesh chiyeh baba be gayeh en hameh harf rage beesh yeki to0n to web o site hato0n testesho0 biyareh!
be jo0neh kho0dam savab dareh madar!
omid varam dafeh y digeh keh sreach kardam testesho bebinam na kho0desh!
aram shalchi | May 13, 2004 6:37 PM