ای تک شهاب روشن
بر آسمان تيره
ای تابش ستاره
بر سنگلاخ بيشه
سرگشته بودم حیران
گم کرده ره، پريشان
تن ريش، سخت زخمی
روح شیونی هراسان
دل آلوده به مویه
بسیار شيون، بس ناله
بودی تو مرهم زخم
آوای صد ترانه
بر دردهای پنهان
بر خارهای برّان
بنشسته ژرف در دل
سخت تيز، بس برنده
بودم در ته چاه
در ژرفنای تیرهی مه
بی هيچ اميد فردا
ريسمان رسيد ناگاه
جُستم به دست رشته
برآمدم به رويا
بنشستم به مهتاب
در دست همه شب
از گيسوی تو برکنده
نور پاشيدی بر شب
بر سنگلاخ بيشه
گيسو فروفکنده ناگه
بر چاه سرد تاريک
بر کوره راه باریک
بر زمهریر شب سرد
غوغای زوزهی درد
ای روشنای دوران
ای کهکشان تابان
با گيسوی بلندت
اين مهر پایدار و مانا
از چاه برون شدم من
اما دريغ و افسوس
بردم تاب و توانات
از روشنای دستات
خونابه میچکد ای وای
بنشسته بر سپیده
آن دستان سیمین
از دل صد زخم رنگین
سرخگون، وای خونین
رنجات فزودم ای وای
شرم باد بر منِ
اين تا دی بشکسته
آشفته، بس سرگشته
بر آسمان بهجا ماند
گسترده لکهی سياهی
از آن شهاب دیشب
وان تک ستارهی مهر
در دل برپاست غوغا
مهر تو چون ستاره
بس روشن، بسی گرم
تابناک و وه درخشان
رخشان، تابنده
تا ابد ماننده
برای همدلِ شنوايی که مهربانیاش شبام به صبح رساند
با دستان روشن و پرمهرش خارها از دلام برداشت
و همه دستاناش زخمی شد
توش و تواناش بر من بباريد و ببخشيد
و من جز رنجاش نيافزودم.
نازنين بائوبا ، گويي كبوتر چاهي ، اين قصه ي قصيده گونه ي تر تو را در كنار دلوي خالي در آخر شبي كه اينگونه به صبح رساندي اش ، نمناك ، به زباني كه مثل همهمه ي برگ هايت آشنا بود خواند و پر كشيد ... و رد بالهايش در آسمان به رنگ ستاره هايي كه يكي ، يكي ، آب ميشدند ، نوشت : گاهي ، رنج چه شيرين است !
[
nazli ] | [April 13, 2004 6:10 PM ]
نازنين پری باران، کهکشان روشن و تابان، درود
بامداد که بر لحظهی ترديد آسمان به تماشا نشسته بودم و نظاره گر ناپديد شدن ستارههای روشن در هياهوی بارش رگ بار زر بر آسمان، که همه سياهی و رقص مهتاب را به آنی از خاطر میبرد، در اين انديشه شدم که اين همه سبکباری که از زمزمهی زلال مهر آمده است، به بهای سنگينِ نهادن بار اندوه خويش بر شانهی دوست دارم.
آيا مهرورزان را چنين آزردن رسم و آيين مهر است؟
[
بائوبا ] | [April 13, 2004 6:43 PM ]
چشم تو هميشه در فزون باد
رويت همه ساله لاله گون باد(لسان الغيب)
مهربان بائوبا درود
روشناي نگاهت روزي تمامي دردها را از دل پر مهرت برون خواهد برد .تك شهاب مهر در روشناي دلت چه نوري دارد
[
آينده ] | [April 13, 2004 8:42 PM ]
آينده مهربان درود
تک شهاب مهر آن نارنين نقرهگون، آن يگانهی درخشان، دوستی است که تمام شب به مهر بر من تابيد و دلام را گرما و روشنا بخشيد.
[
بائوبا ] | [April 13, 2004 10:33 PM ]
آسمان پر از شهاب است.همه روشن همه پر مهر! دلتنگم .خيلي دلتنگ !اما اميدوار به ديدن شهابي روشن و حتي گذرا!
[
عاطفه ] | [April 13, 2004 11:54 PM ]
مهربان عاطفهی سرشار از مهر، درود
آسمانات شهاب باران و دلات پر ز زلال چشمهساران باد.
[
بائوبا ] | [April 14, 2004 12:12 AM ]
ممنونم مهربانتر از خورشيد که شهاب از تو نور مي گيرد و درخشش شايان توست.با همين سخن نيرو گرفتم و دلشاد شدم .سپاس.قلبت همواره پر مهر باد.
[
عاطفه ] | [April 14, 2004 12:24 AM ]
مهربان بائوبا ... آن نازنين يار - گيسو فرو فكنده
بر چاه سرد و تاريك
...
( چه بس استعاره ي زيبايي ) هرگز آزرده نخواهد شد از اينهمه خراشيدگيهاي خونآبه چكان دستهايش چرا كه سوده ترين كلام را - دوست داشتن را : حرف به حرف ، چون مرهمي به جراحت هاي سرانگشتهاي مهر ورز اش ساييده است و نيك ميداند معناي اين دو خط از مولانا را : باغ سبز عشق كو بي منتهاست
جز غم و شادي در و بس ميوه هاست
... نازنين تناور سبز ، به گمان ام از ازل ، رسم و آيين مهر را آب و رنگ و لعابي داده اند زين باغ سبز!
[
nazli ] | [April 14, 2004 9:44 AM ]
نازنين پری باران، همه روشنای کهکشان، درود
از چاه برون شدم به بافهی گيسوی دوست، اما آن مهربان مهربانان چه رنجی برد از دستان اندوه که شبِ گيسواناش میکشيد تا به روشنا رسد. وای بر من بار سنگين اندوه خويش بر تک ستارهی مهری که در آسمان تيره میدرخشيد، نهادم و با روشنیاش از تيرهگی رستم ولی دستاناش به زخم رنج خويش آلودم.
گر بارش رگبار اين گلواژههای آبی و روشن تو بر من نباشد، به کوته زمانی از درختی سبز به پاره چوبی خشک و بیجان بدل شوم. که تو تک تک واژههای مهر را میشناسی و همه پرتوی ميترايی.
نازنين پري باران، ای که گامهایَت تن دشت و کوير سبز و خنک و تر میدارد و بر باغ رنگ گل و شکوفه مینشاند، تن برگها و شاخههای اين درخت پر مرواريد باران است و به نوازش پر بالهایَت دلخوش و سخت مغرور. گوشهای از حرير آبی جامهات نهان ربودهام و بر شاخه پيچيدهام چرا که بوی تو، همان عطر خاک خيس که نسيم گليخ در آن شناور است را دارد. به بوی تو سبز میشوم، میبالم و میمانم.
مانا ببار و بتاب.
[
بائوبا ] | [April 14, 2004 10:13 AM ]
بائوباي عزيز من عاشق کامنتايي هستم که شما برام مي ذاريد يه جورايي طرز نوشتنت بهم آرامش مي ده. هيچوقت اين آرامش رو از من دريغ نکن. ببخشيد که من خيلي عاميانه مي نويسم. بلد نيستم قشنگ حرف بزنم. ببخشيد ديگه
[
shirin ] | [April 14, 2004 4:30 PM ]
نازنين نقرهفام، نشسته در بارش مهتاب، درود
کفشها به پا دار و راهی شو که آوايی از دل ناکجا ترا به وادی حيرت و سرگشتهگی میخواند.
نوشتارت نيز به سادهگی و شيرينی نامات است.
[
بائوبا ] | [April 14, 2004 4:55 PM ]
بائوبا جان.سلام ...........مي خوام ايندفعه کمي ايراد بگيرم از شعرتون.........البته مهم مفهوم شعر هست ولي اگر وزن را رعايت کنيم شعرمان خوش آهنگ تر ميشود و شنونده لذت بيشتري مي برد .......مثلا در مصراع ۳ شما گفته ايد : (( اي تابنده ي نور)) در صورتي که اين با وزن دو مصراع اول هماهنگي ندارد....دوباره مصراع ۵ همين مشکل را دارد و م که در آخر بودم آمده وزن را به هم زده ...........و همينطور مصراع ۹ .........۱۰....۱۷.......۲۲.....۲۳..۲۴..۲۵..۲۹..۳۰...۳۱..۳۲..۳۷..۳۸..۴۴..۴۷..۴۹..۵۰ ..و ۵۱ .......اين از مشکل وزن........در کامنت بعدي هم نظرم را در مورد خود شعر ميگويم........دوستدار هميشگيت........حميد........
[
hamid ] | [April 14, 2004 5:25 PM ]
حميد جان درود
گرچه شعر سفيد نمینويسم. اما دلبستهگی چندانی هم به وزن ندارم و تنها جاری احساس خويش روان میدارم که پایداری به وزن، گهگاه احساس تراوا را از سروده میربايد.
[
بائوبا ] | [April 14, 2004 5:32 PM ]
درود بر آن دستان سخاوتمندي که غبار از روح بزرگت مي زدايد و حار از پاي دلت بيرون مي کشد...
[
persona ] | [April 14, 2004 7:33 PM ]
نازنين پرسونای بس آشنا، درود
چشم انتظار اين رهگذر سرزمين شگفتیها و بوی خوش نارگيل مقدسی که با خود به همراه دارد، بودم.
نازنين ارزش يک دوست به هنگام همدلی آشکار گردد. اما آدمی هر چند که با گفتار از اندوه سبکبار گردد، ولی از تيرهکردن دل روشن دوست سخت شرمنده گردد که مهرورزان از غم دوست سخت به رنج نشينند.
[
بائوبا ] | [April 14, 2004 8:00 PM ]
بائوباي مهربان
دوست کوله بار به دوش شايد در سرنوشت من نقشي داشته باشد و من نيز آنگونه شوم .اما بسيار حيران و دلشکستهام ودر آستانه امضايي تلخ ولي اميدوار به آيندهاي روشن و ديدن شهابي که بماند و نرود! من براي آخرين بار به روز کردهام .لطفا با احتياط کامنت بگذاريد ...سپاسگزار هميشيگيم ...خدانگهدار
[
مهر ] | [April 15, 2004 10:41 AM ]
نازنين مهر درود
آنچه که بر آن سخت باور دارم، بر پای نوشتهات آوردم. لختی درنگ دار و بيانديش.
[
بائوبا ] | [April 15, 2004 11:21 AM ]
ساقیا پیمانه پر کن
نازنين بائوبا ، گويي كبوتر چاهي ، اين قصه ي قصيده گونه ي تر تو را در كنار دلوي خالي در آخر شبي كه اينگونه به صبح رساندي اش ، نمناك ، به زباني كه مثل همهمه ي برگ هايت آشنا بود خواند و پر كشيد ... و رد بالهايش در آسمان به رنگ ستاره هايي كه يكي ، يكي ، آب ميشدند ، نوشت : گاهي ، رنج چه شيرين است !
[ nazli ] | [April 13, 2004 6:10 PM ]نازنين پری باران، کهکشان روشن و تابان، درود
بامداد که بر لحظهی ترديد آسمان به تماشا نشسته بودم و نظاره گر ناپديد شدن ستارههای روشن در هياهوی بارش رگ بار زر بر آسمان، که همه سياهی و رقص مهتاب را به آنی از خاطر میبرد، در اين انديشه شدم که اين همه سبکباری که از زمزمهی زلال مهر آمده است، به بهای سنگينِ نهادن بار اندوه خويش بر شانهی دوست دارم.
آيا مهرورزان را چنين آزردن رسم و آيين مهر است؟
[ بائوبا ] | [April 13, 2004 6:43 PM ]چشم تو هميشه در فزون باد
[ آينده ] | [April 13, 2004 8:42 PM ]رويت همه ساله لاله گون باد(لسان الغيب)
مهربان بائوبا درود
روشناي نگاهت روزي تمامي دردها را از دل پر مهرت برون خواهد برد .تك شهاب مهر در روشناي دلت چه نوري دارد
آينده مهربان درود
تک شهاب مهر آن نارنين نقرهگون، آن يگانهی درخشان، دوستی است که تمام شب به مهر بر من تابيد و دلام را گرما و روشنا بخشيد.
[ بائوبا ] | [April 13, 2004 10:33 PM ]آسمان پر از شهاب است.همه روشن همه پر مهر! دلتنگم .خيلي دلتنگ !اما اميدوار به ديدن شهابي روشن و حتي گذرا!
[ عاطفه ] | [April 13, 2004 11:54 PM ]مهربان عاطفهی سرشار از مهر، درود
آسمانات شهاب باران و دلات پر ز زلال چشمهساران باد.
[ بائوبا ] | [April 14, 2004 12:12 AM ]ممنونم مهربانتر از خورشيد که شهاب از تو نور مي گيرد و درخشش شايان توست.با همين سخن نيرو گرفتم و دلشاد شدم .سپاس.قلبت همواره پر مهر باد.
[ عاطفه ] | [April 14, 2004 12:24 AM ]مهربان بائوبا ... آن نازنين يار - گيسو فرو فكنده
بر چاه سرد و تاريك
...
( چه بس استعاره ي زيبايي ) هرگز آزرده نخواهد شد از اينهمه خراشيدگيهاي خونآبه چكان دستهايش چرا كه سوده ترين كلام را - دوست داشتن را : حرف به حرف ، چون مرهمي به جراحت هاي سرانگشتهاي مهر ورز اش ساييده است و نيك ميداند معناي اين دو خط از مولانا را : باغ سبز عشق كو بي منتهاست
جز غم و شادي در و بس ميوه هاست
[ nazli ] | [April 14, 2004 9:44 AM ]... نازنين تناور سبز ، به گمان ام از ازل ، رسم و آيين مهر را آب و رنگ و لعابي داده اند زين باغ سبز!
نازنين پری باران، همه روشنای کهکشان، درود
از چاه برون شدم به بافهی گيسوی دوست، اما آن مهربان مهربانان چه رنجی برد از دستان اندوه که شبِ گيسواناش میکشيد تا به روشنا رسد. وای بر من بار سنگين اندوه خويش بر تک ستارهی مهری که در آسمان تيره میدرخشيد، نهادم و با روشنیاش از تيرهگی رستم ولی دستاناش به زخم رنج خويش آلودم.
گر بارش رگبار اين گلواژههای آبی و روشن تو بر من نباشد، به کوته زمانی از درختی سبز به پاره چوبی خشک و بیجان بدل شوم. که تو تک تک واژههای مهر را میشناسی و همه پرتوی ميترايی.
نازنين پري باران، ای که گامهایَت تن دشت و کوير سبز و خنک و تر میدارد و بر باغ رنگ گل و شکوفه مینشاند، تن برگها و شاخههای اين درخت پر مرواريد باران است و به نوازش پر بالهایَت دلخوش و سخت مغرور. گوشهای از حرير آبی جامهات نهان ربودهام و بر شاخه پيچيدهام چرا که بوی تو، همان عطر خاک خيس که نسيم گليخ در آن شناور است را دارد. به بوی تو سبز میشوم، میبالم و میمانم.
مانا ببار و بتاب.
[ بائوبا ] | [April 14, 2004 10:13 AM ]بائوباي عزيز من عاشق کامنتايي هستم که شما برام مي ذاريد يه جورايي طرز نوشتنت بهم آرامش مي ده. هيچوقت اين آرامش رو از من دريغ نکن. ببخشيد که من خيلي عاميانه مي نويسم. بلد نيستم قشنگ حرف بزنم. ببخشيد ديگه
[ shirin ] | [April 14, 2004 4:30 PM ]نازنين نقرهفام، نشسته در بارش مهتاب، درود
کفشها به پا دار و راهی شو که آوايی از دل ناکجا ترا به وادی حيرت و سرگشتهگی میخواند.
نوشتارت نيز به سادهگی و شيرينی نامات است.
[ بائوبا ] | [April 14, 2004 4:55 PM ]بائوبا جان.سلام ...........مي خوام ايندفعه کمي ايراد بگيرم از شعرتون.........البته مهم مفهوم شعر هست ولي اگر وزن را رعايت کنيم شعرمان خوش آهنگ تر ميشود و شنونده لذت بيشتري مي برد .......مثلا در مصراع ۳ شما گفته ايد : (( اي تابنده ي نور)) در صورتي که اين با وزن دو مصراع اول هماهنگي ندارد....دوباره مصراع ۵ همين مشکل را دارد و م که در آخر بودم آمده وزن را به هم زده ...........و همينطور مصراع ۹ .........۱۰....۱۷.......۲۲.....۲۳..۲۴..۲۵..۲۹..۳۰...۳۱..۳۲..۳۷..۳۸..۴۴..۴۷..۴۹..۵۰ ..و ۵۱ .......اين از مشکل وزن........در کامنت بعدي هم نظرم را در مورد خود شعر ميگويم........دوستدار هميشگيت........حميد........
[ hamid ] | [April 14, 2004 5:25 PM ]حميد جان درود
گرچه شعر سفيد نمینويسم. اما دلبستهگی چندانی هم به وزن ندارم و تنها جاری احساس خويش روان میدارم که پایداری به وزن، گهگاه احساس تراوا را از سروده میربايد.
[ بائوبا ] | [April 14, 2004 5:32 PM ]درود بر آن دستان سخاوتمندي که غبار از روح بزرگت مي زدايد و حار از پاي دلت بيرون مي کشد...
[ persona ] | [April 14, 2004 7:33 PM ]نازنين پرسونای بس آشنا، درود
چشم انتظار اين رهگذر سرزمين شگفتیها و بوی خوش نارگيل مقدسی که با خود به همراه دارد، بودم.
نازنين ارزش يک دوست به هنگام همدلی آشکار گردد. اما آدمی هر چند که با گفتار از اندوه سبکبار گردد، ولی از تيرهکردن دل روشن دوست سخت شرمنده گردد که مهرورزان از غم دوست سخت به رنج نشينند.
[ بائوبا ] | [April 14, 2004 8:00 PM ]بائوباي مهربان
[ مهر ] | [April 15, 2004 10:41 AM ]دوست کوله بار به دوش شايد در سرنوشت من نقشي داشته باشد و من نيز آنگونه شوم .اما بسيار حيران و دلشکستهام ودر آستانه امضايي تلخ ولي اميدوار به آيندهاي روشن و ديدن شهابي که بماند و نرود! من براي آخرين بار به روز کردهام .لطفا با احتياط کامنت بگذاريد ...سپاسگزار هميشيگيم ...خدانگهدار
نازنين مهر درود
آنچه که بر آن سخت باور دارم، بر پای نوشتهات آوردم. لختی درنگ دار و بيانديش.
[ بائوبا ] | [April 15, 2004 11:21 AM ]ساقیا پیمانه پر کن