مرگ اندیشه
نسيم نوشته است:
اين دمل چركين تهمت زني و فضاي ايجاد رعب بايد شكافته شود و خشك شود.
اين دمل چركين روح جامعه ما را بيمار كرده است. جامعه ما روحش بيمار شده است.
جامعه ما از نظر روحي افسرده است. ترسو است. از حرف زدن مستقل در جمع مي ترسد. چون هر لحظه ممكن است به او تهمت بزنند.
بيچاره هوشنگ گلشيري افتخار ادب سرزمين ما به خاطر دو كلمه حرف شد خاتمي چي و سفير جمهوري اسلامي.
اين چرخه خرافه فكر را ميكشد.
فكر در چنين فضائي مي ميرد. فكر مرده است.
آری انديشيدن در چنين فضايی ديری است که مرده است و لاشهاش را هماينان به نيش کشيدهاند و استخوانهایَش را نيز بنا دارند بسوزانند و در جام ريزند و با شراب درد و حسرت و افسوس سرکشند.
آري نازنين : روزگار غريبي ست نازنين !
و عشق را در کنار تيرک راه بند
تازيانه ميزنند.
...
و تبسم را بر لب ها جراحي ميکنند
و ترانه را بر دهان .
شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد
...
ابليس پيروز مست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.
خدا را در پستوي خانه نهان بايد کرد
روزگار غريبي ست نازنين
...
nazli | April 12, 2004 10:05 AM
نازنين پری باران، روشنای همه روزگاران، درود
تا هنگامی که مردمان به خويش اجازه دهند که بر ديگران ره و رسم زندهگانی و رفتار و حتی انديشيدن بياموزند، از اين تارهای خاکستری تارتنک که بر همه روح و جان پيچيده است، رهايی نخواهد بود.
من بر ره درستام. باشد ولی کاش میپذيرفتيم که ديگران نيز بر ره درست خويش میروند و همهگان به اين کوره راه سنگلاخ خويش نمیخوانديم به زور نمیکشانديم.
بائوبا | April 12, 2004 10:31 AM
سلام بائوبا جون. مي دوني شايد خيلي ها از اين حرف من ناراحت بشن . ولي بايد بگم از ماست که برماست. خودمون خواستيم. من معتقدم که اين سرنوشت نيست که انسانها رودر يه مسيري قرار مي ده اين خود آدما هستندکه سرنوشتشون رو رقم مي زنند. حالا هم بايد افسرده بشند. کاري ميشه کرد؟
shirin | April 12, 2004 1:47 PM
نازنين شيرين، نهان در بارش ماهتاب، درود
آن که سرنوشت رقم زده میشود يا نقشی مدادی، از پيش کشيده، بر برگ روزگار است که تنها رنگآميزی آن در توان ماست، گفتوگويی به پيشينهی تاريخ و به گستردهگی ذهنهاست.
اينجا سخن از تهمتزدن و انگ نهادن بر دگران است. سخن از انديشه در همراهان و همسايهگان کشتن است. سخن از تنها خود ديدن و غير نديدن است.
بائوبا | April 12, 2004 2:05 PM
سالهاست كه مرده ايم سالها
مي خورديم
مي آشاميديم
مي رقصيديم
نمي فهميديم
نمي دانستيم
كه مرده ايم
كه همه مردگانيم
همه
غافل و مغرور
جاهل و بت پرست
هنوز هم مرده ايم
ولي با اين حال اميدي نيست
خرس سفيد | April 12, 2004 6:09 PM
راستي بائوبا ياد فيلم ديگران افتادم حتما ببينش
خرس سفيد | April 12, 2004 6:10 PM
سلام. آن شعر ها و اين مقال؟ جاي شگفتي است! لطافت آنجا و صراحت اينجا دريايي فاحش است ميان دو کوه سربلند که رسيدن از يکي به ديگري را ناممکن مي نمايد! ولي گويا تو توانستي و شايد خواستي که بتواني. حال سوال من از تو اين است: آيا مي ماني يا ميروي تو هم چون بسياري ديگر؟ خودت بهتر مي داني آنکس که به اين دريا پاي گذاشت سخت است که دامن تر نشده بدر آيد.
موفق باشي
sherwood | April 12, 2004 9:45 PM
سلام بائوبا
به گلي مي انديشم
که مسافرکوچک دوستش داشت
وگل
عشق رامي فهميد
وسکوت رادرپيش گرفته بود
زماني سخن گفت
که داشت مسافرمي رفت...
وگفت :
تومسئول انچه اهلي کرده اي هستي
آينده زيبا سخن گفته است از قول اگزوپري
درود بر شما
hakha | April 12, 2004 9:52 PM
گرامی خرس سفيد درود
مردهگی را ديری است که میآزماييم تا شايد هوس زندهگی از ياد برود.
بوی خاک و پوسيدن را آيا حس نمیکنی؟
بدان که از لاشهی مردهی ماست.
ديگران را ديدهام، اما خود را هنوز نديدهام.
بائوبا | April 12, 2004 11:02 PM
جنگل سبز مامن قهرمانان درود
گهگاه فرياد خشم و نالهی درد دوستی را که همدل و همآواز است، بايد خروشيد.
انديشيدن را ديری است که زندهبهگور کردهايم و بر خاکاش به سوگ نشستهايم. هر از گاهی نالهاش از زير خاک به گوش میرسد، اما اشکريزان، مشتی دگر خاک بر گورش میپاشيم.
هنوز که باد وحشی نيامده است تا بر بالاش بنشينم و شاد و سرودخوان راهی ناشناخته گردم. پس هستم.
بائوبا | April 12, 2004 11:17 PM
آتش تند و سوزان، نهان در خاکستری سرد، درود
تو را سخت دلتنگام چرا که آه دلسوختهگیات از برگهای آن دفترچهی سپيد بيرون زده است و چشمانام را سخت میسوزاند.
اين آريامرد انديشنده و پرسنده را چه شده است که سوتهدل گشته است؟
بائوبا | April 12, 2004 11:21 PM
درخت صميمي ام ، پس بي انديشيدن بايد چه کرد ؟ بي انديشيدن حتي نميتوان به مرگ انديشيد ...:( در اين فضاي تهوع آور... تو پاينده ماني و سبز ...
mahya | April 12, 2004 11:51 PM
سلام بائوباي خوب و مهربان....انديشه ؟!... سرابي بيش نيست...
maryam | April 13, 2004 12:18 AM
دوست گرانقدر ، از لطفت ممنونم و از کامنتهای بسیار دلنشینت. همیشه از خوندن کامنتهات لذت میبرم و از یشنهاداتت استقبال میکنم.
کاپیتان نمو | April 13, 2004 1:39 AM
نازنين بائوبا سلام
آري ديريست که انديشه در اين ديار مرده چون هر گاوچاله دهاني خويبش را بر مسند حقيقت مي گمارد و هر ياوه اي که بر زبانش رسد دريغ نمي کند .يادم است که دولت آبادي را در برلين با نداي مرگ خواندند و دولت آبادي بر فراز آمد و گفت با من از مرگ نگوييد .گلشيري را کوبيدند و هيچ نگفتيم .هرکه در راه صلاح بود را با سلاح طرفداري رژيم کوبيدند و کنون بر ديار وبلاگها فرياد سياست مي زنند .بر واژه هاي آنان نداي مرگ مي آيد و هيچ خبري از زندگي نيست.براستي مهربان بائوبا کاش هر چه زودتر اين دمل چرکين بخشکد و رقص واژه ها را در فضايي سالم ببينيم که رقصي چنين ميانه ميدان آرزوي انديشه يکايک انديشمندان است
آينده | April 13, 2004 2:00 AM
سلام به بائوباي عزيز
آنجا که از انديشه سخن رود ديگر جايي براي اينان نيست
چراکه کوچکترين جرقه هاي انديشه همچون آتشي است بر خرمنشان
گاه به ياد عصر جاهليت عرب مي افتم که سردمداران چگونه با وعده هاي پوچ همچون باران و خوشبختي و ... هداياي گرانقيمت مردمان بيچاره را به پاي بتهاي بي مقدار مي نشاندند ...
نيک ميداني جايي که خرافه ميهمان است انديشه جاي ندارد ...
آري دوست من اينان با حجمه هاي فکري و ايجاد تنشهاي سياسي و خرافاتي قصد سوزاندن آخرين سوسوهاي انديشه را دارند در ميان اين قشر پرحادثه و پربار ...
ومن امروز همچنان بر فراز گذشته هاي خويش فرياد مي کشم تا آنجا که آخرين عنصر پيکرم قدرت ادامه راه را داشته باشد مي انديشم و انديشه هاي خويش را نشر ميدهم ...
شاد باشي و هميشه در اوج ... بدرود عزيز !
مانیـا | April 13, 2004 8:17 AM
محيا جان درود
چه بيانديشی و چه نيانديشی، تک سوار مرگ آرام و بیهياهو خواهد آمد. دل بد مدار.
سبز و سرفراز و شادمان زی.
بائوبا | April 13, 2004 10:37 AM
نازنين مريم درود
انديشه سراب نيست. انديشيدن هم توهم نيست. اما، اشباح تاريکی با بستن راه انديشيدن و تزريق توهم خويش بر دگر مردمان و بستن زنجير و بند بر آن، درپی تهی کردن مردمان از انديشيدن هستند.
نيگ به پيرامون خود بنگر و ببين که مردمان چهگونه به واگوی انديشههای اين و آن بدل شدهاند. نيچه بزرگ بود و وان دگر ابرمرد و ديگری صاحب انديشههای ناب. اما همه واگويه بودن، بیهويتی میآرد.....
بائوبا | April 13, 2004 11:00 AM
دوست دريايی من درود
سپاس از مهرت. خود نيک میدانی که دنيای زيبايی که تو به تصوير میکشی، چه اندازه پرکشش است.
بائوبا | April 13, 2004 11:08 AM
آينده مهربان درود
چه گويم که همه خود بگفتهای. اين دمل چرکين نيشتر و مرهم نياز دارد. بايد خاکها از گور انديشه برون ريزيم و دگرباره بال و پرش دهيم.
بائوبا | April 13, 2004 11:30 AM
نازنين مانيای انديشنده و پرسنده و جوينده، درود
بلند و خروشان فرياد برکش و ژرف به انديشه نشين تا شبستيزان را دگر توان انکار آفتاب و مهر نباشد. اين خدای درون آدميان جز به انديشه از پوسته برون نشود و جز با فرياد خود ننماياند.
مانا و پاينده ژرفنگر و جوينده و انديشنده بمان.
بائوبا | April 13, 2004 11:34 AM
سلام شوريده شرجي... از خاکسار عزيز هم آن چه برايمان باقي مانده خاطره قصه هاي جاويداني است که به اندازه قصه هاي بهرنگي دوستشان داشتيم... که آن قدر خوانده بوديمشان که انگار خود خود قهرمانان آن قصه ها بوديم... انگار که حوادث داستان ها جزئي از هر ثانيه و هر دقيقه زندگي مان شده بود...
persona | April 13, 2004 12:56 PM
نازنين پرسونای بس آشنا، همراه کوچههای کودکی، درود
نبينی که نسيم را چهگونه به فرياد و فغان واداشتهاند؟
تا چه هنگام انديشهمردان را بايد چنين بیتاب يا در خود فرورفته و خاموش ببينيم و دم برنياريم؟
کسی از اين آشنايان و عزيزان که با قلماشان بارها ما را به دنيای ديگری بردهاند، نام ببر که اين گونه کوتهبينیها و خودمحوریها، دلسرد و اندوهگيناش نکرده باشد. هيهات که صاحبان قلم نيز به جرگهی تهمتزنان پيوستهاند. به ياد داري که پارسال هم دو تن ديگر برهم تاخته بودند و بر هم تهمت میبستند.
اين چرخهی سرگيجهآور سياهی گويا سر ايستادن ندارد.
بائوبا | April 13, 2004 1:13 PM
........................................................................................................................................................................................................................................................
hamid | April 13, 2004 3:47 PM
افسوس افسوس
rokhsar | April 14, 2004 12:09 AM
سلام عرض كرديم ما شما رو دوست داشت راستي بائوبا جون هوا بهاري شده عجيب ...ما خيلي چاكريم
خرس سفيد | April 17, 2004 9:24 AM