تخته سنگ تنها
صخره سنگی بر اوج کوه
سربلند و بس مغرور
بينای سالهای دراز
از فراز قلهی پربرف
تخته سنگی پرلبه
لبههایی تيز و تک
بس يگانه، بس تنها
ناظری از اوج، از بالا
با خواهش آزمودن
از نزديک ديدن
لمس کردن
تن دشت سبز بوسيدن
همه گلها بوييدن
بس لرزيدش دل
لرزش کوهی چنين سخت
چنين سنگين
کنده شد از کوه، بگسست
لبهها تيز، هم چنان مغرور
اين ابرتن، اين صخرهی تنها
غلتيد و چرخيد
سريد و سريد
لبههای تيز و يگانه
در فروغلتيدنها
صاف شد و هموار
گوشهها رفت برباد
خراشيد تن کوه
ببريد پوستهی درخت
بلغتيد درميان آبشار
فروافتاد و افتاد
تا نباشد دگر تنها
کوبيد تن
همه دندانههای تيز و برّا
کوبيد برکوه و ديوارها
بچرخيد همچنان ديوانهوار
بغلتيد و بشکاند و بشکست
فرو غلتيد و چرخيد و بيافتاد
رسيد در دامان کوه
بس خسته و نالان
افسوس که نماندش هیچ
زان همه دندانههای تيز
وان يگانه صخرهی مغرور
وان تنهای سرفراز
زمانی دور بر اوج کوه
در اين پايين همه يکسان
همه خرد و همه کوچک
شنهای هموار و صاف
همه صيقل خورده
ازکوفتن بر در و ديوارها
از فروغلتيدن، بهزير آمدن
افتادن و خرد گشتن
با خاک هم سان
از سختی سالها
اینک
در دامان کوه فروريخته
مشتی شن
همه يکسان و خرد
هموار و صاف
در دل اما آرزویی
ياد صخرهای تنها
که بود کوته زمانی
در آن بالا و بالاها
ياد تخته سنگ فراز کوه به تنهايي کافي نيست کاش آن چرخش و حرکت در اين شن هاي خرد هم همچنان ادامه داشت. اي کاش!
pixelak | April 10, 2004 5:50 PM
دوست نازنين درود
در دامان کوه هزاران شن ريز بیجنبش نشستهاند در افسوس. از چرخش و بر ديوارها کوبيدنها و در پی خواهش رفتنها هيچاشان بهدست نيامده است جز خاک و خرد شدن. جز از بلندا و ابرتنی به فرودست و ناچيزی رسيدن.
آرزوها از نزديک هيچ نبودند جز سرابی و رنگهای تند و گرم در فرودست همه خاکستری گشتند. دگر نه توان سرافرازی است و نه گاه بالا برگشتن. در فرودست تنها مشتی شن مانده و تنی خسته از به ديواره کوفتنها.
بائوبا | April 10, 2004 6:05 PM
بائوباي مهربان درود
سروده ات مرا به گذشته برد كه تك صخره اي تنها بودم .لانه عقاب بر بستر دلم بود و تيزچنگيش در انديشه ام .گذر رمان مرا بر اين انديشه انداخت كه ندايي را با عشق در دلم زنده كنم اما گويا غافل بودم و پژواك در دل بهترين آواي عشق است .چه بسا كه صيقل خوردن سنگواره دل را چنين خرد شدن نشايد و آن صخره سنگ بر اوج بسي سزاوارتر از خرده سنگهاي بي غرور و صيقل خورده است.
آينده | April 10, 2004 7:26 PM
مهربان تناور ... وزن سروده ي عميق ات ، ضربآهنگ باران است وقتي قلوه سنگها را در بستر سنگلاخي ي كوه ها ميشويد و به رود ميريزد - سنگريزه ها و شن هايي بر كف رود ... چه خوش ميباشد كه ريشه هايت در عمق خاك چنين درد آشناي دل سنگي ي صخره ميباشند !
nazli | April 10, 2004 8:18 PM
آينده مهربان درود
هر کسی از ظن خود شد يار من
از درون خود نجست اسرار من
بائوبا | April 10, 2004 8:29 PM
نازنين پری باران، مهر و روشنای همه دوران، درود
همهی ما آن تخته سنگ برافراشته و تنها بودهايم. در پی ديدن و يافتن و بوييدن و دريافتن از فراز به نشيب درغلتيدهايم و همه "من" به کناري نهادهايم. در پايان نه لبهی تيزی بازمانده است و نه توان جنبشی. شن خردی چو دگر شنها که تنها افسوس اوج مغرور کوهستان بر دلاش مانده است و درد ديوارههای سنگی و سخت.
بائوبا | April 10, 2004 8:40 PM
مثل هبوط!... نوستالژی بهشت گذشته...
محمد جواد طواف | April 10, 2004 11:45 PM
درخت صميمي ام سلامتي ات را خواستارم ...و عشق هم اينچنين است ؟ که روزي در اوج عشق و عشق بازي هستي و روز ديگر سقوط ...سقوط ..سقوطي تلخ ... و ديگر به اوج رسيدني وجود ندارد ...!
mahya | April 11, 2004 1:41 AM
این دشنام های یاوه حذف شد چرا که چنین ناسزاهایی تنها گوینده ی آن را سزاست و بس.
binam | April 11, 2004 6:32 AM
آنچنان غرور و اینچنین نزول
آنچنان عظمت و اینچنین حسرت
اینهمه را از چه باید دید؟
چنان همنشین خاک و دیگر هیچ ...
زیبا بود و عمیق ...
بدرود !
مانیا | April 11, 2004 9:55 AM
جناب بینام و نشان
مگر کدو بدنام است که بخواهد خود را در پنهان نمايد.
کسانی چون جنابعالی که به بدنامی و فحاشی شهرهی خاص و عام هستند، در پشت نام و نشانهاي مجعول پنهان میگردند تا به اتهام بستن به ديگران و فحاشی داممه دهند. افشاگریها و اکتشافاتی از اين دست را در وب لاگ های متعدد خويش و دوستان همسان خود ادامه دهيد که اين جا و در اين تارنما خريداری ندارد.
آقای مبارز سیاسی از طریق وب لاگ نگاشتن، با نوشته های شما آیا باطبی و دیگران از شکنجه و زندان رستند و یا مردمان گرسنه ای که دم از ایشان می زنید به نان و نوایی رسیدند؟ شما در کانادا به همان شغل شریف خود بیردازید و در رویای براندازی و رسیدن به وزارت و وکالت خوش باشید.
پیام یا به تر است بگویم فحاشی جناب بی نام با آی پی زیر بوده است. هر چند که ایشان به سبب تجربه در فحاشی در پشت پراکسی نهان می شوند و آی پی هاشان نیز جعلی است و گاهی از کانادا، گه از نروژ و گه گاه از رومانی و امریکا و دگر جاها آی پی می گزینند.
ندانم این مبارزات بی امان اینان چیست و چه ثمری داشته است که هر کس سیاسی ننویسد، از نظر این نامردمان دست به یاوه گویی یازیده است!
پروردگار همه بیماران روانی را شفا دهاد.
IP Address
193.170.41.206
بائوبا | April 11, 2004 10:00 AM
درود
دوست عزيزم واقعا دلم براي اينجا تنگ شده بود. موفق و شاد باشي و سال خوبي داشته باشي.
چون سام عزيز قسمت نظر خواهي رو برداشته نتونستم پيغام براش بزارم. ولي کلا خيلي مخلصيم.
شاد و پيروز باشي
هومن | April 11, 2004 12:23 PM
كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد
يك نكته ازين معني گفتيم و همين باشد
غمناك نبايد بود از طعن حسود اي دل
شايد كه چو وابيني خير تو در اين باشد
جام مي و خون دل هر يك به كسي دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
بائوباي هميشه سبز درود
كنون با ديدن پيام اين ياوه گوي بي نام تفعلي براي شما زدم و آن سخندان آنجهاني چنين سرود .براستي چه غم گر ياوه گويان ياوه سرايي كنند .بائوبا چنان در قلبها ريشه مي كند كه هيچ تيشه اي بر آن كارگر نيفتد اما ياوه گوياني چنان این مردک و ...براي هيچ كس هويتشان پوشيده نيست حتي گر پشت بي نامي خويش را هويدا نكنند باز از واژه هاي متعفنشان كه چون ذهنشان پوسيده است ،باز شناخته مي شوند .اما در باب كدو قلقلي بايد بگويم كه كدو از نظر آگاهي همانند شما مورد طعن حسودان است و نبايد از طعن حسودان غمناك بود
آينده | April 11, 2004 1:11 PM
هومن جان درود
آن اندازه ناپيدا بودی که پنداشتم در پی شاهدامادی رفتهای و به اين زودیها به اينترنت و برگهای وب سرنخواهی زد.
بائوبا | April 11, 2004 1:34 PM
بر همه دوستان درود
شرمندهام که پيام پر دشنام اين ياوهگوي شهر آيينهها را پاک نکردم و شما وادار به ديدن اين سخنان زشت شديد. ولی خواستم همهگان اين سخنان گهربار ببيند و مبارزانی چنين را بهتر بشناسند. کسانی که به وبلاگهای سکسی کاری ندارند. اما بر دفترچههای شعر يا ادب میتازند چرا که از کمبود مخاطب سخت در رنج هستند و گردآمدن مردمان را جز بر تارنمای خود، نپسندند.
امثال اين فرد که با آوردن شعر بسيار زشتی از ايرج ميرزا در سال گذشته، به اصطلاح بر حجاب خرده گرفته بود.
پروردگار بيماران روانی را شفا دهاد.
بائوبا | April 11, 2004 1:52 PM
آينده مهربان درود
از مهرت سپاس.
اما جواب ابلهان خاموشی است. خود را به پاسخگويی به اين مردک پارانوييدی، ميازار
بائوبا | April 11, 2004 1:54 PM
زيبا مي نويسي بائوباي عزيز...
ghazal | April 11, 2004 4:14 PM
جواد جان درود
نه بر اوج قله بهشتی بود و نه در دامان دشت.
تنها در آن بلندا جوانی بود و غرور و ابرتنی و در اين نشيب نه غروری بازمانده است و نه شادیای به دست آمده است. در بلندا رويای دشت بود و در اوج آرزوی اوج و صخرهای سزفزاز بودن.
دريغا که در هر دو سو تنها حسرت بود و افسوس.
بائوبا | April 11, 2004 4:17 PM
محيا جان درود
گر هميشه در اوج میبودی که چو اين تخته سنگ در حسرت دشت و نشيب مینشستی. زندهگی همه دگرگونی و بر بال باد نشستن و گه نسيم بودن و گاه توفان گشتن است.
بائوبا | April 11, 2004 4:21 PM
مهربان مانيا و غزل نازنين درود
روح و جاناتان با زيبایی و لطافت آن چنان درآميخته است که اين چنين ديدی زيبابين داريد.
بائوبا | April 11, 2004 4:24 PM
سلام! چه میشود گفت مقابل بلندای كلامات كه چون آرزوهايت بلند بالاست!
شين | April 11, 2004 8:46 PM
نازنين فروغ روشن درود
آرزو هماره بلند است. اما چو بدان رسند، خوار و کوچک گردد و به آنی از چشم بيافتد و آرزويی دگر در دل نشيند.
دفترچهات به هيچ روی باز نتوانم کرد. گويا بلاگ اسکای مشکل دارد.
بائوبا | April 11, 2004 9:23 PM
سلام سربلند سرافراز... واژگانت آن چنان بر دل و جانم نشسته که متن اين بارم را با ياد تو و با حال و هواي کلام تو نوشتم... نمي دانم چرا عجيب مرا به ياد دو عزيز گرانقدري که سال هاست در کلاس درسشان زانو ي ادب بر زمين مي زنم- محمو د دولت آبادي و بهرام مقدادي- مي اندازي... اين چه شباهتي است نمي دانم...
پرسونا | April 11, 2004 11:55 PM
بائوباي دوست داشتني ام چه خوب گفتي که بلندي ها مجذوبمان ميکنند و دامنه ها نه . اما همچنان که کوهستان را در چشم انداز خويش داريم بر جلگه قدم مي گذاريم ...! پابرجا ماني و سبز ...
mahya | April 12, 2004 12:29 AM
نازنين پرسونای بس آشنا درود
آنان که نام بردی، بر من نيز حق استادی دارند و برایَم بس گرامیاند.
سربلندی و سرافرازی نيز در گذرگاه زمان گم شد و از آن صخره سنگ مغرور جز مشتی شنريزهی هموار و همسان با دگران هيچ نماند. دگر نه آرزويی در دل مانده است و نه خواهشی برتن. تنها اندوه و رنج و درد است که بهسان ياری ديرين و مانا از اين درخت جدا نگردد.
بائوبا | April 12, 2004 12:49 AM
کسي که به تو فحش ميدهد که چرا سياسي نمي نويسي ابلهي بيش نيست...
مانند آنکه سياسي نويسها را مضحکه ميکند ...
زهرخند | April 12, 2004 1:14 AM
بائوباي عزيز بسيار جالب بود.............چند جور ميشه برداشتش کرد ..........براي من که اينطور بود.......قربانت..حميد
hamid | April 12, 2004 3:32 AM
نازنين با اصالت سبز ، درود ...
خويشتن را به بستر تقدير سپردن
و با هر سنگريزه
رازي به نارضائي گفتن.
زمزمه ي رود چه شيرين است !
از تيزه هاي غرور خويش فرود آمدن
و از دلپاكي هاي سرفراز انزوا به زير افتادن
با فريادي از وحشت هر سقوط.
غرش آبشاران چه شكوهمند است !
و همچنان در شيب شيار فروتر نشستن
و با هر خر سنگ
به جدالي برخاستن.
چه حماسه اي است رود ، چه حماسه اي!
( ۵ بهمن ۴۴ - شاملو - از گزيده شعرها و خوانش شعر، ع . پاشائي )
آري نازنين با ئوبا ، تقدير آدميان ، آميزه اي با سرنوشت محتوم آن تك صخره ي تنها ست اما به ياد ميآري كه چه مهربانانه به من ميگفتي : خود ، خشت هاي اين ديوارهاي سنگي ( انزوا و افسوس ) را ، يكي ، يكي ، برهم بر ميچينيم ... شايد ( دگرگوني ) آدمي را ( دگرگوني در احساس هايش در شدن و بودن اش ) را - كه هر كس مفهوم آن را به درستي درك نميكند و تو آنچنان نيك در يكي از نظر خواهي هاي محمد جواد طواف - وحي شبانه ، از آن سخن گفته بودي - از دگرگوني آدمي ، كه من نيز به آن عميقا اعتقاد دارم ! ... جز در گرو همين فراز و فرود زندگي به دست نيايد ! زندگي كه هم سعي است و هم نصيب ...
nazli | April 12, 2004 8:51 AM
محيا جان درود
امان از چشمانی که از ديدن سير نگردد و امان از آن دل که از خواهش هماره لبريز ماند و هزاران شيون از زمان که همه داشتهها را باخود برد و تنها گرد فراموشی برجای نهد.
بائوبا | April 12, 2004 8:59 AM
زهر خند نکتهبين درود
شمار ابلهان روزافزون است. هرکس خويش را درست و بس باخرد شمرد و ديگران ابله.
گر کسی يافت شد که بر نادانی و يا نابخردی خويشتن زبان گشود، بدان که دروغگوی کارکشتهای است و درپی نهان نمودن چيزکی.
بائوبا | April 12, 2004 9:02 AM
نازنين پری باران، روشنا و زلال همه دوران، درود
در خردی پدر روزی که به شکايت از روزگاران بودم مرا گفت: زندهگی را ساختن بايد نی با زندهگی ساختن. سرودهی بامداد و نوشتار تو اين گفتهی وی را به يادم آورد.
اما نازنين آبی و سبز و رنگينکمان آسمان، دلام گهگاه برای آن همه لبهی تيز که نشانی از يگانهگیام در روزگار دور و نماد يک "من" جداگانه و متفاوت از همه کس بود، تنگ میشود. گذر زمان بسيار آموزهها بههمراه دارد که همه کس هنگام آرزوی برگشت به گذشته يا پار رويای به همراه بردن اين آموزهها را نيز دارد.
دشت رنگرنگ است و پر ز پرندهگان مست و عاشق و نغمهخوان. اما افسوس که در دشت عقابی نيست. سيمرغ تنها بر بلنداي کوه آشيان دارد و در نشيب دشت بايد به حسرت آن لحظهی باشکوه که عقاب پر و بال میگسترد، نشست و هرگز سوختن و به خاکستر نشستن ققنوس را نديد. دلام برای بلندای کوه و تنهايی عقاب مغرور و آتش سيمرغ بس تنگ است.
بائوبا | April 12, 2004 9:16 AM