آوایی از ویرانه
از درون ويرانهای
میرسد بر گوش
آوایی پرشور
میخواند اينک بوم
داستانی از يک مرد
از روزگاری بس دور
سر گشته در ميان مه
کولهبارش بر گوشه
دروناش همه توشه
اندوه روزگار گمگشته
نشسته در ميان قلمدانها
میکشد با قلممويی خرد
نقشی اثيری، اثيری
زنی زيبا و گنگ
پيوسته، پيوسته
کنار بستر
درون کوزهای
ماری خوش خط و خال
نیشاش پایان همه رنج
دعوا شد بر سر گنج
زنی بالا بلند بر قلمدان
اثیری، اثیری
یایان جنگ اما
نیست هیچ خوش
جوان نیست دیگر
این زال پیر و خسته
وان پیرمرد خنزر پنزری
بر دهان یادگار بوسهای
طعم خیاری تلخ
کجاست گلدان راغه؟
ورقپارههای پراکنده
از توپ مرواری
پوزخندی بر خرافات و باورها
بيم از همه شاهان و ملايان
بر فراز تخت
نمايی از زنی شيرين
ياری ازو بگسسته
دگر گوشه
ايستاده پيکری از گچ
با جامهای رنگ رفته
نمايی از زنی زيبا
عروسی از فرنگ برگشته
مینويسد با سری افکنده
کیمیاگر حیران، مات و مبهوت
میچکد بر کاغذ
سه قطره خون سرخ
از دلی سخت بشکسته
تناش رنجور و زار
اما
سفرهاش سبز
در ميان جامی شير
دلآشوبه از مردارخواری
خسته، افسرده، بگسسته
از دروغ و رنگ بیزار
از فريب و ننگ بيمار
دلمرده، تن بشکسته
روح حیران و آشفته
سرگردان، سرگشته
نشسته بر روح هزاران زخم
در انزوایی سخت
خورنده، بس خراشنده
پردرد، پر درد
همسايه آورد بالا
به زير شيروانی
جرعهای چای، اندکی نان
پرسید از حال و روزش
بيمار گشتهای مرد! بيمار!
بايد رفت و رفت
برگشت به آن تک لحظه
آن شيرين و تاريک
زمان پيش از صفر
ميان پوششی خيس
همه سرخ و سرخ
رفت آرام و خاموش
بیهياهو ، بیجنجال
پرپرزنان بر بال بوف
نازنين همراهی کور
ماند بر زمین اما
هزاران قلمدان رنگین
بر آن نقش زنی
بالا بلند، بس زیبا
اثیری، اثیری
انديشهای بس ژرف
چراغی روشن و پرنور
سوسو زنان از دور
فرومرد ناگه، به يکبار
گشت تا ابد خاموش
آوای بوفی کور
و گلدان... آن گلدان راغه و آن کوزه محتوي نيش مارناگ... و زخم هاي خوره مانند... و آن دنياي ماليخوليائي...انگار که نشان از جبر بي پايان آن قهار جبار بر زندگي من و دارد اثيري... دلم برايت تنگ است...
persona | April 8, 2004 3:48 PM
نازنين پرسونای بس آشنا، درود
گلدان و زخم و کوزه را نيز آوردم
اينک سرودهای اثيری، اثيری
بائوبا | April 8, 2004 4:25 PM
بائوباي عزيز ...........فکر ميکنم براي يادبود هدايت بسيار زيبا بود.............به دل من که خيلي نشست ....................انگار کل بوف کور را دوباره خواندم در همين چند سطر..........حق نگهدارت.......قربانت...حميد
hamid | April 8, 2004 5:36 PM
حميد جان درود
راهی شدن هدايت در دیروزی از سالهای دور بود.
خواستم با يادکردن از کسی که با نوشتههایَش همه نوجوانیام به اندوه و پرسش کشاند و روزن انديشيدن بر من گشود، احترام و مهر خويش به او را نشان دهم. چرا که هرگز اين دانهی بارور پرسش و کاوش که در روح من نشاند، از ميوه دادن و هزاران دانهی دگر زادن بازنايستاد.
بائوبا | April 8, 2004 5:58 PM
مهربان بائوبا درود
چه زيبا در سالگرد مرگ هدايت ،بوف كور را به شعري مبدل نموديد .باز هم با خواندن اين شعر بر ياد آن سالك افتادم كه گويا نقش مرگ را بر آن گلدان ديد بر آن زن بلند بالا و زندگي را بسان لكاته اي هزار سر و سودا يافت با آن طعم خيار تلخ.
از دروغ و رنگ بیزار،از فريب و ننگ بيمار
دلمرده، تن بشکسته،روح حیران و آشفته
آن سالك مي توانست آدمي اميدوار باشد اما سرنوشت سرزميني را بر وي مقدر كرده بود كه در آن فقط آواي جغد و مردمي پاچه ور ماليده بود و گوش شندايي را يافت نكرد و به مرحله فراموش كردن و فراموش شدن رسيد.
آينده | April 8, 2004 6:11 PM
اميدوارم سالهاي سال شاهدديدن اين ميوه هاي گهر بار باشم .................آري من عاشق اخوان هستم .................آنقدر که حتي او را از همه شاعران پارسي گو بيشتر دوست مي دارم ( با احترام به همه بزرگان ادب پارسي).........توي اين مدت که دارم وبلاگ مينويسم بي شک تو را بهترين يافتم ....که چه بزرگوارانه جواب ميدهي و چقدر با علاقه و جدي و مهربانانه نظرت را ميدهي ...........قربانت....حميد
hamid | April 8, 2004 6:17 PM
دوست مهربان
از اين همه توجه و لطف ممنون وهمه سخن شما درست (راجع به ديوار ) اما جز يک چيز و انهم داشتن دوستاني خوب ! اکنون که من و آن پري کوچک (پريکا) ۳۵ سال داريم هنوز با وجود فاصلهاي طولاني ،دوستي با صداقتي داريم و همينطور دهها دوست ديگر دارم که بعضي مثل شما در دنيايي مجازيند و لي همه مهربان و روشن و يکرنگ .نه !دوست من اين که دوستي فقط در کودکي ،واقعيست را قبول ندارم .هنوز هم ميتوان به وفا و صداقت و مهر و عاطفه اعتماد کرد!
عاطفه | April 8, 2004 7:29 PM
عاطفه پر مهر درود
دوستیهايی که از کودکی امتداد میيابند، هر گز در گذر روزگار رنگ نمیبازند. من به ظاهر ياران يکدلی را گفتم که چو نقاب از صورتاشان برافتد جز بدخواهی و رنگ و کين در پس آن نبينی. همانان که در جيب و آستين و دست هميشه خنجری نهان دارند.
بائوبا | April 8, 2004 7:48 PM
آينده مهربان و حميد خوشبيان، درود
اميدوارم که ميوههای اين درخت پرسش در جان و روحاتان به بار نشيند و هر ميوه در دل پرسشهای بسيار داشته باشد تا هماره جوينده و پرسنده بمانيد و در وادی حيرت سرگردان نگرديد.
بائوبا | April 8, 2004 7:56 PM
سلام بائوبا
درود بر شما
هدايت وقتي که رفت سيلي بدي به صورت حاجي آقا
ها زد
وقتي که از زندگي هم دل کند سيلي بدي به آنها زد
وقتي که جنازه اش را در پرلاشز غمگين به خاک سپردند
هم سيلي بدي به آنها زد
تازه با همه نوشته هايش يک سيلي بدي به همه آنها زد
اين جرات را از هدايت ياد گرفتم
که سيلي به گوش شب پرستان خورشيد ستيز بزنم
وعده ما ۱۸ تير ۱۳۸۳ خورشيدي خيابان انقلاب
شاد باشي که شاد بودن رسم پارسيان است
hakha | April 8, 2004 9:36 PM
اين شعرت تومني هزار تومن با بقيه شعرات تفاوت قيمت داره...
بازاري گفتم؟
خلاصه ديگه
زهرخند | April 8, 2004 11:26 PM
خدا رو شکر که چنينين دوستان را هنوز نيافته ام اما امان از نزديکان که گاهي خنجر را عاشقانه و دوستدارانه (مثل خاله خرسه) از روي محبت ميزنند !!!
عاطفه | April 8, 2004 11:57 PM
سلام
andarony | April 9, 2004 3:06 AM
اینا همش دردهای ماست. بسیار زیبا بود دوست من. دست مریزاد.
کاپیتان نمو | April 9, 2004 3:12 AM
سلام مهربان... از بس تند و با لرزش دست نوشتم بعد از من...واژه تو جا افتاد... ببخشيد... آشفته بودم و هيجان زده...
persona | April 9, 2004 3:32 AM
بائوباي عزيز
چه هوايي داردآن اطاق - افکاربسوي ان که دوستش داردفرارکرده است ومارزهرآگين هرچنديکبار
خودرانشان داده وتنهايي وروح سرگردان وقلمي دردست ودلي که ازدورويي فرارميکندوخودهم رفت رفتني آرام براي وصالي دوباره
اين همه تصويرزندگي است که همه وهمه آن رااحساس مي کنيم وشمابه تصویرکشیده ایدوصدای ان بوف کورکه هرآن به ماخبرمیدهدکه انتهایی درراه است -دوست عزیرواقعاعالی بودموفق باشید
باران بهاری | April 9, 2004 7:38 AM
آوايی از درون؟ درونی که چشمانش همه چيز را رنگ و خط و خال ميبيند بر يک بوم....و بازهم پررنگتر...می شود؟
sara | April 9, 2004 11:34 AM
آوايی از درون؟ درونی که چشمانش همه چيز را رنگ و خط و خال ميبيند بر يک بوم....و بازهم پررنگتر...می شود؟
سارا | April 9, 2004 11:35 AM
سلام بائوبای مهربان، گاهی به آوای ویرانه های دوران کودکیم گوش میدهم، می بینم چقدر کودک درونم را محدود کرده ام، گاهی دلم می خواهد برقصم .. ولی نمی توانم... می دانم نوشته ام چندان به مطلبت ربطی ندارد.. ولی عنوان مطلبت، مرا به یاد سفر به ویرانه و خرابه کودکیم انداخت،...
گمان می کنم مطلبت در مورد صادق هدایت است .. نه؟
محمد جواد طواف | April 9, 2004 2:01 PM
بر همه دوستان درود
از پيامهای پرمهرتان سپاس
اندرونی تازه پيدا، بر تو نيز درود
عاطفه مهربان، در ميان ديوارها و حصارهايی که به مهر بر گرد ما کشيدهاند، گهگاه نفس نيز نتوان کشيد. همه بندها و زنجيرها را از دشمنی ننهادهاند بلکه بيشترين آنان از مهر بربستهاند. زنجير و بند و خنجر دشمان را به آسانی میتوان گسست و يا تاب آورد. اما آنچه دوست نشانده است سخت دردناک و بس بیتاب کننده است.
نازنين پرسونای بس آشنا، من گر و تو هم نداشته باشد، باز گوياست. آشفتهگی هم ماناست.
جوادجان، درست است براي همان روح انديشنده و ژرفی بود که آگاهانه ۵۳ سال پيش راهی شد و تنها نوشتههای تلخ و گنگ و پر پرسشات باز گداشت تا هزاران سال بذر پرسش در دلها بکارد و سرگشتهگی بهبار آرد.
دربارهی اشارهات به کودکی ناداشته، پيامی براي نازنين پرسونا نهادهام که در آن به گمکردن کودکی اشاره کردهام.
زهرخند جان، من درنيافتم که بهتر شده است يا بدتر. ولی میپندارم که بر دلات نشسته است.
باران بهاري مهربان، اين چهارديوار و قلمدانها و آأن کوزه و نيش مار و تلخ تلخ خيار و سرگشتهگی همه نماهايی که هدايت خود نقش نموده است و من تنها يادی از آنها نمودم.
آتش فروزان و گدازهی سرد و يخی درد، هدايت سيلی را چو دگر مردان انديشه و پرسش بر چهرهي خويش زد، سخت و بیرحمانه و تلخ. ابلهانی چو آنان که نام بردی، هرگز درنيافتند و هيچگاه هم نخواهند فهميد که او چه گقت.
نازنين سارا، هرگز درنيافتم که اين آوای درون از من است يا از شيطان يا از جن و پری! تنها:
در اندرون من خسته دل ندانم کيست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دوست دريايی من، اين زخم خونچکان و اين درد بیامان، سر برهم آمدن و بازايستادن ندارد. گفته بودم که اندوه و درد همرهان پاينده و مانندهی اين درختاند.
بائوبا | April 9, 2004 5:51 PM
مهربان يگانه در بي ريايي ها ... بائوباي عزيز ، درود ... اين برگ دفترت پر از سبزينه هاي تر برگهايي ست كه از زبان سبز شان چنين يگانه و بي كمي و كاستي از آن هميشه زنده ياد سروده اي - مانند شكوه هفت سين ات ، رنگي ، طعمي و يا عطري ، فراموش نگشته است ! آن قلمدان ها و نقشي اثيري ، در اين زمانه ي ما ، برايم تداعي داستاني از عباس معروفي ست ( پيكر فرهاد ) كه در آن خطاط ، دلبسته ي نقش زيبارويي بر قلمدان ميشود و دنياي ديگري آغاز.
... گويي لذت تماشا و شنود همهمه ي برگهايت تا ابديت در اين سبز- آبي ي بيكران ، برايم : سبزو آبي ، پيوسته : جاريست ....
nazli | April 10, 2004 10:53 AM
سلام سلام ستاره بائوبا جان خوبي خوشي ۱- كامپيوترم درست شد خيلي خوشبحالم شد
۲- بابا پدرمن سالمه توهم انگار قاط زدي درخت سرسبزمن
خرس سفيد | April 10, 2004 10:57 AM
بر فراز تخت
نمايی از زنی شيرين
ياری ازو بگسسته...
اين يه تيکه اش خود خودم بودم.......
shirin | April 10, 2004 11:25 AM
گرامی خرس سفيد درود
گمان نکنم تنها از نادرست کار کردن رايانه بوده باشد. گرفتاری و تنبلی و خواب بلند زمستانی هم کمتأثير نبوده است.
من به پدر بزرگوارت اشاره ننموده بودم.
به فرزندان تو که يک بار عکس ايشان را نهاده بودی، درگذشتات را تسليت گفته بودم. (گويا هنوز اثرات خواب بلند زمستاني که تا سه هفته از بهار به درازا کشيد، در تو برجاي مانده است و خوابآلودهای!)
بائوبا | April 10, 2004 11:48 AM
حال که ديگر از درخت بزرگ و تنومند شاتوتم نهالکي کوچک و ضعيف بر جاي مانده ... به شاخه هاي درخت سر سبزي آويخته ام که ميدانم مرا پناه ميدهد و با من حرف ميزند ...سبز بماني بائوباي مهربان سبز و تنومند و پابرجا ...و من . من اينک مانند ماهي قرمز تنگ شده ام که در خواب روياي شيرين هفت دريا را مي بيند ...تصوير معوج بوسه شهواني خورشيد بر چاک سينه دريا ...در شگفتم چرا من در همان هوايي که ماهي کوچک را کشت هنوز زنده ام !!!
mahya | April 10, 2004 11:59 AM
شيرين ولی تلخکام، شناور در بارش مهتاب، درود
سالهای درازی است که گهگاه زنی آرام و خاموش با نگاهي به دور دستها، به گورستان پرلانشز میرود و چند شاخه گلی بر گور اين بوف سرگشته مینشاند.
نامهای در ميان کاغذهای هدايت است که از ياری بگسسته. در آن نوشته شده: "گرچه چارهای جز رفتن ندارم، اما ياد و مهر تو هماره در من خواهد ماند.'" آن بند که بدان اشاره کردی، دربارهی اين زن است که هنوز ياد مرد ويرانهها در وی خاموش نشده است.
بائوبا | April 10, 2004 12:09 PM
نازنين پری باران، روشنای همه دوران، درود
دنيا برای اين درخت کهن تنها هنگامی رنگ میيابد و سبز و آبی و رنگين کمان در آن مینشيند که بارش بیامان رگبار بهاری يا بارش ريز و پيوسته ابرهای بخشنده بر آن مرواريد میپاشند. يکباره همه تيرهگی به گلواژههای تو شسته گرد از اندوه و روشنای طلايی آفتاب سبز و آبی پديدار کند و مهتاب برگهايی سيمين و نقره فام بسازد.
نازنين، خود نيک دانی که آن خطاط در پی زيباروی نبود و تنها به نقش عشق دل داده بود و دگرگونی دنيایَش را سخت خواهان بود که مفهوم زندهگی گم کرده بود و با ديدن نقش قلمدان ره رهايی به يکباره بر او پديدار گشت.
مردمان همه در مهای چگال، چشم بسته به دنبال نقش عشقاند و به هر رشتهای به خيال خام يافتن شاخسار مهر دست يازند و چو از مه بيرون شوند، يا ماری در دست بينند يا خزهای خرد بر پيچک نيلوفری. شاخسار عشق و رهايی را بايد با چشم دل ديد تا دريافت که هرگز دستيافتنی نيست و تنها شايد تک برگی آز آن را بتوان چندگاهی کوتاه به زير پوست داغ و تفزده حس کرد. چرا که با برکندن برگ از شاخه، به آنی در اين تب دستان تفزده خشک و خاکستر شود.
بائوبا | April 10, 2004 12:24 PM
محيای سرگردان، ماهی قرمز بیتاب تنگ بلور، درود
ماهيان قرمز آبزی آب شيريناند و در دريای شور چند روزی بيش نپايند. هرچند که گسترهی آبی درا به خود میخواندشان و آرزويی جز دريای بیپايان در دل ندارند.
دوست من، نهالهای کوچک با کمی بردباری دگرباره درختی تناور شوند و درختان شاتوت بس بلند گردند. هرگز درخت شاتوتی را نديدهام که چند کودک بازیگوش بر بلندایِش ننشسته باشند و درخت به شادی کودکان سربلند و مغرور و دلشاد نباشد.
اندکی بردباری پيشه کن. زمان بر همه دردها گرد فراموشی نشاند.
بائوبا | April 10, 2004 12:42 PM