baoba

BAOBA

April 5, 2004

ديرترک

می‌گويد: آن کس که زمان مردن نداند، زيستن نيز هيچ نتواند .

ولی:

آن کس که مرده‌گی نمايد همه عمر
همانند آن کس که زنده‌گی نمايد چندی
چه آگه بر زمان رفتن
و چه به ناگه راهی ناشناخته
خواه‌ ناخواه
هر دو ميرند با افسوس
چنگ بر زده بر واپسين دم
در آرزوی سرعت نور
با هزاران آه
از بگذشته و ناکرده
وز همه آن چه
در پس روزگاران گم‌کرده

نروند هيچ يک آرام
تک‌ سوار مرگ
می‌کشاند هر دو را
با ريسمانی سنگين

بر مشت‌ها و چنگال
نماند هيچ
جز پاره‌های افسوس
خواهش روزی، ساعتی
بيش ماندن، بيش‌تر ماندن
گرچه هم‌راه رنج و درد
اندکی ديرترک راهی گشتن
شاید دمی بیش ماندن
ماندن؟
آری، بازماندن

4:10 PM | Baoba

شعر هات لحن خاص و جالبي دارن.ولي نفهميدم که منظورت اين بود که هر دو مثل هم ميميرن؟

[ aidaa76 ] | [April 5, 2004 3:16 PM ]


سلام بائوبا
باران باريد.بارشش تمام شدولی هنوزخیسی ان برصورتم نشسته است .باران طراوت راباخودبه همراه داردودل من درجستجوی طراوت می گردد۰باران بهاری اسم من است آن راگذاشتم که بردلم بنشیندودلم همانندبا ران ازگذشته هابرهدوصفحه گذشته پاک گردد
وحال راببیندوزمینی گرددبرای کاشتن دوباره .گفته بودبدکه بایدتخریب کردتابارسازی مجددصورت گیرد-من هم باباران همه راشستم .گفته بودیدزندگی رامعناکن
حال که زندگی رادرخودت میدانی برای ماهم بگو
زندگی درد-رنج -عشق -شادی -گریه -خنده وتاریکی وروشنایی میباشدوگاه تاریکیش بیش ازروشنایی - گاه مثل اینکه درتاریکی راه میروی - هیچ نمی بینی وخودرا
بدرودیوارمیزنی واگرنوری روشن گرددفراسویت --تودر
پی آن روانی -- گاهی ازشدت ناامیدی سوال هم نمی کنی که ان نورشایدیک خیال باشدیانورواقعی --وقتی هم می افتی --بارهم ناامیدمی شوی - میدانیددراین میان حس غریب وعجیبی دارم -حس عجیبی - میدانم
اوهست - می بیندوهمه این انواررااومیفرستدکه مرابرای راهی عظیم ترراهنمایی کند-

[ باران بهاری ] | [April 5, 2004 4:38 PM ]


ادامه --ميدانداگرخورشيدرانشانم دهدنابيناخواهم شد
باانوارش مرابسوي خودميخواند-زندگي رابسوي اومي بينم حتي همين سوالي راکه پرسيديدبازهم اورامي بينم که داردچراغهاراروشن مي کند- راستي دلم ميخواهدهمه هوش وذکاوتم رابکاربگيرم وچراغهاراببينم
وبه سوي اوروان شوم .ولي گاه دنيازنجيرهايش راچنان بردستانم مي زندبازهم عبارت راتغييردادم من چنان بازنجيرهاي دنيادست وبالم رامي بندم که قدرت پروازرااز
دست ميدهم
ميمانم درزمين - مي مانم درخودوبازهم هيچ حرکتي
آري دوست عزيز-باران مرابيادخودانداخت - بيادسياهي هايي که بايدشسته شودوبيادشما

[ باران بهاری ] | [April 5, 2004 4:44 PM ]


باران بهاری، ای خيس تر از رگ‌بار، درود

گويا پيام‌ات برای سروده‌ی حباب بود و به اشتباه بر پای ديرترک نشست.

گويی اين همه باران و تگرگ که شهر از همه غبار بشست، درخت بارور پرسش‌ها را در تو پر شاخ و برگ تر نمود وين هزارن پرسش برجای نهاد.

پاسخِ پندارها و پرسش‌های هر کس در درون وی نهفته است و يگانه. به درون خويش رو و در پی همه پاسخ‌ها آن را بکاو. به هر روی، همان گونه که پيش‌تر گفتم‌ات: "گر ساختنی بايد، ويرانی گام نخست است."

[ بائوبا ] | [April 5, 2004 4:59 PM ]


من اين ماندن نخواهم...

[ سايه ] | [April 5, 2004 6:23 PM ]


سايه جان درود

در بيست ساله‌‌گی همه‌گان اين بگويند. اما گر شمار سال‌ها از شصت گذر کرد و تک سوار مرگ برسيد، بايد ديد که چه خواهند گرفت و بر کدامين رشته چنگ خواهند انداخت و به کدامين بهانه کوته زمانی بيش آرزو کنند.

[ بائوبا ] | [April 5, 2004 6:54 PM ]


چه کسی زمانِ مردن می داند؟.. منظور آن دوست گمانم مرگ در راه عقیده بود، درست است؟.. من چندان موافق نیستم که کسی خود را به خطر بیاندازد، و بخواهد بمیرد یا بمیراند، .. مگر در شرایط خاص، که چاره ای نداشته باشد، .. ولی اگر گونه ای دیگر تعبیر کنیم، .. مردن از آنچه که هستیم، و بدان عادت کرده ایم، مردن از اتوماتیک شدن در زندگی روزمره.. این به معنی مرگ فیزیکی نیست.. این به معنای پوست انداختن است.. این به نظرم بسیار خوب است، تا از گیر افتادن در عادت ها و رسومی که کهنه می شوند خلاصی یابیم و زیسنتی نو را تجربه کنیم.

[ محمد جواد طواف ] | [April 5, 2004 7:26 PM ]


جواد جان، درود

اين گوش‌های پر از شعار بر تفسير سخن می‌نشينند. نه مرگ در راه عقيده ديگر چيست؟ گفته است که گر زمان مردن ندانيم، زيستن نيز نتوانيم.

[ بائوبا ] | [April 6, 2004 12:20 AM ]


سلام اثيري... فقط يک روز نتوانستم به موقع بيايم... آن قدر دلم براي نشستن زير شاخ و برگ مهربانت ات تنگ شد که نگو... که نپرس... که نگو... که نپرس...

[ persona ] | [April 6, 2004 12:57 AM ]


نازنين پرسونای بس آشنا، درود

دل درخت نيز بی‌تاب سايه‌گستردن بر اين آشنای ديرين است که هنوز بوی ديار خدايان به هم‌راه دارد و در دل‌اش هزاران ياد از سرزمين شگفتی‌ها نهفته است.
اما از ياد مبر که شاخه‌ها را نشکنی و آتش در زير درخت نيافروزی و گر هم آتش افروختی، از ياد نبری که شعله‌ را به خاموشی نشانی،
هرچند که سوختن و به آتش نشستن گر اميدی به خنکای آبی و زلال باران در دل باشد، بس شيرين است.
آن‌هم برای درختان دل‌سوخته که از درون به خاکستر نشسته‌اند.

[ بائوبا ] | [April 6, 2004 1:07 AM ]


مهربان بائوبا سلام
چه كوتاه زمانيست اين گاهواره عمر و چون قافله به سرذ منزل مقصود رسيد آدمي از بابت از دست دادن زمان اندوهگين مي شود .گاهواره عمر آدمي سريع مي گذرد و چه خوب بود آدمي با نگاه به پايان در انديشه انجام وظيفه اي بود كه از خلقت او بر دوشش نهاده شده

[ آينده ] | [April 6, 2004 1:38 AM ]


آينده مهربان درود

امان از اين گوش‌های آکنده! کدامين وظيفه؟ که گفته است که آدميان مأمورند و مسئول؟
همين گونه است که زيستن و شادمانی از ياد برده‌ايم.
امان از گوش‌های آکنده!

[ بائوبا ] | [April 6, 2004 7:59 AM ]


مهربان غرقه در خنكاي مه آلوده ترين لحظه هاي ترديد گرگ و ميشي هوا در دمادم صبح هاي زود ، درود . آن انسان اسطوره اي شعر نسل من كه ( پريا ) و ( بارون مياد جر جر) اش را با صداي گرم و خواستني پدر ، در كودكي ميشنيدي ، شعر بس عميقي دارد به نام ( در آستانه ) در قطعه اي از همين سروده خطاب به هوشنگ گلشيري ميگويد :

قناري گفت : - كره ي ما

كره ي قفس ها با ميله هاي زرين و چينه دان چيني.

ماهي سرخ هفت سين اش به محيطي تعبير كرد

كه هر بهار

متبلور ميشود .

كركس گفت : ـ سياره ي من

سياره ي بي همتايي كه درآن

مرگ

مائده ميآفريند.

كوسه گفت : ـ زمين

سفره ي بركت خيز اقيانوس ها.

انسان سخني نگفت

تنها او بود كه جامه به تن داشت

و آستينش از اشك تر بود .

( ۳/۷۲ )

آري تناور مهربان ، آن دم را - چنگ بر زده بر واپسين دم را - ديرترك را ، چه بس سليس ، آنچنان كه شيوه ي يگانه ي همهمه ي برگهايت ست ، نوشته اي ...

[ nazli ] | [April 6, 2004 8:10 AM ]


جناب آقای بی‌کار پنهان در پس نام کليم کاشانی

ارشميدس کم‌تر از جناب‌عالی فرياد يافتم، يافتم، سر داد. گويا از کدو هم دل پری داريد که اين همه نام‌اش را فرياد می‌کنيد. گر مشکلی با سام داريد با خود وی حل کنيد نه اين که دوره بيافتيد و بر دوستان‌اش با نام‌های جعلی افشاگری کنيد.
من هر که باشم، نه سياسی می‌نويسم و نه حسرت بازديدکننده و مشهور شدن دارم. نام شما را نمی‌نويسم که می‌دانم منظور جناب‌عالی از جار زدن اين حرف همين است که شايد شمار بيش‌تری به وب‌لاگ‌اتان سر زنند و تفسيرهای پربارتان را بخوانند. پيشينه‌ي نيک جناب‌عالی بر همه‌گان آشکار است و در همان ابتدای نوشتن اين دفترچه که جناب‌عالی قدم رنجه می‌فرموديد و پيام می‌نهاديد، من هرگز پاسخی به شما ندادم که محبت خويش از من کم کنيد که چنين هم شد.
به هر روی، در اين جا به هدف خويش نخواهيد نوشت که من برخلاف جناب‌عالی درپی جنجال نيستم و نيازی به آن نيز حس نمی‌کنم.

دکان کيد برو جای ديگري بگشای
فروش نيست در آن‌جا که من دکان دارم

[ بائوبا ] | [April 6, 2004 9:12 AM ]


نازنين پری باران، روشنای همه دوران، درود

آدمی تنها اشک در چشم داشت و خار بر گلو. آدمی رنج همه گسستن‌ها در دل داشت و بار همه راهی‌شدن‌ها بر دوش. کوسه و کرکس و ماهی و قناری دو بعد می‌ديدند و آدمی سه بعد به هم‌راه زمان. چندين بعد دگر هم ناديده حس می‌کرد و می‌دانست که ظرف زمان و مکان برگشت‌پذير نيست. می‌دانست که چنگ‌زدن در دم واپسين بيهوده است و چيزی در مشت‌هایَ‌ش نخواهد ماند، اما باز هم برای ديرترک رفتن در پی بهانه بود....
گر همه اين‌ها نمی‌کرد که آدمی نبود.

[ بائوبا ] | [April 6, 2004 9:20 AM ]


ماندن به چه بهايي ؟ شکستن و شکستن ؟ نه ...باز ماندن همچون فرو ماندن در باتلاقي از گل ..؟ نه ...

[ mahya ] | [April 6, 2004 3:18 PM ]


محيا جان درود

چو هنگام رفتن رسد، آرمان‌خواهی از ياد برود و خواهش بازماندن در آن مرداب فروبرنده و بوی‌ناک نيز بر دل نشيند. چرا که به هنگام رفتن همه آن چه که در پشت سر بايد نهادن، خواستنی و زيبا گردد.

همان گونه که در پاسخ نازنين سايه‌ نوشتم در دهه‌ی دو و سه از زنده‌گی رفتن گاه آرزوست، اما چو به دهه‌ی شش و هفت رسيدی، بايد ديد که به هنگام راهی شدن بر چه چيز چنگ نخواهی انداخت و چه‌گونه برای کوته‌زمانی بيش، در پی بهانه خواهی گشت.

[ بائوبا ] | [April 6, 2004 3:29 PM ]


دوست مهربان بائوبا
امروززني راديدم بيمارمي داني بيماريش چه بود
سرطان ومرتب گريه مي کردنوشته اي نوشتم با اجازه شمابرايتان مي نويسم
سايه مرگ راديده ايد
ديدم
تنهايي راحس کرده ايد
نه
ولي تنهايي راديدم
آنقدرخسته وپريشان بود
وآنقدرازتنهايي مي گفت
که من ماندم
مريض وخسته ودردآلود
پاهايش توان راه رفتن نداشت
وليکن بغض گلويش راگرفته
واشک برصورتش جاري
ماندم
حرف ازرفتن مي زد
حرف ازتنهابودن مي زد
ومن که تاحال
دراين درياي مه آلود
خودراغريب مي يافتم
سربه زيرانداختم
راستي اوچه بود
باورش کنم ؟
حتي طاقت نگاه کردن براوراندارم
وحال امده ام
که بگويم
براي اودعاکنيد
براي اوکه تنهاست
براي اوکه اماده رفتن ميباشد

[ باران بهاری ] | [April 6, 2004 8:20 PM ]


دوست مهربان ؛براستي پيام قبلي ام براي شعرحبابتان بودولي چون مي انديشيدم پيامهاي قبلي رااحتمال داردنخوانيداينجانوشتم - درضمن ميخواستم به
ان کسي که آن پيغام توهين اميزرابرايتان نوشت بگويم مکاني که صحبت حق دران ميگرددمکاني مقدس است و
حرمت اين مکان برهرکس واجب ميباشد-
واين رااضافه کنم که براستي ماانقدربه زندگي چسبيده ايم مانندزنبوران عسل که وقتي صحبت ازمرگ مي ايد
لحظه اي نمي خواهيم اين زندگي راترک کنيم
کريشنا ميگويدتنهادرمردن هرروزه باآنچه که بدست اورده ايم باهمه دانش اووخاطرات وباهمه تلاشهاوحمل نکردن آنهابروزديگراست که زيبايي وجمال وجوددارد
واگريادبگيريم که هرروزبميريم ديگرترسي وجودندارد
بازهم ازلطف شماممنونم که بانظرات خودراهنمايي مي کنيد

[ باران بهاری ] | [April 6, 2004 8:34 PM ]


و بائوباي عزيزم همين عشق مرا به وسعت اندوه زندگيها برد ...:( اميدي به رويش مجدد نيست ...نهالک تسليم دي ماه مانده است و خيال بهار در سر ندارد ...

[ mahya ] | [April 6, 2004 10:14 PM ]


نازنين باران بهاری درود

مرگ و راهی شدن هيچ نباشد چنان چه آب شدن نازنينی را بينی که به يک‌باره درهم فروزيزد و تن از سرطان رنجور دارد. زيبارويی که به چند ماه به سايه‌ای از بودن ماننده شود. مژگان و ابرو و موی و رنگ ببازد.
با من از سرطان هيچ مگوی.
با من از اندوه مگوی
با من از ذوب شدن بلورين ناز پری‌ای در تف کوير درد هيچ مگوی که اندوه بی‌داد می‌کند.

[ بائوبا ] | [April 6, 2004 10:35 PM ]


محيا جان درود

نگفتم‌ات که عشق فسانه است و دل‌باخته‌گی رنجی خودخواسته؟

[ بائوبا ] | [April 6, 2004 10:38 PM ]


بائوبا- دوست عزيز
شرمنده ام که ناراحتتان کرده ام

[ باران بهاری ] | [April 7, 2004 3:49 AM ]


نازنين باران بهاران، شوینده غبار از روزگاران، درود

درد در سينه بود و به خون کردن دل دست‌‌اندرکار. تو تنها آوای آرام و فرونهفته در گلو را به فريادی بدل کردی.

[ بائوبا ] | [April 7, 2004 9:01 AM ]


بائوباي عزيزم درود . ميداني ز چه رو اينچنين شيفته شمايم نه به ان خاطر كه قدم رنجه ميكنيد و به كلبه ام سري ميزنيد و من همچنان كه پيش از اين گفتم هر روز و هر روز مهمان خانه شمايم اما در سكوت كه بسيار مواقع در ميمانم چه بگويم كه شما خود حق مطلب را ادا كرده‌ايد كه همان سر زدنتان بسيار افتخاري است مرا . به ان خاطر كه متن را ميخوانيد و غور ميكنيد در آن و تحليل ميكنيد و سپس كامنتي ميگذاريد ارزشمندتر از هر تشويقي و انتقادي .

[ پيام ايرانيان ] | [April 7, 2004 1:02 PM ]


و از آن گذشته بر نظر خويش استواريد و در پي آن با دوست و آشنا و غريبه حديث سخن آغاز ميكنيد . اي كاش دست به قلم مي‌برديد و كارهايم را نقد ميكرديد كه سخت محتاج آنم . نشاني از شما ندارم جز همين بخش كامنتها كه رابط من و شماست به هر حال دوستتان دارم سخت و اما در مورد دير ترك . انچه من از آن يافتم اين بود : اين قافله عمر عجب ميگذرد درياب دمي كه با طرب ميگذرد .... و به قول حافظ ايام خوشي را درياب درياب ..... در پناه الطاف يزدان پاك شاد زي اي دوست

[ پيام ايرانيان ] | [April 7, 2004 1:07 PM ]


سلام بائوبا

روزهايت آفتابي

به نظر من کسي که زمان تولد يا اختيار به اين دنيا آمدن را ندارد حق زندگي کردن را هم ندارد
...

[ hakha ] | [April 7, 2004 2:32 PM ]


مسعود جان درود

مرا بيش از اين شرمنده‌ی مهر خويش منمای.

گر نوشته‌ای را چندباره می‌خوانم از آن روست که ارزش چندين بار خواندن و انديشيدن دارد و از خامه‌ی دوستی دردآشنا برون تراويده است. پس پيامی برآن می‌نهم و نگرش يا برداشت خويش بازگو می‌کنم. گاه هم نوشته‌‌ای آن چنان زيبا و دل‌نشين است و يا آن‌ چنان زبان دل من است که جايی برای پيام نهادن بازنمی‌ماند چرا که نويسنده خود همه را بنگاشته است.

تو و دگر دوستان‌ام نيز همه همين گونه نکته‌سنج و نکته‌بين، صاحب دل، دارای روحی به گستره‌ی درياها و به زلال آب هستيد. من دل‌شادم که پيام‌گير گوشه‌ای برای گفت‌وگو با دوستان مهربان و هم‌دل است.

بسيار شادمان‌ام که از پيام‌های چند نقطه و شکلک در اين‌جا نشانی نيست.

[ بائوبا ] | [April 7, 2004 2:37 PM ]


آتش فروزان، روشنای همه کهکشان، درود

کاش می‌دانستی که خاموشی و به زير خاکستر نهادن شدن‌‌ات، برای من چه سنگين بوده‌ است.

نازنين، کدامين بار اندوه اين چنين شانه‌های ستبرت را به زير آورده است و زانوان‌ات خم کرده است؟ چرا چنين آتشی بايد به جای خيمه‌ی دشمن سوزاندن، تنها دل خويش به خاکستر نشاند؟

حق زيستن؟ حق گزينش؟ حق رفتن؟
حق هرگز بدون آن تک حرفِ "ه" که هم‌واره بر ما زده‌اند و يا بسته‌اند، نبوده است.

[ بائوبا ] | [April 7, 2004 2:46 PM ]


بائوباب و اين همه تواضع؟
تو که از سلاله ستبران و سر افرازاني ديگر چرا در درک ثانيه صفر عاشقي مبهوتي؟... و من خوب مي دانم که تو اين لحظه را مي شناسي اثيري...

[ persona ] | [April 7, 2004 4:45 PM ]


بائوبا جون من نمي تونم مثل تو ودوستانت با احساس بنويسم . ولي نمي دونم چرا مي تونم درک کنم . فکر کنم اشکال از قدرت بيان منه... بهرحال با اين تفسير که شما مي فرماييد دوتا مسئله اينجا پيش مياد ميگي اگه زمان مردن ندونه زندگي براش معني نداره و اون کسي هم که آگاه باشه زياد فرقي نمي کنه هردو با افسوس مي ميرند. شايد من نگرفتم. ولي اينجا من بايد چکار کنم بدونم وبميرم يا زندگي کنم يا.... لطفا بيشتر منو راهنمايي كنيد. موفق باشي.......

[ shirin ] | [April 7, 2004 5:29 PM ]


نازنين پرسونای بس آشنا، درود

آيا برگ‌های سوخته و شاخ‌سار بشکسته‌ام را نديده‌ای؟ من در زمان گسترده شده‌ای که هيچ بوده است و عقربک‌های ساعت‌ها در آن از حرکت ايستاده‌اند، در دريای خروشان درد قرن‌ها ايستاده‌ام و زمان هم‌چنان در انجمادی جاودان مانده است تا درد بپايد و بماند.

اما نازنين، تو از صفر ميان دو انديشه سخن راندی که من بر اين باورم که انديشيدن‌ام تنها پاره پاره‌های انديشه‌های ديگران را گردآوردن بوده است و ندانم که آيا يک‌پارچه نمودن اين پاره‌ها نيز انديشيدن نام می‌گيرد که از زمان درنگ و تهی ميان دو انديشه چيزی بدانم! بائوبا در هزارتوی پرسش‌های خويش بس سرگردان و آشفته است و هيچ نداند، هيچ.

[ بائوبا ] | [April 7, 2004 5:42 PM ]


نازنين شيرين، نشسته در بارش مهتاب، درود

نوشته‌ی نغز دوست، که بهانه‌ای برای اين سروده شد، اشاره بدان دارد که تنها گر زمان رفتن بدانی، ارزش ماندن بدانی و توانی زيست. من بر اين باورم که هر گونه که در اين چند روزه‌ی کوته زنده‌گی يا مرده‌گی نمايی، به هنگام رفتن از اين دنيا و دل‌بسته‌گی‌ها دل برنکنی و به هر بهانه‌ای در پی ساعتی و روزی بيش‌تر ماندن برخواهی آمد.

[ بائوبا ] | [April 7, 2004 5:55 PM ]


سلام بائوبای مهربان ....زندگی خواهم کرد بدون فکر مرگ ...که اگر به آن بينديشم ، زندگيم چيزی جز مرگ تدريجی نخواهد بود.... موفق باشيد دوست نازنين...

[ maryam ] | [April 7, 2004 5:56 PM ]


نازنين مريم درود

برای زيستن هماره بايد به رفتن انديشيد تا شايد با بايد و نبايدها و هزاران بند، ره زنده‌گانی و شادمانی بر خويش نبست.

[ بائوبا ] | [April 7, 2004 6:03 PM ]


آري .فکر هميشه ماندن يا هميشه مردن واقعا مخرب است . بايد در ميانه راه بود !
اما بايد بگويم قدر هوش و درايت و توانايي کشف رموز خود را بدانيد که حتي شعر هم رموزي يافتنيست که شما زيبا کشفش ميکنيد و همينطور روشنايي را از مهر !!!

[ عاطفه ] | [April 7, 2004 7:36 PM ]


بايوباي نازنين من هميشه معتقد بودم كه بايد استبداد طبعت را شكست داد اگر زمان زادن در دست ما نيست زمان مردن بهترين وقت انتقام از ان است ولي چه بسار مرگي كه از زندگي بهتر است و چه بسيار زندگي كه مرگ هراسناك تر است

[ سام ] | [April 7, 2004 9:42 PM ]


عاطفه پر مهر درود

روشنا و امید در دوستان زلال و تاب‌ناکی چون تو است که بر اين درخت تشنه باران مهر و گل‌واژه‌هاي آبی و زلال می‌باريد.
رمز و رازها سروده‌ها نيز در کف نازنين پرسوناست که همه گنجينه‌های شگفت از کلام و نوشتارش روان است و کليد همه رازهای نابگشوده دارد.
روح و جان‌ات سرشار از سبز و آبی و زلال و روشنا باد.

[ بائوبا ] | [April 8, 2004 12:03 AM ]


سام آريامنش درود

پيام‌گير برداشته‌ای و از مولانا می‌نويسی؟

زمان آمدن و شدن هيچ يک در دست ما نيست و انتقام واژه‌ی غريبی است هنگامی که بر نگرش محدود و ديد بسته‌ و ناتوانی خويش آگاه‌ايم.
هراس از ناشناخته‌ هماره در ما بوده است و ندانم چرا از رنج دانسته و بس آزموده هم دل برنکنيم.

[ بائوبا ] | [April 8, 2004 12:08 AM ]


سلام عزيز! من پيش حرف‌ات و حكمت در آن سكوت می‌كنم! ديگر پيش زبان‌ام را مي‌گيرم تا ...

راستي، چه عيشي‌ست مجلس نظرخواهي نوشته‌ات كه گاه بار و برش از نوشته‌ات فزون‌تر مي‌شود و در دل‌اش درخت ها پيوند مي‌خورد.

غبطه خوران نگاه‌ات‌ام كه فرياد مي‌زند تجربه‌ي فراز و فرود ساليان را در غريب‌ترين موقعيت‌ها با خود دارد!
هااااااااي .......................................

امان از دل‌ام ...

[ Shin ] | [April 8, 2004 3:21 AM ]


دوست گرامی ، سال نو مبارک. شرمنده ام که با این تاخیر تبریک میگم. از اظهار لطفت در مدتی که نبودم بسیار سپاسگزارم.

[ کاپیتان نمو ] | [April 8, 2004 4:07 AM ]


شين نازنين درود

به راستی که دوستان خوش سخن و نيک‌ انديش اين پيام‌گير را به صندوق‌چه‌ای از دُر و گهر دگرگون می‌سازند. من شرمنده‌ی مهر و شيفته‌ی نکته‌ها و نگرش ارزش‌مند تک تک شما دوستان هستم.

آزموده‌های سال‌های درد، بيش از شهد تلخی به کام نشانده‌اند و اندوه به جان. و من بيش از برگ و شکوفه، شاخ‌سار ببريده و بشکسته دارم. از حکمت چندان ندانم و تنها يادگار توفان‌ها را با خويش دارم.

چند روزی است که با بلاگ‌اسکای مشکل دارم که دفترچه‌ات را به سختی پس از ده‌ها بار تلاش، می‌گشايد و يا پيام خطا می‌نهد و من در پشت در خانه‌ات، در ميان باران خيس و آب‌چکان بر جای می‌مانم.

[ بائوبا ] | [April 8, 2004 9:37 AM ]


دوست دريادل و دريايی من، درود

نبودن‌ تو و مهرام و پری باران، اين مهربان هم‌دلان و نيک‌انديش ياران، در نخستين روزهای سبز بهاری، چيز غريبی را از سبز و آبی و رنگ ربوده بود و روشنای رنگ‌ها به تيره‌گی گنگی نشانده بود.

[ بائوبا ] | [April 8, 2004 9:43 AM ]


نازنين مهربان بائوبا ، اينروزها و شبها دل به دشت پر شقايق وحشي ( روي بوم ) سپرده ام و از دشت سبز - آبي ي بي كرانه ي روح ات و رنگ برگهايت و بالهاي رنگي ي پرنده هاي بهاري ي مامن نهاده بر انبوه شاخه هايت با هر نوازش سرانگشتهاي رنگي ام ، براي ساختن رنگهايم ، وام ها گرفته ام!

يگانه ! از تمام مهربانيهاي زلال و سبزفام ات ، از ته قلب بي نهايت سپاسگزارم .

[ nazli ] | [April 8, 2004 10:38 AM ]


مهربانم ...اين بيت از اين رباعي بيشتر حال و روز منه ..! تو که با ما سر ياري نداري چرا هر نيمه شو آيي بخوابم ...!:( ميدوني گاهي وقتا آدما آدمو تنها ميزارن اما رويا و خوابشونه که آدمو داغون ميکنه ...!:(

[ mahya ] | [April 8, 2004 10:45 AM ]


نازنين پری باران، روشناي همه دوران، درود

از هنگامی که گل‌واژه‌های خنک و آبی تو برمن می‌بارد و همه برگ و شاخ‌سارم از اندوه می‌شويد و تازه می‌دارد، چو گلی در گل‌خانه نازپرورده شده‌ام. از آن گاه که در تاريک روشن چشم می‌گشايم، تا آن زمان که در رويای ستاره‌ها شناور می‌شوم، هر چه ار دريای زلال آبی گل‌واژه‌های تو می‌نوشم، تشنه‌تر میذگردم و باز چشم به آسمان دارم که ابری برای‌ام بازفرستد و رگ‌بار بشويد و بشويد.

گر سال‌ها به سهراب و مشيری و بامداد و فروغ خو کرده بودم، اينک تمامی کتاب‌هاي شعرم را در روشنای تو وانهاده‌ام که تو همه رنگ‌های روشن و درخشان سهراب داری، لطافت مشيری، بی‌قراری و عصيان بامداد و تازه‌گی گنگ و اندوه‌ناک فروغ.

مانا ببار و بتاب.

[ بائوبا ] | [April 8, 2004 11:46 AM ]


محيا جان درود

گر دل‌دار در خواب هم به خانه دل‌داده آيد، بدان که سر ياری دارد که رويای مه‌آلوده‌ی دل‌دار بسا شيرين‌تر از حضور اوست.

[ بائوبا ] | [April 8, 2004 11:48 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو