حباب
رگبار تند و بیامان
بر باريکهی آب روان
مینشاند هزاران حباب
بزرگ و توخالی
دانههای درشت باران
رشته مرواريد غلتان
خوشیهای زندگی
شکل گيرد همچو حباب
بر اين باريکهی خواب
اين زمان گذران
اما
چو رسد به سراب
بنگ نمايد شتابان
پوچ، تهی، توخالی
دگر بار رود بر باد
اين رويای گذران
روزهای عمر
همه جويباری روان
شادی و شادمانی
پرهياهو چو باران
همان حبابهای توخالی
در ميان مهای چگال
ناديدنی و گم
اما بس شيرين
خواستنی و رويايی
چونان رگباری تند
بر اين باريکهی زندهگانی
به شتاب دوان و گذران
باشد اما بیپايان
اندوه و رنج و درد
دمان و خروشان
نشسته بر دل و جان
مانا، مانا، مانا
تا ابد جاودان
مي تازي همزاد عصيان...
به شکار ستاره ها رهسپاري
دستانت از درخشش تير و کمان سرشار
اين جا که من هستم
آسمان خوشه کهکشان مي آويزد
کو چشمي آرزومند...
چه بگويم؟ آن قدر لطيف بود که وادارم کرد سکوت کنم و به موسيقي جاري در تک تک واژه هايش گوش بسپارم...
persona | April 4, 2004 2:35 PM
و تو تنها ترين من بودي...
و تو نزديک ترين من بودي
و تو رسا ترين من بودي
اي من سحرگاهي...
persona | April 4, 2004 2:49 PM
باشد اما بیپايان
اندوه و رنج و درد
دمان و خروشان
نشسته بر دل و جان
مانا، مانا، مانا
تا ابد جاودان
خيلي قشنگ بود .....موفق باشي
shirin | April 4, 2004 2:52 PM
نازنين پرسونای بس آشنا، درود
گر بدانی که دل من در باران چه بیتاب گردد و چهگونه چونان کودکی همه نيک و بد و آيين دنيا فراموش نمايم و بیخود و مست به زير باران بشتابم و ساعتها بیدل در خلوت کوچهها آبچکان بروم و دل از غبار اندوه بشويم، شايد بر من بخندی. اما مرا چه باک؟
ديری است که با باران رقصيدهام و دل از زنگار همه روزگار شستهام. گر نيمه شب که با آوای مستاش بيدار گردم، سر و پای برهنه بر بام روم و چونان کودکان شادان تا سپيده پای کوبم و رقصم و خويشتن خويش از ياد برم.
که من فرزند و دلباختهی بارانام.
بخت با همسايهگان يار است که در زير اين بام خانه ندارند و رقص باران مستانهای خواب ايشان آشفته نمیدارد.
بائوبا | April 4, 2004 3:08 PM
نازنين پرسونای بس آشنا، درود
من و سحرگاه؟ من گمگشته و سرگشتهی اين فضای مهآلودهام و هرگز در پی نشان خورشيد نبودهام. که اين سرگشتهگی و اين مهی چگال و باران بیامان را با همه دنيا تاخت نخواهم زد.
بائوبا | April 4, 2004 3:28 PM
سلام.زيبا بود.....اري زندگي حبابي را ميماند که احتمال مي رود هر لحظه نابود شود...سبز باشي...
ghazal | April 4, 2004 3:54 PM
غزل بلند هستی درود
آن چه حباب است و به يکباره بزرگ گردد و به آنی ناپديد، خوشی و شادمانی است نه زندهگی.
بائوبا | April 4, 2004 4:00 PM
نازنين ، درخت تناور خيس ... دستهايم را در انبوه نمناك برگ ها و شاخه هايت ، در اين باران بي امان ، ماوا داده ام ..... در هر حباب - بسان آيينه اي - برگهاي سبز تو در چشمهايم نقش ميبندند : شايد اينبار قرعه به نام باران گشوده شده هر چند هزاران حباب ، بزرگ و تو خالي ..... ! آري مهربان دشت خيس سبز و آبي ها ، روزهاي عمر همه جويباري ست روان ............
nazli | April 4, 2004 4:40 PM
نازنين پری باران، مهر همه دوران، درود
تنگنای کوچک دل با رگبار گلواژههای آبی تو دگر بار دشتی سبز و گسترده شد و روح خسته به رقص باران شسته شد و آبی. زلال تو بر همه تن و جان خنکای آب و روشنای مهتاب ببخشيد.
خشک و سوزان روزهای رفته که رنگ از گلها و سبزی از نوبرگها برده بود، همه از ياد بشد. دگر تنها شادمانی بارش باران و گذر حرير مهآلودهی جامهی آبی رويايی پری باران بر شاخسار خيس و سبز در خاطر بنشسته است.
بائوبا | April 4, 2004 5:08 PM
نمي دانم ستبر خيس بي پايان که چرا من هميشه تو را ريشه دوانده و باليده در اولين روشنايي گرگ و ميش سحرگاهي تصور مي کنم... هنگامه اي نه در شب... نه در روز... تنها لحظه اي بين اين دو... آن لحظه را مي شناسي؟
persona | April 4, 2004 5:42 PM
نازنين پرسونای بس آشنا، درود
ندانم که چه هنگام ريشه دواندم و باليدم. اما اگر کوته زماني برای گذر داشتی، سرود گذرگاه را که در آخرين برگ دفترچهی ماه اکتبر آرميده است، بازخوان.
اما تاريک روشن بامدادان را که آسمان ميان شب و روز پر ترديد است و چشم و خرد ناتوان از تميز هنگام، سخت دوست میدارم. گويی که اين ترديد تا ابد گسترده خواهد ماند و رگههای نور ميان آمدن و شدن، همچنان سرگردان در صفر زمان.
بائوبا | April 4, 2004 6:47 PM
سلام...ماهیان می دانند عمق هر حوض به اندازه دست گربه است)نصرت رحمانی(...سال نو مبارک..موفق باشی
قمارباز | April 4, 2004 9:07 PM
من اهل شهر باران هستم، ساعت ها زیر باران راه رفته ام، و لذت برده ام، ولی شاید از بس برایم تکرار شده، نتوانستم مثل شما اینقدر زیبا توصیف کنم، ولی امروز مسیر رفتن به سر کار و برگشت به خانه را زیر باران از درون پارک لاله گذشتم و بسیار زیبا بود....
راستی .. ما انسان ها اگر بتوانیم مثل حباب سبک شویم، و زلال باشیم .. چقدر خوب می شود، بتوانیم آن تعلقاتی که ما را سنگین کرده رها کنیم...
محمد جواد طواف | April 4, 2004 10:34 PM
دوست گرفتار و کمپيدا، درود
دلهای ما گر ژرفتر از اندازهی دستان اندوه میبود، شايد میتوانستيم از دستبردش به تمامی روح و جان خويش در امان باشيم.
بائوبا | April 4, 2004 10:38 PM
جواد جان درود
من دلدادهی بارانام و دلباختهی گمشدن در جنگلهای مهگرفته و پایبرهنه بر خاک سياه خيساشان دويدن.
ولی سبکبار بودن بسی با حبابی توخالی بودن متفاوت است. آن چه حباب است و بر باد رود آرزوهايی است که از دور شيرين بودند و پس از دستيابی به آنی سبک و بیارز گردند و به هوا روند. سراب و سراب
بائوبا | April 4, 2004 11:49 PM
مهربان بائوبا درود
درود بر آن قريحه زيبا كه باران را ترانه مي كند و مهر را سرود.كاش بستر زندگي بر سرابي گام نمي گذاشت تا آنگاه شاديها مانا بودند.كاش با نردباني حتي شكسته مي شد بر ابرها گام نهاد و بر بستر ابرها رقصي سماع گونه آغاز نمود.كاش حبابها چنين سريع با شكستنشان ما را در غم فرو نمي بردند.
حقيقت آنست كه زندگي نيز خود حبابيست كه آدمي تا بر مجهول زندگي آشنا نگردد بر بستر رود روزمرگيها روان است و ناگاه اين حباب مي تركد .چه كمند آن حبابها كه بر بستر اين رود جاري راه پررواز را پيشه كردند
براستي كه باران از آنروست كه ما را بر گذر اين حباب مطلع سازد
آينده | April 5, 2004 12:55 AM
آينده مهربان درود
حبابها به شتاب شکل گيرند و به شتاب بر باد روند. شادیها و دلخوشیهای زندهگی نيز چنين است. اما زندهگانی خود جويباری گذراست که ما آن را از بستر سنگريزههای پاک و درخشان يا بر خاک فروبرنده و خوار گذر دهيم.
گر اين جويبار به مردابی ساکن و بویناک بدل گردد و يا گر به رود کوچکی زلال و پاک، همه از چهگونهگی رهبری ماست.
شتاب آن نيز به شمار همان حبابهاست. چو شادمانی ناپيدا و گم گردد، چو لاکپشت کند و آرام رود و چو رگبار گيرد و حبابها فراوان گردد چو آهو رمان گريزد.
بائوبا | April 5, 2004 9:03 AM
مانا مانا هرآنچه شاديست در جهان ...
مانا مانا تا ابد در دل و جان بائوباي مهربان
من نيز باران را بسيار دوست دارم و حاضرم ساعتها در زير ان رقص طرب کنم .خصوصا اکنون که تمام خاطره هاي خوش زندگيم را در ترنم رقصانش ميبينم .ممنون از نظر لطف شما راجع به نوشته دوست.
عاطفه | April 5, 2004 12:24 PM
عاطفه پر مهر و روشن، درود
من نيز شادماني و سرخوشي را مانا و پایدار برای تو آرزو میکنم. روزهای زندهگیات بارانی، آبی، سبز و سرشار از روشنا باد.
بائوبا | April 5, 2004 12:52 PM