baoba

BAOBA

March 30, 2004

قرعه

دستان تهی و سرد و بی‌خواهش
چشمان خيره بر يک هيچ
در ميان هياهوی مردمان
گوش‌ها بر جنجال بسته
چشم‌ها خالی از تماشا
دل از اندوه آکنده
شادی از سینه رخت بربسته
بينی آکنده از گنداب
نفس تنگ و به شماره
پيرامون گازی بی‌رنگ
هوايی آلوده و سمی

پوست پر تاول درد
خون‌چکان زخم‌های نو و کهنه
از خنجر دوستی‌ها
يادگار ياران يک دل و یک‌رنگ
هم‌رهان وفادار و نيک‌انديش
بهر دوستی گه‌گاه
از خنجر خويش نيز بگذشته

زنده‌گی تنها يک قرعه
پيچيده در هزارتوی رنج
ره سنگلاخ و بی‌پايان
سخت و دش‌وار
سرانجام قرعه بگشوده
بخت چون هميشه پاينده
لب‌ها همه پر خنده
زهرخندی برای بيننده
هان! خاموش! گوش‌دار:
پـــــــــــــــــــــوچ
آری، باز هم پـوچ
آن يار قديمی و ماننده

3:20 PM | Baoba

اونوقت قرعه کش کيست؟

[ زهرخند ] | [March 30, 2004 2:23 PM ]


زهرخند جان درود

هرکه باشد در نتيجه که تفاوتی ايجاد نخواهد شد.

[ بائوبا ] | [March 30, 2004 2:33 PM ]


ولي اگر اصلا نباشد آنگاه فرقش اين است که ديگر فرع هم با اصل سفر مي کند

[ زهرخند ] | [March 30, 2004 6:01 PM ]


مهربان بائوبا سلام
نوشتارت در صدمين سالگرد تولد هدايت مرا بر ياد ايشان انداخت كه كنون در بي بي سي آدمكاني كه هدايت عمري از آنان گريخت در زندگي وي سرك مي كشند .اما در باب بخت نيز بامداد سروده كه گر به بخت ايمان آورده شود آرامش فرا مي رسد اما زندگي گاه مبارزه است و با بخت نيز آدمي مي جنگد تا به طريقت تولتك ها دست يابد.

[ آينده ] | [March 31, 2004 1:04 AM ]


سلام بائوبا... ديدي اثیری؟... نگفتم که انگار واژگان من است که از قلم تو جاری می شود؟ حتی آن حس ششمی که تو را وادار ساخته تا نام مرا برای دعوت به گفتن دیگران انتخاب کنی...

[ persona ] | [March 31, 2004 1:31 PM ]


سلام! چه هواي غريب آشنايي‌ست اين‌جا!
باوركردني براي خودم هم نيست كه چه‌قدر اين‌جا آشناست. انگار در يك حلقه افتاده‌ام. از هواي شرجي پرسونا، كامنت تو را كه ديدم، دل‌ام لرزيد، ياد جدلي افتادم كه پيش تر خود در انداختم جاي ديگري ...
و حالا كه باز آمدم اين‌جا باز حضور آن سقا محسوس است.

راستي، چه خوش‌حال‌ام كه تو هم رسم نگارش‌ات چنين است.

كاش فرصتي و مجالي بيش‌تر براي آشنايي ...

[ Shin ] | [March 31, 2004 2:54 PM ]


سلام.سبز باشيد.زيبا بود....

[ ghazal ] | [March 31, 2004 5:22 PM ]


زهرخند گرامی درود

تا اصل چه باشد و فرع کدام!

[ بائوبا ] | [March 31, 2004 6:34 PM ]


آينده مهربان درود

در سال‌های دور نوشته‌ای خواندم که نويسندگان و شاعران بر آنان که خويش را مريد ايشان می‌خواندند و صاحب نظر در نوشته‌های آنان، بر آشوبيدند.
هنوز هم هرگاه که کسی از شمع‌های فرومرده ، روشنای خويش می‌گيرد، آن نوشته به يادم می‌آيد.

[ بائوبا ] | [March 31, 2004 6:44 PM ]


نازنين پرسونای بس آشنا، درود

من نيز گفتم که نوشته‌ها و هوای نوشتار تو آن چنان آشناست که گاه می‌پندارم تو هم در مه اثيری روزهای بارانی در کنار اين درخت و در جنگل يا پهنه‌ی دشت و يا بلندای کوه، در هوا شناور بوده‌ای و همه حس من نيز در تو جاری و روان بوده است.

[ بائوبا ] | [March 31, 2004 7:00 PM ]


شين گرامی درود

آن چه آدميان را به دوستی می‌کشاند نمای زيبا و آوای گفتار نيست، بلکه نزديکی دل‌هاست و نگرش‌ها که از ميان گفتار جاری می‌شود و بر دل می‌نشيند. بسيار سخنان که با تمام زيبايی دل‌نشين نمی‌گردند چرا که از دلی آشنا و هم‌درد برنمی‌خيزد.
من شماری از دفترچه‌ها را که می‌گشايم آن چنان از خواندن نوشته درشگفت می‌شوم که تا ساعت‌ها تنها به بازگشودن برگ‌های پيشين و خواندن می‌پردازم.
روزگاری می‌پنداشتم که يگانه بودن صفت پندار من است. اما ديری است که هم‌زادانی بس آشنا يافته‌ام و چندين شاخه‌ی دگر اين درخت در اين جنگل بی‌پايان را يافته‌ام

[ بائوبا ] | [March 31, 2004 7:14 PM ]


غزل بلند هستی درود

تو نيز سبز باشی و مانا.

[ بائوبا ] | [March 31, 2004 7:17 PM ]


گرامي بائوبا درود
ديروز من با خواندن نامه مانيها براي بي بي سي مي خواستم از آن نيز در اين تارنما سخن بر آورم .من نيز بر اين عقيده ام که سخن بايد از بطن کلام خود شخص بر ايد نه انکه شخص خود کالبدي براي روحي فروخفته شود
اميد که در روز طبيعت سبز باشيد و مانا

[ آينده ] | [April 1, 2004 2:09 AM ]


سلام بائوبا
امروز ۱۳ فروردين است
صدايي مي گويد : امروز اول دي ماه است
دل من مي خواهد با ظلمت جفت شود
امرو ز۱۳ فروردين است
سالروز مرگ آن قلند عيار يادش گرامي باد

[ hakha ] | [April 1, 2004 4:37 PM ]


آتش پر شراره اما سرد، درود

کاوه هماره به نيکی ياد گردد که بزرگ‌مردی بود بی‌ادعا و کم هياهو.

[ بائوبا ] | [April 1, 2004 6:53 PM ]


مهربان بائوبا درود

سيزده فرخند باد

اما ...

سيزده را همه عالم بدر امروز ز شهر
من همان سيزدهم کز همه عالم بدرم ...


نمي دانم چرا در باغ انديشه تان حتي يک خار ناچيز هم نيستم ... ؟!

شادزي

[ محمد ] | [April 2, 2004 10:04 AM ]


چه قرعه کشي اي!!!!!!!خيلي وقتا نا عادلانه....

[ ghazal ] | [April 2, 2004 6:05 PM ]


محمد جان درود

۱۲ يا ۱۳ هم‌سان و هم‌ارزند. ۱۳ فروردين بهانه‌ای برای گريز از فضای دودآلود شهر و بازگشت به دامان زنده‌گی است که از طبيعت است.

دل‌شاد زی.

[ بائوبا ] | [April 2, 2004 7:15 PM ]


غزل بلند هستی درود

داد را بايد از نو تعريف کرد.

[ بائوبا ] | [April 2, 2004 7:16 PM ]


سلام
زندگي قرعه اي است بي تابانه آنرابازميکنم درونم ترس مبهمي است نکندهيچ نيابم چشمانم رامي بندم وبادستهايم آنرابازميکنم فقط يک جمله درآن نقش بسته (زندگي درتوست )من که بيرون ازخوددنبال خوشبختي مي گشتم مات ماندم درمن ؟بناگاه همه وهمه به زبان درآمدندوان قادرکه هيچ نمي گفت :گفت من انسان راخلق کردم واورامعدن افرينشهاگردانيدم ولي اوبيزون ازخوددنبال هستي ميگردد
اميدوارم هميشه موفق باشيد

[ باران بهاری ] | [April 3, 2004 12:57 AM ]


باران بهاری درود

پرسش‌ها بسيار است. کنون که "زنده‌گی در توست" بر من بگوی که زنده‌گی خود چيست؟

[ بائوبا ] | [April 3, 2004 8:54 AM ]


بائوباي عزيز
شعر غمگين اما پر مفهموميست مثل هميشه .ومن از جانب مهرام عزيز مامورم که بگويم ايشان همچنان در سفرند و دسترسي به نت ندارند و سلام شما را فراوان مي‌رسانند.
پايدار باشيد و پرتوان اما شاد.

[ عاطفه ] | [April 3, 2004 10:50 AM ]


عاطفه مهربان درود

سپاس از مهرت.
اما چه توان کرد که دل من برای همه ياران راهی‌شده و بازنيامده، سخت تنگ و بی‌تاب است که به مهر ايشان بس نازپرورده گشته است.

[ بائوبا ] | [April 3, 2004 11:00 AM ]


مرتیکه عوضی خجالت بکش. چرا با اون توله سگ اهورا دوره افتادید جار مي زنيد که من افشین زندم. اصلا به شما ها چه مربوطه عوضي ها.

[ مجید زهری ] | [April 3, 2004 1:20 PM ]


آقای محترم و خوش‌بيان

از آن‌جا IP پيام شما ( 82.198.4.2) از کانادا نيست، يا شخصی که به نام وی نوشته‌ايد نيستيد و يا بنا بردلايلی اجبار به عبور از پشت پراکسی داشته‌ايد.

به هر روی نه آقای مجيد زهری را می‌شناسم و نه ارادتی به شخص آقای افشين زند دارم که دوره بيافتم و از او و دفترچه‌ی تازه‌اش سخن بگويم. در هيچ جا هم نامی از شما يا ايشان نبرده‌ام.

گر شما و آقای زند به خويشتن شک داريد، مسأله‌ی ديگری است و مرا با آن کاری نيست.

سام هم خود می‌داند با شما که من هرگز از سوی وی پاسخ‌گو نخواهم بود.

در خانه گر کس است، يک حرف بس است.

[ بائوبا ] | [April 3, 2004 2:30 PM ]


نازنين سبز فام پر شكوفه ي خيس ، بائوبا : ( اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي باران ) درود ... تك به تك برگهاي نو رسته ي نازك ات را باران بيقرار دلتنگ ، چه بيتابانه به بوسه مي آيد وقتي از نوازش هاي من هنوز ، سخت بوي دريا گرفته اند : در مه آلوده ترين صبح ها : تو آنجا بودي در امتداد رد پاهايي كه هميشه در مه ، گم ميشدند ... با صلابت و وقار هميشگي ات با هزاران هزار برگ سبز روشني كه باران جلايشان داده بود ...

نازنين مهربان ، كاش قرعه ، باران بود !

[ nazli ] | [April 4, 2004 7:10 AM ]


نازنين پری باران درود

رگ‌بار آن چنان سرود تند رويش می‌بارد و گل‌واژه‌های روشن و آبی تو که بوی نمک دريا را دارد، شکوفه‌ها را بی‌تابانه به رقص در می‌آرد و دامان خاک را شکوفه‌باران می‌نمايد که گويی بهشت بر زمين نقش شده است و روشنا از آسمان ربوده‌اند و برتن نوبرگ‌های سبز نشانده‌اند.

از دی‌روز آسمان شهر بازگشت ترا با بارش چشمان ترش، جشن گرفته است و از نيمه‌شب سرود باران چو چرخش مست درويشان، همه سبز و آبی و رنگ‌رنگ طبيعت را به رقصی مستانه کشانده است.

ای روشنای زلال و آبی، مانا ببار که اين درخت نيز چو همه خاک و برگ، نازپرورده‌ی نوازش گل‌واژه‌های خيس و پاک و سرشار از مهر توست.

[ بائوبا ] | [April 4, 2004 9:04 AM ]


سلام بابوئا جان
اميدوارم که خوب باشي و سال نوي زيبائي رو آغاز کرده باشي.
بابوئا جان نميدونم چه حسيه که اينقدر از قلمت خوشم ميادو يعني وقتي کامنتت رو ميبينم واقعا خوشحال ميشم.
مرسي که به فکر من هستيد.

[ zahra ] | [April 4, 2004 12:06 PM ]


نازنين زهرا درود

ساده‌گی و صفای روح تو نيز که بر نوشتارت جاری است، دل‌نشين است.

سبز و شاداب و شادمان بمان.

[ بائوبا ] | [April 4, 2004 1:25 PM ]


I am not one of those who think that the people are never in the wrong. They have been so, frequently and outrageously, both in other countries and in this. But I do say, that in all disputes between them and their rulers, the presumption is at least upon a par in favour of the people.

[ vimax extender ] | [October 8, 2004 12:52 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو