تک حرف
ميان داشتن و نداشتن
فاصله تنها حرفی
و ما همه روز و همه عمر
در پی برداشتن اين حرف
کوشا و شتابان
اما در پايان
با همه داشتنها
بسی خسته و نالان
آن تک حرف پليد
برخاسته از داشتن
اما چه سود؟
که برنشسته سخت خندان
بر همه بودن و زيستنمان
بايوباي مهربان مهم داشتنها و نداشتن ها نيست مهم قدر داشته ها را دانستن و تلاش براي كسب نداشته هاست بسيار زيبا بود
سام | March 28, 2004 7:59 AM
سام آريامنش، درود
مهم آن چه است که برای به دستآوردنها، از دست میرود.
زندهگی و هستی به خويش سخت میگيريم و تلخ مینماييم تا يک چهارچرخ و يک چهارديوار به دست آريم و دست آخر با تنی رنجور در ميان آن ديوارهای مخروبه زنده بهگوری خويش تجربه مینماييم.
بائوبا | March 28, 2004 10:41 AM
اون بيچاره بي تقصيره!
ما هم بي تقصيريم.
دنيا هم بي تقصيره
اما اينجوريه ديگه
زهرخند | March 28, 2004 11:44 AM
دوست تلخ من درود
آن تک حرف بیتقصير است. اما کسی درپی يافتن گنهکاری و بار همه چيز بر گردن وی انداختن نيست.
اين طبيعت آدمی است که خواهان همه چيز است و اين گردش روزگار است که بر نزيستن و نبودن ما شگفتزده میگردد.
بائوبا | March 28, 2004 12:17 PM
سلام شرجي نازنين
اما من دلم براي آن يک حرف تنها هم سوخت...
persoan | March 28, 2004 12:49 PM
نازنين پرسونای نازکدل، درود
هرچه که نداريم از همان تک حرف است که ره بر داشتن بسته است.
تازه، واژهها و حرفها به تنهايی باری با خويش ندارند. اين آدميان هستند که با نام نهادن بر همه چيز، به اژهها جان میبخشند. اما هنوز بر حروفِ تنها معنای ويژهای ننشسته است.
تنها اين حرف "ن" است که همه زندهگی مردمان، بر آنان سيه کرده است.
بائوبا | March 28, 2004 1:04 PM
مهربان بائوبا سلام
براستي که در اين دنيا چه بسيارند کساني که در پي پوشاندن نگفته هاي خويش بر مي آيند اما بي تاب در پي نداشته هايشان مي گردند
آينده | March 28, 2004 5:40 PM
تک حرف پليدي که همه عمر را مي بلعد...چند روزي نيستم فکر کنم پيامهاي من را نميگيري ...
مهرام | March 28, 2004 6:17 PM
مهرام جان درود
پيام پر مهرت بر شعر پيشين را ديدم که جز شرمساری چيزی برای گفتن نداشتم.
بائوبا | March 28, 2004 8:33 PM
سلام! ياد احمد افتادم و احد كه تكحرف فاصله ميشود مرز خدايي و ناخدايي! امان از تك حرفهايي كه مرز مي گذارند اينچنين ...
شين | March 28, 2004 9:32 PM
بائوبای نازنین درود ... سال مبارکی داشته باشید ...به دنبال چه هستيم ؟ نميدانيم ... بال و پر ميزنيم در قفسی ... شايد که روزی بشکند
maryam | March 28, 2004 11:03 PM
شين گرامي درود
نمیدانم که کداميک بيشتر آزارم میدهد: مرزها يا ديوارها يا بندها؟
بائوبا | March 29, 2004 12:02 AM
نازنين مريم درود
شايد با کوبيدن به ميلههای قفس بتوان آن را شکست و رها شد، اما با پر و بال بشکسته دگر پرواز نتوان کرد و باز حسرت و افسوس برجای خواهد ماند.
بائوبا | March 29, 2004 12:04 AM
بائوباي عزيز درود . دير زماني است كه در اين ملك تفاوت همان تك حرف ما را از اوج عزت به حضيض ذلت كشانيده و حكايت شوربختي مان را شهره قوم حكايتگر تاريخ ساخته است . من و شما ايم كه اين شعله اميد را در دلهاي خويش در دلهاي مردم هم ميهن مان زنده نگاه داشته ايم . ما ايم و حديث نابودي تدريجي قوم و نبردي كه نه براي ما نه براي نوه هايمان شايد براي نوادگانمان كه صدها سال ديگر در اين ملك زندگي خواهند كرد نتيجه بدهد كه مرا همين پيروزي كافيست
پيام ايرانيان | March 29, 2004 8:43 AM
مسعود جان درود
گهگاه که بر روند ويرانسازی محيط زيست اين سرزمين و تهینمودن زمين از انباشتههای گرانبهایَش مینگرم، بر روز خويش افسوس نمیخورم. چرا که آنان که خواهند آمد را آن چنان در تنگنا میبينم که جايی برای آه برکشيدن هم نمیماند. دريغا که گويی همهگان تبری بردست گرفتهاند و نابخردانه تيشه بر ريشه آينده و آيندهگان میزنند.
بائوبا | March 29, 2004 9:55 AM
و باز هم...
هم چنان که با يکديگر چون به سخن در آمديم
گفتني ها را همه گفته يافتيم
چندان که ديگر
هيچ چيز در ميانه
ناگفته نمانده بود....
persona | March 29, 2004 12:23 PM
نازنين پرسونای بس آشنا درود
گفتهها و گفتنیها ترجمان درد نيست. ناگفتنیها و آن مه اثيری که از پوست چو موجی گذر مینمايد و چنگال خويش بر تهیگاهی که زمانی دلی در آن بود، میکشد، همه احساس و اندوه برهم پيچيدهی آدمی است.
بائوبا | March 29, 2004 12:47 PM
نازنين بائوبا درود ... چه دلنشين نوشته اي از (ن ) وقتي ميگويي :
اما در پايان ...
با همه داشتن ها
بسي خسته و نالان
...
بي ( ن ) ، واژه ي ( دلتنگي ) را نيز حتي وقت باران ، معنايي نيست !
nazli | April 4, 2004 7:23 AM
نازنين پری باران درود
آن تک حرف چو بر فعل داشتن و بودن نشيند، دل را به درد آرد. ولی گر از نان برود جز درازای قامت الف هيچ در سفره بازنماند.
بائوبا | April 4, 2004 1:14 PM