شب سياه و بیمهتاب
بيايان تشنه و غمگين
گرگ زخمی ز درد نالان
پيچيده زوزهاش در صحرا
باد وحشی میخواند بیپروا
میميرد امشب گرگی تنها
خاک میرقصد در هر جا
باد میپراکندش در فضا
گرگ مینالد دگر بیآوا
لاشخورها میرسند پرترديد
نزديک شوند آرام آرام
گرگ زخمی ندارد هيچ توان
نخواهد ديد دگربار خورشيد
کرمها و زالوها برتن چرخان
لاشخورها
فروکرده در گوشت دندان
میرود از تناش ذره ذره جان
ايستاده سياهپوش مرگ
تا ببرد ورا روح از تن و جان
میرسند پرهياهو کلاغان
میدرند گوشت از استخوان
زالوها را نيست خوش پايان
میگردند آنان خوراک کلاغان
گرگ زخمی، گرگ خسته
نيست دگر نالان
سوار بر بال باد گريزان
میرود از اين بیرحم بيابان
میخواند خوش و شادان
میرود سوی مهتاب دوان
تن صحرا زخمی
دل صحرا گريان و نالان
نشنود دگر زوزهی گرگ
مانده بر زمين تنها
شماری کرم، چند لاشخور
میخواند باد وحشی دمان
میبرد با خود شادان
واپسين زوزهی گرگ بيابان
تا بیکران، بیکران
خيلي خوب........گرگه بد گنده!........کي از گرگ بد گنده مي ترسه؟
.
[
bahar ] | [March 13, 2004 7:33 PM ]
نازنين بائوبا درود ... من ، چشمهايش را ديدم : در آن توحش غريب ، دردي زوزه ميكشيد ، دردي از بويناكي ي ماندابي از مغزهاي بي انديشه ي بي دغدغه ، مغزهايي متعفن ... همچنانكه غارها ، تنهايي ي كوهسارانند ، گرگ ها نيز از پس غارها ، تنهايي ي خويش را زوزه ميكشند : در شبي سياه و بي مه تاب
در بياباني تشنه و غمگين
....
[
nazli ] | [March 13, 2004 7:59 PM ]
:)
[
زهرخند ] | [March 13, 2004 9:05 PM ]
بهار سبز ، سرک کشيده از ميان دروازههای شهر درود
گرگ بيابان، دردمندی بس بزرگ است و با گرگ قصههای مادربزرگ هيچ شباهتی ندارد.
[
بائوبا ] | [March 13, 2004 9:49 PM ]
نازنين پری باران، مهر همهی دوران، درود
يقين داشتم که تنها پری باران است که زبان همه طبيعت را میداند و درد گرگ بيابان را درمیيابد.
ديدیاش که از سردرد بوی تعفن مغزهای ترشيده از پندار و توهمهای پليد، چهگونه به خود میپيچد و ناله مینمايد؟ اين عاشق مهتاب که بر فراز تپهها از رنجی سنگين زوزه میکشد و از ماه مرهم بر زخم خويش میجويد.
[
بائوبا ] | [March 13, 2004 9:55 PM ]
سلام عزيز...........ياد شعر سگها و گرگها افتادم .......نوع نگاهت بسيار زيبا است ...........قربانت ....حميد
[
hamid ] | [March 13, 2004 11:17 PM ]
مهربان بائوبا درود
انديشه پاك گرگ بيابان در بستر درد غربت و بوي تعفن ذهنهاي پليد مدتهاست ميهمان درد است .
براستي كه گرگ بيابان تنها در شبهاي مهتابي از غار تنهايي خويش برون مي آيد و زوزه دردمندش نشان از عمق درديست كه در ذهن او نشسته .گرگ بيابان بر عكس دندانهاي تيزش بسيار مهربان است و عمق جنگل را كه كنون به بياباني از براي كرم ها مبدل شده را مي توان در نگاه دردمندش يافت.
[
آينده ] | [March 14, 2004 12:43 AM ]
هميشه خوندن نوشتهايت برام جذاب بوده.
موفق باشي دوست عزيز.
حيلي مخلصيم
[
هومن ] | [March 14, 2004 12:47 AM ]
اين مدتهاست به خون آشامي مشغول است ....اين بار نيز چون گذشته ره خواهدرفت
[
hainapelon ] | [March 14, 2004 1:15 AM ]
آينده مهربان درود
گويا گرگ بيانان مرا نيک میشناسی.
[
بائوبا ] | [March 14, 2004 8:01 AM ]
هومن جان درود
صفا و شور دل تو، هرگاه از اين برگ گذر مینمايی، بر آن نور میپاشد و به واژهها رنگ میبخشد.
[
بائوبا ] | [March 14, 2004 8:03 AM ]
پوريا جان درود
اين گرگ با گرگهای آدمنما که وصفاشان گفتهای، بسی متفاوت و تنها در نام همسانی دارند.
[
بائوبا ] | [March 14, 2004 8:04 AM ]
حميد جان درود
زيبايی در دل و جان و نگرش توست که بر اين سروده مینشانیاش.
[
بائوبا ] | [March 14, 2004 8:08 AM ]
سلام بائوبا
زيبا بود
[
hakha ] | [March 14, 2004 6:29 PM ]
درود .....
دورود بر مناطق بين الحاره اي که يادآور خون هزاران بائوبا بود....به دست هيزمشکنان گستاخ فقير !
[
bahar ] | [March 14, 2004 9:18 PM ]
آتش فروزان درود
نوشتههای پردرد گرگ بيابان بسی زيباتر و خواندنیتر است.
[
بائوبا ] | [March 14, 2004 10:10 PM ]
سلام بائوباي سبز ... يادآور روزهاي آفتابي و شرجي ام:
دستان پر مهرتان را مي فشارم... و در مقابل اين همه مهرباني تان سر ادب خم مي کنم...
[
pesona ] | [March 15, 2004 12:44 AM ]
پرسونای نازنين درود
تو خود ترانهی مهری و سرود مهربانی.
شاد زی ای يادآور روزهای خوش کودکی.
[
بائوبا ] | [March 15, 2004 9:07 AM ]
مهربان بائوبا ... درود ، شايد اين برف كه سر باز ايستادن ندارد ، از براي گرگ بيابان ، دگر بار چنين ميبارد : در خورشيد چشمهايش ميشد خواند كه سرما و سپيدي ي برف را بسيار دوست دارد با آنكه از گرسنگي و تنهايي، با پنچه ها ي يخ زده اش ، تنه ي كاجهارا ميسايد ! شايد ... در صبحي برفي رد پاهايش ، آدمي را بي تفنگ ، تنها با قنداق مهرباني تا غار تنهايي او رهنمون سازد .... تا با او به رقص آيد .....
[
nazli ] | [March 15, 2004 9:51 AM ]
نازنين پری باران درود
گرگ بيابان تنهای من را برف شايد درمان بویناکی مردمان باشد. وی بر سايه و بره خشم نمیگيرد. درخت سيبی يافته است که آن نيز چون همه کار عالم مومی و مصنوعی است. برف که بر صحرا نشيند، رد پای او را شکارچيان خون آشام و سگان درنده دنبال کنند و تنهايیاش مشوش دارند. بايد از غار تنهايی برون نشود تا ردش پی نگيرند.
ابر و مه و برف ره مهتاب نيز بربسته است و گرگ عاشق، بیمهتاب در رنج و بیتاب است.
نازنين مهر همه دوران، آدميان را نشان از مهربانی نباشد. آنان خشم و خروش خويش با شکار رهروان تنهای صحرا و جنگل فرو مینشانند.
[
بائوبا ] | [March 15, 2004 10:33 AM ]
سلام بابوئاي مهربان
خوش به حال اون گرگ بيابون ..
گاهي اوقات توي زندگيم آرزو ميکردم که منم مثل يه چوپان وسط بيابون باشم و هر وقت دلم گرفت بتونم راحت فرياد کنم ..
[
zahra ] | [March 15, 2004 4:56 PM ]
جای هرمان هسه هم خالی بود
[
لیلا ] | [March 15, 2004 8:44 PM ]
نازنین زهرا، درود
شبهای کویر و بیابان یگانه و سرشار از هزاران راز و رمز شگفتاند. آنان که شب صحرا را به چشم ديدهاند و به جان حس کردهاند، در هيچ جا آرام نگيرند.
شايد خروشی از دل برکشيدن خلوت کوهستان و بیپايان بيابان برهنه را بجويد.
[
بائوبا ] | [March 15, 2004 10:33 PM ]
ليلا جان درود
جای گلوهای پرخار و جانهای دردمند نيز ، چنانچه زهرای نازنين اشاره کرد، خالی است. چرا که در چهار ديوار کوچک خانهها و در ميان حصارهايی که به مهر بر ما کشيدهاند، جايی برای رقصيدن، چرخيدن، فرياد از دل برکشيدن و از خود رهاشدن بازنمانده است.
[
بائوبا ] | [March 15, 2004 10:40 PM ]
مرسي..موفق باشي..سال نو مبارک.!
[
ميني ژوپ ] | [March 15, 2004 11:12 PM ]
به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم... و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود... اگر فریاد مرغ و سایه علفم... در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم...
آه تو مي داني... مي داني که مرا... سر باز گفتن کدامين سخن است... از کدامين درد...
[
persona ] | [March 16, 2004 1:52 AM ]
پرسونای درد آشنا، درود
ريشهها که ببريده گردند، تا ابد خونچکان و چرکين و دردناک بايد زيست. دگر هرگز بوی علف و خاک و نه آوای چکاوکان عاشق و غوغای کنجشگکان مست در دل شور و شوقي نيانگيزد. تنها اندوه بر تمامی رنگها، تيرهگی پاشد و لبخندها صورتکی باشد برای گريز از چراها و دلسوزی دگران.
[
بائوبا ] | [March 16, 2004 11:16 AM ]
ساقیا پیمانه پر کن
خيلي خوب........گرگه بد گنده!........کي از گرگ بد گنده مي ترسه؟
.
[ bahar ] | [March 13, 2004 7:33 PM ]نازنين بائوبا درود ... من ، چشمهايش را ديدم : در آن توحش غريب ، دردي زوزه ميكشيد ، دردي از بويناكي ي ماندابي از مغزهاي بي انديشه ي بي دغدغه ، مغزهايي متعفن ... همچنانكه غارها ، تنهايي ي كوهسارانند ، گرگ ها نيز از پس غارها ، تنهايي ي خويش را زوزه ميكشند : در شبي سياه و بي مه تاب
در بياباني تشنه و غمگين
....
[ nazli ] | [March 13, 2004 7:59 PM ]:)
[ زهرخند ] | [March 13, 2004 9:05 PM ]بهار سبز ، سرک کشيده از ميان دروازههای شهر درود
گرگ بيابان، دردمندی بس بزرگ است و با گرگ قصههای مادربزرگ هيچ شباهتی ندارد.
[ بائوبا ] | [March 13, 2004 9:49 PM ]نازنين پری باران، مهر همهی دوران، درود
يقين داشتم که تنها پری باران است که زبان همه طبيعت را میداند و درد گرگ بيابان را درمیيابد.
[ بائوبا ] | [March 13, 2004 9:55 PM ]ديدیاش که از سردرد بوی تعفن مغزهای ترشيده از پندار و توهمهای پليد، چهگونه به خود میپيچد و ناله مینمايد؟ اين عاشق مهتاب که بر فراز تپهها از رنجی سنگين زوزه میکشد و از ماه مرهم بر زخم خويش میجويد.
سلام عزيز...........ياد شعر سگها و گرگها افتادم .......نوع نگاهت بسيار زيبا است ...........قربانت ....حميد
[ hamid ] | [March 13, 2004 11:17 PM ]مهربان بائوبا درود
[ آينده ] | [March 14, 2004 12:43 AM ]انديشه پاك گرگ بيابان در بستر درد غربت و بوي تعفن ذهنهاي پليد مدتهاست ميهمان درد است .
براستي كه گرگ بيابان تنها در شبهاي مهتابي از غار تنهايي خويش برون مي آيد و زوزه دردمندش نشان از عمق درديست كه در ذهن او نشسته .گرگ بيابان بر عكس دندانهاي تيزش بسيار مهربان است و عمق جنگل را كه كنون به بياباني از براي كرم ها مبدل شده را مي توان در نگاه دردمندش يافت.
هميشه خوندن نوشتهايت برام جذاب بوده.
[ هومن ] | [March 14, 2004 12:47 AM ]موفق باشي دوست عزيز.
حيلي مخلصيم
اين مدتهاست به خون آشامي مشغول است ....اين بار نيز چون گذشته ره خواهدرفت
[ hainapelon ] | [March 14, 2004 1:15 AM ]آينده مهربان درود
گويا گرگ بيانان مرا نيک میشناسی.
[ بائوبا ] | [March 14, 2004 8:01 AM ]هومن جان درود
صفا و شور دل تو، هرگاه از اين برگ گذر مینمايی، بر آن نور میپاشد و به واژهها رنگ میبخشد.
[ بائوبا ] | [March 14, 2004 8:03 AM ]پوريا جان درود
اين گرگ با گرگهای آدمنما که وصفاشان گفتهای، بسی متفاوت و تنها در نام همسانی دارند.
[ بائوبا ] | [March 14, 2004 8:04 AM ]حميد جان درود
زيبايی در دل و جان و نگرش توست که بر اين سروده مینشانیاش.
[ بائوبا ] | [March 14, 2004 8:08 AM ]سلام بائوبا
زيبا بود
[ hakha ] | [March 14, 2004 6:29 PM ]درود .....
دورود بر مناطق بين الحاره اي که يادآور خون هزاران بائوبا بود....به دست هيزمشکنان گستاخ فقير !
[ bahar ] | [March 14, 2004 9:18 PM ]آتش فروزان درود
نوشتههای پردرد گرگ بيابان بسی زيباتر و خواندنیتر است.
[ بائوبا ] | [March 14, 2004 10:10 PM ]سلام بائوباي سبز ... يادآور روزهاي آفتابي و شرجي ام:
[ pesona ] | [March 15, 2004 12:44 AM ]دستان پر مهرتان را مي فشارم... و در مقابل اين همه مهرباني تان سر ادب خم مي کنم...
پرسونای نازنين درود
تو خود ترانهی مهری و سرود مهربانی.
[ بائوبا ] | [March 15, 2004 9:07 AM ]شاد زی ای يادآور روزهای خوش کودکی.
مهربان بائوبا ... درود ، شايد اين برف كه سر باز ايستادن ندارد ، از براي گرگ بيابان ، دگر بار چنين ميبارد : در خورشيد چشمهايش ميشد خواند كه سرما و سپيدي ي برف را بسيار دوست دارد با آنكه از گرسنگي و تنهايي، با پنچه ها ي يخ زده اش ، تنه ي كاجهارا ميسايد ! شايد ... در صبحي برفي رد پاهايش ، آدمي را بي تفنگ ، تنها با قنداق مهرباني تا غار تنهايي او رهنمون سازد .... تا با او به رقص آيد .....
[ nazli ] | [March 15, 2004 9:51 AM ]نازنين پری باران درود
گرگ بيابان تنهای من را برف شايد درمان بویناکی مردمان باشد. وی بر سايه و بره خشم نمیگيرد. درخت سيبی يافته است که آن نيز چون همه کار عالم مومی و مصنوعی است. برف که بر صحرا نشيند، رد پای او را شکارچيان خون آشام و سگان درنده دنبال کنند و تنهايیاش مشوش دارند. بايد از غار تنهايی برون نشود تا ردش پی نگيرند.
ابر و مه و برف ره مهتاب نيز بربسته است و گرگ عاشق، بیمهتاب در رنج و بیتاب است.
نازنين مهر همه دوران، آدميان را نشان از مهربانی نباشد. آنان خشم و خروش خويش با شکار رهروان تنهای صحرا و جنگل فرو مینشانند.
[ بائوبا ] | [March 15, 2004 10:33 AM ]سلام بابوئاي مهربان
خوش به حال اون گرگ بيابون ..
گاهي اوقات توي زندگيم آرزو ميکردم که منم مثل يه چوپان وسط بيابون باشم و هر وقت دلم گرفت بتونم راحت فرياد کنم ..
[ zahra ] | [March 15, 2004 4:56 PM ]جای هرمان هسه هم خالی بود
[ لیلا ] | [March 15, 2004 8:44 PM ]نازنین زهرا، درود
شبهای کویر و بیابان یگانه و سرشار از هزاران راز و رمز شگفتاند. آنان که شب صحرا را به چشم ديدهاند و به جان حس کردهاند، در هيچ جا آرام نگيرند.
شايد خروشی از دل برکشيدن خلوت کوهستان و بیپايان بيابان برهنه را بجويد.
[ بائوبا ] | [March 15, 2004 10:33 PM ]ليلا جان درود
جای گلوهای پرخار و جانهای دردمند نيز ، چنانچه زهرای نازنين اشاره کرد، خالی است. چرا که در چهار ديوار کوچک خانهها و در ميان حصارهايی که به مهر بر ما کشيدهاند، جايی برای رقصيدن، چرخيدن، فرياد از دل برکشيدن و از خود رهاشدن بازنمانده است.
[ بائوبا ] | [March 15, 2004 10:40 PM ]مرسي..موفق باشي..سال نو مبارک.!
[ ميني ژوپ ] | [March 15, 2004 11:12 PM ]به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم... و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود... اگر فریاد مرغ و سایه علفم... در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم...
آه تو مي داني... مي داني که مرا... سر باز گفتن کدامين سخن است... از کدامين درد...
[ persona ] | [March 16, 2004 1:52 AM ]پرسونای درد آشنا، درود
ريشهها که ببريده گردند، تا ابد خونچکان و چرکين و دردناک بايد زيست. دگر هرگز بوی علف و خاک و نه آوای چکاوکان عاشق و غوغای کنجشگکان مست در دل شور و شوقي نيانگيزد. تنها اندوه بر تمامی رنگها، تيرهگی پاشد و لبخندها صورتکی باشد برای گريز از چراها و دلسوزی دگران.
[ بائوبا ] | [March 16, 2004 11:16 AM ]ساقیا پیمانه پر کن