baoba

BAOBA

March 13, 2004

واپسين زوزه‌

شب سياه و بی‌مه‌تاب
بيايان تشنه و غم‌گين
گرگ زخمی ز درد نالان
پيچيده زوزه‌اش در صحرا
باد وحشی می‌خواند بی‌پروا
می‌ميرد ام‌شب گرگی تنها

خاک می‌رقصد در هر جا
باد می‌پراکندش در فضا
گرگ می‌نالد دگر بی‌آوا
لاش‌خورها می‌رسند پرترديد
نزديک شوند آرام آرام
گرگ زخمی ندارد هيچ توان
نخواهد ديد دگربار خورشيد

کرم‌ها و زالوها برتن چرخان
لاش‌خورها
فروکرده در گوشت دندان
می‌رود از تن‌اش ذره ذره جان
ايستاده سياه‌پوش مرگ
تا ببرد ورا روح از تن و جان
می‌رسند پرهياهو کلاغان
می‌درند گوشت از استخوان
زالوها را نيست خوش پايان
می‌گردند آنان خوراک کلاغان

گرگ زخمی، گرگ خسته
نيست دگر نالان
سوار بر بال باد گريزان
می‌رود از اين بی‌رحم بيابان
می‌خواند خوش و شادان
می‌رود سوی مه‌تاب دوان

تن صحرا زخمی
دل صحرا گريان و نالان
نشنود دگر زوزه‌ی گرگ
مانده بر زمين تنها
شماری کرم، چند لاش‌خور
می‌خواند باد وحشی دمان
می‌برد با خود شادان
واپسين زوزه‌ی گرگ بيابان
تا بی‌کران، بی‌کران

6:26 PM | Baoba

خيلي خوب........گرگه بد گنده!........کي از گرگ بد گنده مي ترسه؟

.

[ bahar ] | [March 13, 2004 7:33 PM ]


نازنين بائوبا درود ... من ، چشمهايش را ديدم : در آن توحش غريب ، دردي زوزه ميكشيد ، دردي از بويناكي ي ماندابي از مغزهاي بي انديشه ي بي دغدغه ، مغزهايي متعفن ... همچنانكه غارها ، تنهايي ي كوهسارانند ، گرگ ها نيز از پس غارها ، تنهايي ي خويش را زوزه ميكشند : در شبي سياه و بي مه تاب

در بياباني تشنه و غمگين

....

[ nazli ] | [March 13, 2004 7:59 PM ]


:)

[ زهرخند ] | [March 13, 2004 9:05 PM ]


بهار سبز ، سرک کشيده از ميان دروازه‌های شهر درود

گرگ بيابان، دردمندی بس بزرگ است و با گرگ قصه‌های مادربزرگ هيچ شباهتی ندارد.

[ بائوبا ] | [March 13, 2004 9:49 PM ]


نازنين پری باران، مهر همه‌ی دوران، درود

يقين داشتم که تنها پری باران است که زبان همه طبيعت را می‌داند و درد گرگ بيابان را درمی‌يابد.
ديدی‌اش که از سردرد بوی تعفن مغزهای ترشيده از پندار و توهم‌های پليد، چه‌گونه به خود می‌پيچد و ناله می‌نمايد؟ اين عاشق مه‌تاب که بر فراز تپه‌ها از رنجی سنگين زوزه می‌کشد و از ماه مرهم بر زخم خويش می‌جويد.

[ بائوبا ] | [March 13, 2004 9:55 PM ]


سلام عزيز...........ياد شعر سگها و گرگها افتادم .......نوع نگاهت بسيار زيبا است ...........قربانت ....حميد

[ hamid ] | [March 13, 2004 11:17 PM ]


مهربان بائوبا درود
انديشه پاك گرگ بيابان در بستر درد غربت و بوي تعفن ذهنهاي پليد مدتهاست ميهمان درد است .
براستي كه گرگ بيابان تنها در شبهاي مهتابي از غار تنهايي خويش برون مي آيد و زوزه دردمندش نشان از عمق درديست كه در ذهن او نشسته .گرگ بيابان بر عكس دندانهاي تيزش بسيار مهربان است و عمق جنگل را كه كنون به بياباني از براي كرم ها مبدل شده را مي توان در نگاه دردمندش يافت.

[ آينده ] | [March 14, 2004 12:43 AM ]


هميشه خوندن نوشتهايت برام جذاب بوده.
موفق باشي دوست عزيز.
حيلي مخلصيم

[ هومن ] | [March 14, 2004 12:47 AM ]


اين مدتهاست به خون آشامي مشغول است ....اين بار نيز چون گذشته ره خواهدرفت

[ hainapelon ] | [March 14, 2004 1:15 AM ]


آينده مهربان درود

گويا گرگ بيانان مرا نيک می‌شناسی.

[ بائوبا ] | [March 14, 2004 8:01 AM ]


هومن جان درود

صفا و شور دل تو، هرگاه از اين برگ گذر می‌نمايی، بر آن نور می‌پاشد و به واژه‌ها رنگ می‌بخشد.

[ بائوبا ] | [March 14, 2004 8:03 AM ]


پوريا جان درود

اين گرگ با گرگ‌های آدم‌نما که وصف‌اشان گفته‌ای، بسی متفاوت و تنها در نام هم‌سانی‌ دارند.

[ بائوبا ] | [March 14, 2004 8:04 AM ]


حميد جان درود

زيبايی در دل و جان و نگرش توست که بر اين سروده می‌نشانی‌اش.

[ بائوبا ] | [March 14, 2004 8:08 AM ]


سلام بائوبا

زيبا بود

[ hakha ] | [March 14, 2004 6:29 PM ]


درود .....

دورود بر مناطق بين الحاره اي که يادآور خون هزاران بائوبا بود....به دست هيزمشکنان گستاخ فقير !

[ bahar ] | [March 14, 2004 9:18 PM ]


آتش فروزان درود

نوشته‌های پردرد گرگ بيابان بسی زيباتر و خواندنی‌تر است.

[ بائوبا ] | [March 14, 2004 10:10 PM ]


سلام بائوباي سبز ... يادآور روزهاي آفتابي و شرجي ام:
دستان پر مهرتان را مي فشارم... و در مقابل اين همه مهرباني تان سر ادب خم مي کنم...

[ pesona ] | [March 15, 2004 12:44 AM ]


پرسونای نازنين درود

تو خود ترانه‌ی مهری و سرود مهربانی.
شاد زی ای يادآور روزهای خوش کودکی.

[ بائوبا ] | [March 15, 2004 9:07 AM ]


مهربان بائوبا ... درود ، شايد اين برف كه سر باز ايستادن ندارد ، از براي گرگ بيابان ، دگر بار چنين ميبارد : در خورشيد چشمهايش ميشد خواند كه سرما و سپيدي ي برف را بسيار دوست دارد با آنكه از گرسنگي و تنهايي، با پنچه ها ي يخ زده اش ، تنه ي كاجهارا ميسايد ! شايد ... در صبحي برفي رد پاهايش ، آدمي را بي تفنگ ، تنها با قنداق مهرباني تا غار تنهايي او رهنمون سازد .... تا با او به رقص آيد .....

[ nazli ] | [March 15, 2004 9:51 AM ]


نازنين پری باران درود

گرگ بيابان تنهای من را برف شايد درمان بوی‌ناکی مردمان باشد. وی بر سايه و بره خشم نمی‌گيرد. درخت سيبی يافته است که آن نيز چون همه کار عالم مومی و مصنوعی است. برف که بر صحرا نشيند، رد پای او را شکارچيان خون آشام و سگان درنده دنبال کنند و تنهايی‌اش مشوش دارند. بايد از غار تنهايی برون نشود تا ردش پی نگيرند.

ابر و مه و برف ره مه‌تاب نيز بربسته است و گرگ عاشق، بی‌مه‌تاب در رنج و بی‌تاب است.

نازنين مهر همه دوران، آدميان را نشان از مهربانی نباشد. آنان خشم و خروش خويش با شکار ره‌روان تنهای صحرا و جنگل فرو می‌نشانند.

[ بائوبا ] | [March 15, 2004 10:33 AM ]


سلام بابوئاي مهربان

خوش به حال اون گرگ بيابون ..

گاهي اوقات توي زندگيم آرزو ميکردم که منم مثل يه چوپان وسط بيابون باشم و هر وقت دلم گرفت بتونم راحت فرياد کنم ..

[ zahra ] | [March 15, 2004 4:56 PM ]


جای هرمان هسه هم خالی بود

[ لیلا ] | [March 15, 2004 8:44 PM ]


نازنین زهرا، درود

شب‌های کویر و بیابان یگانه و سرشار از هزاران راز و رمز شگفت‌اند. آنان که شب صحرا را به چشم ديده‌اند و به جان حس کرده‌اند، در هيچ جا آرام نگيرند.

شايد خروشی از دل برکشيدن خلوت کوهستان و بی‌پايان بيابان برهنه را بجويد.

[ بائوبا ] | [March 15, 2004 10:33 PM ]


ليلا جان درود

جای گلوهای پرخار و جان‌های دردمند نيز ، چنان‌چه زهرای نازنين اشاره کرد، خالی است. چرا که در چهار ديوار کوچک خانه‌ها و در ميان حصارهايی که به مهر بر ما کشيده‌اند، جايی برای رقصيدن، چرخيدن، فرياد از دل برکشيدن و از خود رهاشدن بازنمانده است.

[ بائوبا ] | [March 15, 2004 10:40 PM ]


مرسي..موفق باشي..سال نو مبارک.!

[ ميني ژوپ ] | [March 15, 2004 11:12 PM ]


به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم... و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود... اگر فریاد مرغ و سایه علفم... در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم...

آه تو مي داني... مي داني که مرا... سر باز گفتن کدامين سخن است... از کدامين درد...

[ persona ] | [March 16, 2004 1:52 AM ]


پرسونای درد آشنا، درود

ريشه‌ها که ببريده گردند، تا ابد خون‌چکان و چرکين و دردناک بايد زيست. دگر هرگز بوی علف و خاک و نه آوای چکاوکان عاشق و غوغای کنجشگکان مست در دل شور و شوقي نيانگيزد. تنها اندوه بر تمامی رنگ‌ها، تيره‌گی پاشد و لب‌خندها صورتکی باشد برای گريز از چراها و دل‌سوزی دگران.

[ بائوبا ] | [March 16, 2004 11:16 AM ]



ساقیا پیمانه پر کن













تازه‌ترین نوشته‌ها

دل ِ خونین ِ سازها
ترسی نماند
سووشون
ناله‌ی ِ سرو
باغچه‌ی ِ سبز ِ اميدها

بایگانی نوشته‌ها

August 2010
January 2010
December 2009
August 2009
June 2009
March 2009
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003

جستجو