زنگ مدرسه
در تاريک روشن بامدادان
برخاست مرد همه دوران
دلاش خسته از روزگاران
بدويد با شتاب در صف
گرسنه بودند ورا طفلان
نانی در دست
رفت در پی شير
نرسید شیر بر او باز
سرافکنده سوی خانه
دويد دگر بار شتابان
نابنشسته بر سر سفره
فرو داد لقمهای نان
دير شد باز، دير
بايد رفت بر سر کار
منتظرند همه کودکان
کيف برداشت به شتاب
تا راهی شود دوان دوان
زن آهسته گفتا
بگير اين و آن
که آيند امشب
ما را بسی ميهمان
کودکان بانگ زدند: بابا
کی رويم بهر خريد عيد؟
کو پس کفش و لباس نو؟
ماند این پرسش در هوا چرخزنان
چونان همیشه بیپاسخ و حیران
سرافکنده و باشتاب
راهی شد مرد بیتاب
دويد سوی کلاس درس
منتظرند همه کودکان
اما
بچهها همه سرگردان
در حياط درپی هم روان
يکی بانگ داد: آقا سلام
نباشد هیچ درس و کلاس
امروز و فردا تا عيد
تعطيل است، تعطيل
مرد بنشسته در گوشه
دفتر مدرسه پر ازدحام
هرکس نالد به يک زبان
همه شرمسار فرزندان
جيبها تهی، سرها افکنده
دلها پر اندوه
بسی درد بر جان
ننواخت زنگ مدرسه
اما در گوش همه مردان
صدها زنگ همچنان
ميهمان داريم ميهمان
کو کفش و کو لباس نو؟
ایوای! ایوای!
باز شرمسار کودکان
زیبا بود بائوبای مهربان.. امیدوارم جنبش های معلمان و دانشجویان و کارگران و زنان ... همه و همه دست در دست یکدیگر برای بهبود اوضاع متحد شوند.
محمد جواد طواف | March 11, 2004 4:27 PM
خوب ظاهرا اشتباه هم نیامدم... اینجا شباهت های بسیاری به آن جا دارد...
persona | March 11, 2004 6:03 PM
ظاهرا کامنت قبلي پاک شد. گفته بودم نام وبلاگ شما مرا به ياد سرزميني انداخت که چند وقت در آن جا زندگي کردم... جائي که تکه اي از وجودم شده... نمي دانم شايد هم هنوز پس از گذشت سالها من تکه اي از خود را آنجا جا گذاشته ام...
persona | March 11, 2004 6:09 PM
چه شعر بي اهميتي...
... | March 11, 2004 7:01 PM
سلام بائوبا
از اسم اين پست معلوم بود زبان حال ما مي باشد
درود بر شما دوست گرامي
بچهها همه سرگردان
در حياط درپی هم روان
سرخ باشي مانا اي مهربان
hakha | March 11, 2004 7:45 PM
معلما احتياج دارن به زنگ مدرسه يا دانش آموزان///
bahar | March 11, 2004 9:20 PM
درود...
مهرام | March 11, 2004 9:50 PM
درود بر همه دوستان نازنين
اعتصاب معلمان که راه به جايی نخواهد برد. دستپر، قول پرداخت مطالبات عقبافتاده را خواهند داد و بس.
اما، چهگونه میتوان از کسی که در لباس و خوراک و مسکن خانوادهی خويش حيران مانده است، انتظار داشت که بتواند ره و رسم آموختن بياموزد؟
تا هنگامی که آموزگاران و فرهنگيان آسايش و رفاه نسبی نداشته باشند، از مدارس تنها نوارهای پرشدهی ضبط صوت بيرون خواهد آمد.
بائوبا | March 11, 2004 10:50 PM
نقطهچين محترم درود
من هيچگاه درپی نوشتن يا سرودن موضوعات مهم نبودهام. تنها پريشانیهای خويش مینگارم و آنان که با من همزبان و همدل هستند، بدينجا میآيند و درباره اين دلتنگیهای بیاهميت خويش گفتوگو مینماييم.
شما هم به اشتباه از اين جا سر درآوردهايد. میتوانيد به نوشتار مهم خويش در تارنمای شخصی بپردازيد. اطمينان داشته باشيد که در اين برگ و اين دفتر تنها دلتنگیهای کم اهميت من مینشيند و آن چه خواستهی شماست، به يقين در جای ديگر است.
بائوبا | March 11, 2004 11:01 PM
پرسونای نازنين درود
نمیدانم اين دل کوچک چند پاره دارد که هر يک را در جايی نهادهايم و ديگر در هيچ جا آرام و قرار نگيريم. آرامش از ما بگريخته است، چرا که پارههای دل بس پراکنده شدهاند و شماری از آنها برای هميشه گم گشتهاند.
بائوبا | March 11, 2004 11:09 PM
بائوباي عزيز. دوست خوبم.
مدتيه هر وقت بجاي وبلاگ زيبات يک صفحه سفيد مياد و ديگر هيچ؟؟؟؟
تا امروز بالاخره موفق شدم. دلم تنگ شده بود براي نوشتهاي زيبايت.
دلتنگيهايت خواندنيست چون هم درد هستيم.
ميدانم که که آنان که نميفهمند تعلق خاطري ندارند. به هيچ چيز.
موفق باشي و پاينده.
خيلي مخلصيم.
هومن | March 11, 2004 11:30 PM
هومن جان درود
به يقين که اشکال از ISP ای که به کار میبری، بوده است، چرا که چند ماهی است که آن اشکال برطرف شده است.
دل من هم برای نوشتههای پرصفا و صميميت تو، که نشان از روح پاکات دارند، تنگ شده بود.
بائوبا | March 11, 2004 11:59 PM
بائوبای مهربان درود.... پر زحمت ترين قشر جامعه ما همين معلمان خسته هستند... چه زيبا سرودی اين دردنامه را....
maryam | March 12, 2004 12:43 PM
نازنين مريم درود
زيبايی در دل و جان تازهی توست.
اما، درد آموزگاران اين ديار تازه نيست و گويا هيچکس درپی آن نيست که پايانی بر آن نهد. گويا از ويژهگیهای آموزگاری در سرزمين عاشقان، اينگونه دستتنگ و سردرگم زيستن است.
بائوبا | March 12, 2004 1:25 PM
بائوباي مهربان سلام
گويا گرد زمانه زنگار دلسنگي را بر اين قوم خسته نشانده كه مي بينند و دم نمي زنند .فقر چونان ديوي راه خنده را بر لبان كودكان فقر بسته و آنان را دگر تواني براي انديشيدن نيست.چهره شرمسار كودكان آدميان فهميده را به شرم از خويش وا مي دلرد كه چگونه در اين ملك پر گهر سرمايه اندكي راحتيست و سرمايه دگران فقر
آينده | March 12, 2004 3:54 PM
زيبا بود.موفق باشي و باينده......
ghazal | March 12, 2004 4:19 PM
آينده مهربان درود
دوست من سخن از شرمساری آموزگاران تهیدست و مغرور اين سرزمين بود که کسی به فکر ز درخود شکستن اين درختان استوار نيست.
بائوبا | March 12, 2004 7:31 PM
Very sweet
:)
Nilgoon | March 12, 2004 9:50 PM
دوست عزيز خوشا به سعادت شما که اينهمه ذوق داريد و به روزيد هميشه.
عاطفه | March 12, 2004 10:14 PM
بائوباي مهربان سلام
من نيز شعر زيباي شما را خواندم و از حق كشي كه بر اين قشر مي رود خبر دارم كه خودم در خانواده اي با پدر و مادري فرهنگي بزرگ شده ام و مي دانم كه اين قشر در اين ملك با سرخ نگه داشتن حاصل از سيلي آبروداري مي كنند .اما باز هم در برابر غايت فقر نتوانستم مطلبي از اين باب گويم
آينده | March 12, 2004 11:14 PM
نازنين نيلگون درود
تو کجا و اينجا کجا؟ خوش آمدی.
شيرينی و زيبايی نيز در نگاه زيبابين توست.
بائوبا | March 13, 2004 12:18 AM
عاطفه مهربان درود
سپاس از مهرت. من نه به روزم و نه بههنگام، تنها هرگاه که موضوعی به ذهنام میرسد، آن را بر اين دفتر مینگارم.
بائوبا | March 13, 2004 12:21 AM
آينده مهربان درود
رنج آموزگاران بر دوش فرزندان آنان نيز تا سالهای دراز سنگينی خواهد کرد و اين درد را در گوشت و خون خويش هماره حس خواهند کرد.
بائوبا | March 13, 2004 12:32 AM
عجيببه ! ۲۴ تا كامنت گذاشتن و هنوز از پري باران خبري نيست . جاش خاليه چقدر
ديوونه | March 13, 2004 8:38 AM
دوست دلنگران درود
از نيمه شب که نمنم باران بر شهر میباريد. صبح که چکههای باران از سرشاخههای تازه سبز شده میچکيد. همان هنگام که گنجشکان عاشق در باغچه غوغا میکردند، پری باران سخت سرگم روياندن جوانههای اميد بود و بر تن درختان شکوفه و بر نوک گنجشکان آوازهای شادمانه مینشاند.
نيک بنگر. گامهای خيس و زلال آبیاش بر تن همه شهر و تمامی پنجرهها نشسته است.
بائوبا | March 13, 2004 8:53 AM
نازنين بائوباي عزيز درود ... صداي قدم هاي روزهاي زندگي ي من كه از پي هم يكي يكي عبور كرده اند : طنين زنگ واژه واژه هاي شعر توست ! كاش مي دانستي با سطر، سطر شعرت چگونه هم آواي زنگ روزها و شبهاي از سر گذرانده ي زندگي ي من شدي : زنگي كه هميشه در ذهن پدر مينواخت اما طنين اش فضاي خانه را پر ميكرد ... و صبح هاي زود به جاي زنگ ساعت ، مادر را با دغدغه هاي مادرانه اش ، بيدار ميكرد و مني را كه از نيمه هاي شب با ترنم باران بيدار شده بودم!
زندگي ي اين قشر از جامعه ي ما هميشه براي من بسيار پر از اهميت و ارزش بوده است شايد چون با روح و جسم ام بسيار مانوس است و تو مثل هميشه با زبان يگانه: ساده و صميمي ات، چقدر دلنشين و هم آوا با خستگي وآزردگي هاي روح من سروده اي! نقطه چين گرامي ، مطمئنا در مفهوم واژه ي ( اهميت ) دچار اشتباه است ! و دوست دل نگران گرامي نيز كاش ميدانست : چندمين كامنت اهميتي ندارد ، گرچه شايد گاه به گاهي ( جمعه - ها ) مجالي براي حضور در اين مامن پر از صفاي چلچله ها نيست اما روح من ، پيوسته از برگ هاي سبزفام نمناك اين تناور يگانه ي دشت ، پرنياني براي آرميدن ساخته است ! همچنانكه تو مهربان با ذكاوت و مهرباني ات ، بطن معناي جمله هايم را خوب ميداني ...
... آري نازنين ، هر كس نالد به يك زبان
و تو چه نيك تمامي ي اين زبان ها را ميداني .......
nazli | March 13, 2004 12:25 PM
نازنين پری باران درود
آن چشمهی سرشار مهر و بارش بیکران بايد هم از باليدن در آغوش آموزگار مهری جوشيده باشد. آن همه دغدغههای کودکی و نوجوانی است که اين پری باران يگانه را به اين هنرمندی تراشيده است و شکل داده است. از ميان پنبه و مخمل و صد ناز، عشق و مهر زاده نشود و تا جان درد نبيند، مرهم دردمندان نگردد.
کاش اين زنگ درد، دگر چنين بیتاب در گوش مهربانان اين ديار نمینواخت. ایکاش کسی میآمد و آسايش به يکسان بين مردمان تقسيم میکرد و رنج از دل و بار از دوش آنان برمیداشت که اينان گرچه گردن افراشته ايستادهاند، اما زانواناشان از تاب اين همه بار درد لرزان و ناتوان گشته است.
شاخسار و برگهای تشنه و روح و جان خسته و دردمند اين درخت نيز تنها به اميد بوی باران و خنکای نسيم نمناک گذر پری باران روز ر به شب و شب را به روز میرساند.
مانا ببار و بتاب ای رنگين کمان يگانهي مهر.
بائوبا | March 13, 2004 2:14 PM
سلام بائوباي خوبم... ببخشيد طاقت نياوردم و با اجازه دو لينک به شما دادم...
persona | March 13, 2004 2:16 PM
پرسونای نازنين، درود
آنچه بر برگ بازشده دفترچهات بود را تا به آخر، واژه واژه خواندم. حق با تو بود که اين دفتر و نگارش آن به چشمات آشنا آمد. چه من نيز دفتر تو و نوشتههایَت سخت بر جانام نشست و همدلی دگر يافتم.
پيوندت را بر اين دفتر مینهم چرا که بر روح و جانام اين پيوند سخت گره خورد.
بائوبا | March 13, 2004 3:34 PM
پيغامتان را که خواندم اشک در چشمانم نشست... بر دلم ببخشائيد که کوچک است تاب خيلي چيزها را ندارد...
persona | March 13, 2004 5:30 PM
ای دریغ از درد ...کو مرحمی .....کو زبان محرمی ....کو عیاری که اینک درهمی عنا یت کند ....ای وای بر روزگار دریوزگی شرمندگی درد خانمان سوزیست
hajinapelon | March 14, 2004 12:21 AM