نوروز، دیروز، امروز
روزگاری دور
در سرزمينی ناآشنا
تنها رنجی سخت
میرسيد با گامهای بهار
هنگام نوروز و روشنا
در ياد خستهدل
اين غربتنشين درد
با ياد پنجره
بزدوده از غبار
چون آيينه پاک
همسان دلِ مادرم
ياد غبار زدايی
از همه شيشههای شهر
رقص ماهيان قرمز
در جامهای کوچک و تنگ
هنگام کاشتن به صدناز
وان همه بنفشهی گردنفراز
در باغچههای کوچک بهار
در باغ سبز دل مادرم
ياد سبزهی نو رسته
بربسته برکمر
بند شادمانی سرخ
در ميان تک گل سرخی
در کنار، صفای مادرم
به همراه
مهر تمام هستی
آن روشنای چهره
آن همه دستان گرم
وان نکتهبين آرام
آرامش همه دوران
نور همه عالم
تکيهگاه بودن، پدرم
مینشستم با بغضی تلخ
در کام شرنگ غربت
تنها و دلشکسته
روزگار دور حسرت
بی هيچ آرامش جان
افسوس و افسوس
تنها هديه بود
از عيد و نوروز
مینشست سخت سنگين
بر روح و جان
وين خسته تنام
باز آمدهاست بهار
با هزاران سبد شکوفه
صدها هزار سبزينه و جوانه
بر پشت شهر
بر شانه هزاران چلچله
اين قاصدان بهار
برپاست دوباره
غوغای گنجشکان مست
در باغچههای پر بنفشه
بر شاخههای پر شکوفه
نوروز میرسد دوباره
بيدار بيدار
هشيار هشيار
در دل اما دگربار
بنشسته سخت سنگين
بغضی هزارپاره
نيست گرچه سرزمين غربت
خاک آشناست اما
بنشسته بر شيشهها غبار
چونان دل شکسته
بردند با خود آرام
شادمانی شد افسانه
نور، روشنا و گرما
وان همه شيرين ترانه
بردند با خود به همراه
نيست دستی گرم
سبز، قرمز، سبز
رفت با باد وحشی
همراه با مهربان مادر
با گامهای پرشتابِ پدر
نيست دگردستان گرم مادر
رفت شتابان با وی
آرام جانام پدر
آرامش بگريخت تا ابد
تا باشد يادی در سينه باقی
تا باشد دلی در سينهی تنگ
چونان هميشه اما
میرسد بهار
سر سبز و پر ترانه
پرجوانه، پرشکوفه
امروز نوروز
تنها حسرت دیروز
در دل میرويد هزاران آه
باز تنها، باز تنها
نازنین بائوبا درود.....ديرگاهيست که در اين تشنه کوير درختی نرست ، به نشانهء بهار.....اما من باز, در پشت پنجرهء غبار آلود دلم منتظر قاصدک سبز بهار نشسته ام.....
maryam | March 7, 2004 7:27 PM
نازنينم ، بائوبا ، احساس پاك و عميق ات ، بند گسسته رها ، از بطن دشت سبز - آبي ي بي كرانه ي روح ات در ابريشمين واژه هايت ، چه بيتابانه پيچيده است ! گويي اين سطر هارا : اينهمه احساس را ، حك شده بر پوست تازه ي تن تناور ات ميخوانم ! و با سر انگشتهاي رنگي ام شيارهاي اين نوشته هارا به نوازش ميآيم ... شكوه سروده ات آنقدر عميق است كه گويي نقاشي يي عميق و پر از حرف را بر بومي به وسعت روح ات ( تا ناكجا ) به تماشا نشسته ام ! حق با احساس قشنگ توست : تا ابد هيچ دستي ، گرما و بوي دستهاي مادر و رنگ عمق چشم هاي پدر را نخواهد داشت اما ما ، بنا به تسلسل طبيعت : از اين گرما و رنگ و بو ... دور ميشويم ...
مهربان بائوبا ، وطن آدمي در قلب كساني ست كه او را دوست دارند ...
nazli | March 7, 2004 7:37 PM
مهربان بائوبا دورد
نوروز مي آيد اين را از شکوفه هاي درخت جوان هلو فهميدم ... خاک از خواب بيدار مي شود ... / لينک ها را به بلاگ رولينگ تغيير داده ام ... کمي با آن مشکل دارم .. اگر مي تواني کمي راهنمايي ام کن ... متشکرم / شاد باشي
محمد | March 7, 2004 8:36 PM
نازنين مريم، درود
گرچه نونهالی نرسته است. اما دشت سينهات پر از تپش شکوفه و جوانه است. غبار از شيشهی دل بزدای و پنجره رو به آسمان بگشای تا بهار در دلات به جوانه نشيند.
بائوبا | March 7, 2004 9:37 PM
نازنين پری باران، آبی و روشنای همه چشمهساران، درود
آری نازنين پيک بهار، گر جانان از کناره رفته باشند، دگرگون سبز و گلگون بهار و بوی خوش دشت رنگرنگ دل به طرب نيارد. گر جانان در کرانه گمگشته باشند، دگر آبی و زلال دريا و بوی نمک آب هيچ در دل جز اندوه برنيانگيزد. گر نگاه در ژرفای چشمان پدر گره نخورد و گر گرما و روشنای مهر مادر برنتابد، خورشيد هم بیرنگ و سرد گردد. نه خاک کششی داشته باشد و نه بوی بهار و نه رقص ماهيان در تنگهای بلورين تنگ و کوچک. هيچ تخممرغی بر آيينه نگردد و هيچ آوای مهربانی از دگرگونی دل همسو با طبيعت نگويد. روزها تنها يادهای دردآلودی گردند از همزيستیای که بس کوته بود و شتابان برفت. نوروز تنها غم به ارمغان آرد و ديوارها خنجر خاطرات گردند....
بائوبا | March 7, 2004 9:48 PM
محمد جان درود
من نيز امروز همه شکوفههای گوجه و سيب بديدم و درد بهاری بیجانان چنان سنگين بر دلام چنگ زد که گويی هرگز از اين اندوه رها شدن نتوانم.
بائوبا | March 7, 2004 9:51 PM
بائوباي عزيز
درخت تنومند ديروز سر جايش نيست آواز چکاوکاني که تا ديروز آنجا منزل داشتند بوي غربت ميدهد ليکن نو نهال پا گرفته جاي درخت ،نوید سایه بانی استوار و لانه ای محکم برای پرندگان است .
اگر شادي در شکوفه ها و سبزينگي در شاخه هاي مهربان نو درخت جنگلمان نَشيند بهار هم در سوگ او امسال نخواهد آمد .
نت مرده | March 8, 2004 3:22 AM
نازنين آهنگ زندهگانی درود
مرا امسال بهار نشايد که دلام به سرمای زمهرير گشته است. اما تو چرا ساز در گوشهی صندوقخانه نهادهای و آهنگ شاد ترانههای پرمهرت خاموش گشته است؟ بشتاب که بهاران بیآوای ساز تو لطفی نخواهد داشت.
بائوبا | March 8, 2004 8:41 AM
باوباي عزيز... در گرداب اندوه ژرف نوشتار زيبايتان اسير گشته ام و ياراي بيان مطلبي را در حال حاضر ندارم...
Mahram | March 8, 2004 8:46 AM
مهرام جان، درود
از تو و دگر دوستان پوزش میخواهم که با تلخی خويش، شيرينی از کاماتان میربايم. چه کنم که دیروز ديدن درختان غرق در شکوفه درد و اندوه دلام تازه کرد و به ياد نوروزهای رفته و سياهروز پيشرو اين نگاشتم.
بائوبا | March 8, 2004 9:45 AM
دوست عزيز بهار همه فصل زندگي منه.تمام خاطرات شيرين کودکي .هواي دلپذير بهاري جنوبي.بوي کنار و عطر گرده نخل .چهارشنبه سوري و قاشق زني .عيدي و رخت نو زنبقي که مادر ميخريد واسکناسي که پدر ميداد وشکوفهها واي که من با هر بهار متولد ميشم و روح زندگي مي گيرم .همه دردارو فراموش ميکنم و نو مي شم .پس از غم نگو گذشته رو رها کن از طراوت و تازگيش بگو .بگذار آنها که خاطراتت را اينقدر اسطورهاي کردند به حال خود باشند.تو با بهار خود بهار باش.
بائوبا جان خيلي از شعر زيبايي که براساس شعر من گفتيد ممنونم خيلي سنگين و زيبا بود و حتي چيزهايي را که از گفتنش قاصر بودم گفته بوديد.باز هم ممنونم.
عاطفه | March 8, 2004 10:21 AM
مهربان عاطفه، درود
بهار در دل بايد که مرا نشايد چرا که چند ماهی است سخت به يخ نشسته است و لبريز از گدازههای سرد و سوزان درد است.
براساس نوشتار تو شعری نسرودم که نوشتار خودت بود، تنها با سليقهی کژ خويش اندکی در قالب دست بردم و واژهها را جابهجا کردم.
بائوبا | March 8, 2004 12:29 PM
درود...با آنکه بعلت مشغله زياد معمولا دو هفته يکبار اپديت ميکنم اما اين بار براي اجابت خواسته دوست مهرباني چون تو اپديتي زودتر از موعد نمودم...هميشه شاد باشي
Mahram | March 9, 2004 1:06 PM
مهربان بائوبا ، درود ، ميل به نوازش ابريشمين احساس مكتوب شده ات در اين واژه ها و سطر ها مرا دگر بار راهي به زير اين سايه سار برگ هاي نو رسته ات كرد : چقدر عميق ميدانم روزي ( نوروزي ) اين شعرت را براي ديروزم ( گرمي و بوي دستهاي مادرم و آرام جان ام ، پدرم ) به ياد خواهم آورد ( زمزمه وار) و روزي هم از اين تلخ و شيرين روزها ... دختركم ، به يادم ( براي ديروزي كه با من گذشته است ) از برگهاي دفتر كهنه ام ، شعرت را خواهد خواند ...... باز تنها ، باز تنها
nazli | March 9, 2004 1:21 PM
مهرام جان درود
سرودهی نابات را خواندم و بند بند آن بر جانام بنشست.
برای چنين سرودهای بايد هم بیتاب و بیقرار بود و دوست را با ابرام خويش آزرد. هر چند که آزردن از مهر است و دلتنگی. برمن ببخشای که با پافشاری خويش برنامهات برآشفتم.
بائوبا | March 9, 2004 2:35 PM
نازنين پری باران درود
گذر دوران بر آن است که جانان يک به يک راهی شوند و جان و دل بلرزانند و روح و جان به حسرت و افسوس نشانند. اما گذر اين دو ماه، درد و رنج و اندوه را نه تنها نکاسته و سبک ننموده است بلکه روز بهروز سنگينتر نموده است. اين زخم خونچکان که گرما از دست داده است، چرکين شده است و دردش امان از روح و جان خستهی اين برجای مانده از کاروان عشق، برده است.
شکوفههای رنگارنگ و شاداب و جوانههای سبز و خيس پيامآور بهاری به تنهايی آسمان گسترده و غارهای تاريک در دل کوه شدهاند.
چه رنجی خواهد بود اين نوروز با غباری چنين سنگين بر شيشهی بشکسته و هزارپارهی دل.
بائوبا | March 9, 2004 2:57 PM
شما سرور و استاد من هستين و هميشه وجود و حضورتان سرشار از لطف...اميدوارم دلتنگيهايتان هر چه زودتر تبديل به شادي و سرور گردد...
مهرام | March 9, 2004 6:57 PM