باغ اندیشه
$نیک اهنگ
$یک پزشک
$مزيدی
$عصیان
$ایتالیا، ایتالیا
$كمان‌گير فارسی
$گوش‌زد
$Robo
$سيبستان
$بامدادی
$مانيا
$ديده‌بان كوهستان
$مهار بيابان‌زايی
$توكا
$جمهور
$پيكوفسكی
$بائوبا
$تا دانه!
$1984
$ف.م.سخن
$چای داغ
$ديده‌بان محيط زيست
$کوهیار
$کمان‌گیر
$زنِ روزهای ابری
$ديده‌بان
$کلاغ نه پر
$یهودی ِ سرگردان
$ققنوس
$نامه‌های سوشيانت
$آیه‌های وبلاگی
$نارنجی
$آريوبرزن
$نکته‌ها و نقطه‌ها
$فرنگوپولیس
$حرف حساب
$جوجو
$پژواک
$قلم‌هایِ سرخ
$زمانه
$سیری چند؟
$آفرودیت
$بی بی سی
$بهنود
$پخش زنده
$روز
$دو در دو
$عصرانه
$بالاترين
$فن‌آوری اطلاعات
$جنگل‌بان
$تمدن
$کرگدن‌نامه

March 3, 2004

گام بر خون

خسته از شب
شبِ ديرپای و ماننده
خسته از هراس
بيم‌ناکِ اين کابوس
هراسی سخت پاينده
خسته از زوزه‌یِ گرگ
بع‌بع ِ گوسفندانِ پُردنبه
گوش‌ها همه پُر
از پارس ِ این باوفا یاران
این نگه‌بانانِ شایسته
عوعویِ سگان پيوسته

خسته، باز هم خسته
دل‌زده از مردمانِ بشکسته
فرق‌ها همه چاک
گِل بر سر و روی
بر تن همه زخم
از دست خويش بنشسته
مردمانی بس ساده
پيرو ِ مهربان شبان
اين نی‌زنِ عصرهایِ چرا
وان با وفا سگِ گله

شب ندارد هيچ پايان
با چنين بع‌بع ِ پيوسته
زوزه‌یِ گرگ اين‌سوی
تيغی تيز در دگرسوی، آماده
پيرامون، همه خون
سلاخ به‌انتظار بنشسته
مويه‌یِ گوسفندانِ دل‌بسته
بع بع و به به
به شبان و اين نی ِ پرسوز
چنين نرم و خوش‌آواز

خسته، دل‌زده، دل‌مرده
از هياهویِ طبل در برزن
گوسفندان، همه در صف
در انتظار ِسلاخ بنشسته
مهربان سلاخ ِ سيه‌پوش
می‌نوشاند آب پيوسته
گوسفندان اندوه‌گين
دردمند و دل‌خسته
در سوگ وان مهربان‌گرگ
چشم‌ها از گريه
به‌خون بنشسته
سيه‌پوشان همه در نوبت
در صف‌های طويل پيوسته

کوی و برزن پُر خون
جایِ گام‌ها بر خون
خون لخته لخته
اما
نگردد خاموش هرگز
عوعویِ تيز ِ سگان
زوزه‌یِ هيز ِ گرگان
بع‌بعِ بی‌پايانِ گوسفندان
پژواکِ اين گوش‌خراش‌آوا
تا ابد در گوش پيوسته

Baoba |12:33 AM

Comments: گام بر خون

عالي بود.

هومن | March 3, 2004 12:39 AM

بسیار زیبا.. مثل همیشه..

محمد جواد طواف | March 3, 2004 1:22 AM

نازنين ، يگانه درخت ، پر از سرشاخه هاي سبز در زمستان بي آخر ذهنم ! تو و من ، از آن سرزمينيم : كه آفتاب را در آن به حراج نهاده اند و هر چيز در آن ، چون دوست داشتن ، ارغواني ست ! دريغا ... دريغا و افسوس از ابديت پژواك بي خاموشي ي عو عو ي اين سگان و زوزه ي گرگان و بع بع و به به اين گوسپندان ساده دل ......... كه رنگ دوست داشتنشان : رنگ نامعلوم بي رنگي ست : اينان هيچ رنگي را نميشناسند ! چنانكه پاي بر خون مينهند و مشامشان از دود و خون آكندست و مشتهايشان از توحش و خشونت مالامال ..... كه از زبان و لفظ يگانه ي تو : هيهات !

nazli | March 3, 2004 9:05 AM

نازنين پری باران، درود

گوسفندان تنها رنگ علف بازشناسند و رنگ‌رنگ گل را نيز به دندان کشند و به کام‌ا‌شان به شيرينی علف نيايد. سگان گله نيز به اميد آن اينان از چنگال گرگ پاس می‌دارند که هرگاه يکی را بهر سوری سر بريدند، استخوان پرگوشتی هم بدانان رسد و دلی از عزا درآورند. گرگان نيز حديث خود دارند.
اما، درشگفت‌ام از اين گوسپندان ابله که تا ابد در اين چرخه‌ی پروار بع‌بع‌کنان می‌چرند و بر گرگ کشته اشک می‌ريزند و به ستايش سگ و چوپان و سلاخ روزگار می‌گذرانند. که اينان تنها بوی علف می‌شناسند و از گام در خون دگر گوسپندان نهادن هيچ پرهيز ننمايند و هيچ حس نکنند. شگفتا!

بائوبا | March 3, 2004 9:45 AM

درود...چه زيبا به تصوير کشيده ايد بعض در گلو را...مراسم حماقت و خون را

مهرام | March 3, 2004 9:51 AM

bar in roode toghyan basi gamha rafte ast

hajinapelon | March 3, 2004 10:17 AM

بائوباي عزيز ...
مثل هميشه عالي ....

sinohe | March 3, 2004 1:13 PM

خسته از شب..
خسته از خواب
خسته از عشق
خسته از.....
همه چي و همه کس
ممنون که دلداريم دادي..ممنون دوست عزيز

هلیا | March 3, 2004 4:44 PM

نازنين هليای خسته‌دل، درود

بر باغبان جوان و مهربان اين شهر آينه‌ها، که هيچ در سر نداشت جز آموزش شکفتن به نوغنچه‌های ترد، چه رفته است که خود افسانه‌ی شکفتن از ياد برده است و از حديث تلخ تب و هذيان‌های روحی تلخ سخن می‌راند؟

بائوبا | March 3, 2004 5:05 PM

زيباست و درد ناك !

عاطفه | March 3, 2004 5:40 PM

نازنين بائوبا :

سلام بر درخت ، كه غرور تملك ندارد

و حتاش اگر به سنگ زنند ، ميبخشد!

بين ( شهادت ) و ( شقاوت ) فاصله ، به درازاي تفنگي ست

تا در كدام سوي آن ايستاده باشي!

سلام بر درخت كه تا زنده است ،

از او قنداق تفنگي نميتوان ساخت !

( قسمتي از كتاب تاناكجا )

اي مهربان تر از برگ در بوسه هاي باران ! از تمام خوبيها و مهربانيهاي بي آلايش و بي دريغت به قد تمام بنفشه هاي خود رو ي وحشي ي روييده در سرتاسر بيكرانه ي دشتهاي سبز - آبي ي روح ات ، سپاسگزارم : جاي جاي باغچه ي قلبت ، دشتي ست به گستردگي ي تمام سبز - آبي ها ...

nazli | March 3, 2004 6:36 PM

....تخم وفا و مهر ،درين کهنه کشتزار آنگه عيان شود که بود موسم درو !


.
.
.
حافظا ) ))))))))))))))))))))))))))))

bahar | March 3, 2004 7:39 PM

نازنين پری باران، درود

اين درخت شاخ‌سار بشکسته آن چنان نازپرورده‌ی ريزش پيوسته‌ی بارانی چنين زلال و آرامش بخش شده است که جز با خيال ترنم باران به خواب نمی‌رود و جز به اميد رگ‌بار تند بهاری در هياهوی گنجشکان خيس‌بال چشم به طلايی خورشيد نمی‌گشايد. گر جوانه‌ای تب رويش دارد و گر شکوفه‌ای التهاب به ناز رقصيدن، همه از گام آبی پری باران است که به نوازش گل‌واژه‌های خويش از کوير خشک دشت سبز و از شوره‌زار باغ و بستان آفريده است. تک رنگ گنگ و مه‌گرفته‌ی سراب اين صحرای سوزان را به چشمه‌ای جوشان بدل کرده است و در هر گوشه گل اميد و جوانه‌ی آرزويی کاشته است.
مانا ببار و مهر بتاب تا آبی و روشنا بر همه بودن رنگ هستی نشاند.

پاره‌اي که از "تا ناکجا" آورده‌ای، با نوشته‌ای به نام "درختی در دشت" که در دفترچه ماه اکتبر نگاشته‌ام، هم‌آوايی دارد.

نازنين، هماره با خود انديشيده‌ام گر آن سوی تفنگ باشم، پندار و رفتارم چه اندازه دگرگون خواهد شد. رو به لوله بودن و از مهر گفتن کار همه‌گان است. گر مردی پشت قنداق تفنگ و انگشت بر ماشه بود و مهر را بازشناخت وز آهوی عاشقی درگذشت، آن گاه نشانی از رادمردی دارد.

بائوبا | March 3, 2004 9:23 PM

بهار سرسبز و عاطفه‌ی مهربان، درود

از مهرتان سپاس‌گزارم.

بائوبا | March 3, 2004 9:25 PM

هومن نازنين، محمدجواد نکته‌دان و مهرام خوش‌سخن، درود

سپاس از مهرتان بر آشفته‌گی‌های اين روح سرگشته.

بائوبا | March 3, 2004 9:27 PM

:)
راستي ميدونستي هر کي بخواد آدرسش تو اين صفحه کامنت تو باقي بمونه بايد روي نه کليک کنه:)

زهرخند | March 3, 2004 10:13 PM

و رهگذار خسته باز هم عازم راه است...تا فرصتي ديگر...به قول تو
Ich bin immer an der weg...

مهرام | March 3, 2004 11:00 PM

زهر خند جان، درود

آری می‌دانستم. آن را به تجربه همان روز اول يافتم.

بائوبا | March 4, 2004 1:09 AM


مهرام جان، درود

ای هماره کوله بار بر پشت،
راهی هميشه‌گی جنگل‌های دور
جوينده‌ی ناشناخته‌های پر راز و رمز
کفش‌های آهنی‌ات فرسود
لختی بياسای
کوله هرگز نگشای
اسب خسته است
اما
مرد هم‌چنان در راه

سفر به سلامت

بائوبا | March 4, 2004 1:10 AM

مهربان بائوبا ، درود ... هميشه صياد ميرسد : بعداز پژواك طنين تير ، در آخرين نفس هاي باقي ي آن آهوي زيباي دشت كه بره هايش را عاشقانه ميليسد و ميبويد .... چقدر عميق و زيبا نوشته اي از دوسوي متفاوت تفنگ ! شعر ها و نوشته هايت ، هميشه برايم با شكوه ژرفناي طبيعتي بكر ، هم آوايي دارند !
در خوابهاي من ، باران ، هميشه از سرشاخه هايت ( كه اينروزها جوانه اي رنگند ) چكه ميكند ... و ترنم موسيقي اش هر بار مرا بيدار ميكند : در فاصله بين هر خواب تا خوابي ديگر تا ... آبي ي روشن صبح .

nazli | March 4, 2004 10:53 AM

نازنين پری باران، درود

سرشاخه‌ها به اميد بارش آبی تو برای نشاندن تب تند رويش در زير پوست هزاران جوانه و هزاران شکوفه نهان کرده‌اند تا در پای تو يک باره بريزند و از جوشش مهر آبی به رويش سبز زنده‌گی رسند.

گوشت آهو بس خوش‌گوار است، اما خراميدن غزال وحشی و ناز نگاه آن دو چشم درشت آن چنان زيباست که هيچ شکارچی‌اي گر يک بار چشم در چشم آهويی دوزد، هرگز دگر نتواند آهوی مستی شکارکند.
بايد کوردل و بس سنگ‌دل بود تا بتوان آن چشمان زيبا را بست و آن نگاه دل‌فريب را به هوای بلعيدن پاره‌ای گوشت، برای هميشه خاموش کرد.

بائوبا | March 4, 2004 11:50 AM

تا ابد در گوش پيوسته اما نه به اين ندا كه شما ناشايستش انگاشتيد !
خوشحال ميشم اگر نظرتان را در باره اين اولين سطور شعر گونه بدانم.

atefe | March 4, 2004 2:01 PM

تا ابد در گوش پيوسته اما نه به اين ندا كه شما ناشايستش انگاشتيد !
خوشحال ميشم اگر نظرتان را در باره اين اولين سطور شعر گونه بدانم.

atefe | March 4, 2004 2:02 PM

نازنين عاطفه، درود

من که هرچه بر برگ نوشته‌ی تو چشم انداختم، شعرت را نيافتم و تنها يک "خط نقطه" ديدم. گويا شعر خويش در افسونی پيچيده‌ای که درختان را توان ديدن آن نباشد.
به هر روی، ديدگاه خويش درباره‌ی شعر را برای‌َت نگاشتم.

بائوبا | March 4, 2004 2:59 PM

مهربان بائوبا سلام
من نيز گام بر خون دارم .خون دل .خون جگر .چه مي شود گفت که براي هر جشني و هر عزايي شبانان به قرباني محتاجند .چه مي شود گفت از جهل خانه زاد بع بع گوسپندان و عو عوي سگان .
اما عو عوي سگانشان نيز خواهد گذشت اما گوسپندان را چه بايد کرد.
امروز از پير احمد آباد نگاشته ام از بزرگمردي که مي خواست عظمت را به آريا مردان بازگرداند.

آینده | March 4, 2004 5:10 PM

سلام
ممنون از اينهمه راهنمايي و لطف كه شما مهريد نه من ! اما نميدانم چرا مطلب پاك شده بود دوباره تايپ كردم .نظر شما بهترين راهنما يم خواهد بود.

عاطفه | March 4, 2004 5:52 PM

عاطفه بانو، درود

آن نوشته را گر من می‌نگاشتم، چنين می‌شد:

عشق‌ها همه کوتاه
چو پاره خطی
دو سر بسته
بس کوتاه، کوتاه
بر همه برگ‌های اين دفتر
تنها يک نقطه نشان
پايان، سر خط

اما سر خط گنگ
مه گرفته در تب تند احساس
ته خط پر ايهام
از دردی گنگ‌تر از پايان
همه اين دفتر
برگ به برگ
سطر به سطر
با خطی قرمز ناخوانا

خط قرمزی بد رنگ و بی‌پروا
کشيده بر هر جا
مهر و عشق در زنجير
در پرده حتی لب‌خند
تنها آشکارست اشک
خط‌ها همه از گريه
اشک‌هايی به هم پيوسته
خيس و تر
همه برگ‌های اين دفتر

عشق افسانه
روزگار مهر کوتاه
پاره خطی دو سر بسته
بس کوتاه، بس ناخوانا
خط قرمزی بد رنگ و بی‌پروا
کشيده بر هر جا

Baoba | March 4, 2004 6:37 PM

واقعاً زیبا بود

بی بی کلثوم | March 5, 2004 6:21 AM

انكه در خون عشق بازي ميكند تا قيامت سرفرازي ميكند

سام | March 5, 2004 9:45 PM

مهربان نازنين ، بائوبا ، قنديل هاي دژ يخي ي تنهايي ، با گرمي و مهربانيهاي سبز فام گويش برگهايت ، چكه چكه آب ميشود ! سخني گر از واژه ي تنهايي ست ، منظور : تنهايي ي درونيست ! كه از زبان خوب سهراب ، كه تو خوب ميشناسي اش :

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج

پرم از سايه ي برگي در آب:

چه درونم تنهاست .

نازنين ، بسيارند دوستاني و ياوراني كه دوستمان دارند كه دوستشان داريم ، بسيارند هم زبانان زندگي ما اما سخن از هم زبان هم دل است تا حفره هاي دو روح درهم ، در يكديگر پر و خالي گردد ... حتي به هنگام سكوت !

nazli | March 6, 2004 11:25 AM